سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

Stolen

نام فیلم: به سرقت رفته

بازیگران: نیکلاس کیج ـ مالین آکرمن ـ جاش لوکاس و ...

فیلم نامه: دیوید گاگِنهیم

کارگردان: سیمون وست

96 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 2012

 

مثل یک سنجاب گوگولی!*

 

خلاصه ی داستان: ویل مونتگُمری، یک دزد حرفه ای ست که در آخرین سرقت بزرگش، با بی احتیاطی یک از اعضای گروه به نام وینسنت، دچار مشکل می شود. گروه از هم می پاشد، ویل پول های دزدی را می سوزاند و خودش گیر پلیس می افتد. هشت سال بعد، وقتی از زندان آزاد می شود، وینسنت، که از ویل زخم خورده است، دختر او را به گروگان می گیرد و پولی را که ادعا می کند سهم اوست، طلب می کند. حالا ویل زمان کوتاهی دارد تا پول را جور کند ...

 

یادداشت: همه چیز یک روند بسیار آشنا دارد؛ قهرمانی که در بدترین شرایط ممکن قرار می گیرد و باید موانع زیادی را طی کند تا پیروز شود در عین حال که پلیس، آدم بده ی داستان و کلاً زمین و زمان بر علیه اوست و او باید حقانیت خود را در این بلبشو ثابت کند و در نهایت هم نشان بدهد که پدر خوبی ست و کلاً  آدم خوبی ست. این روندی ست که سالیان سال، مخصوصاً در هالیوود، دنبال می شود البته با داستان هایی مختلف. اینجا هم همان اتفاق ها می افتد و ویل باید نشان بدهد که مقصر نیست. شک نکنید که دیدن این فیلم را توصیه می کنم چون به اندازه ی کافی سریع و نفس گیر و جذاب هست که بتواند نود دقیقه ای مفرح را بوجود بیاورد هر چند که سطحی نگری های خاص خودش را هم دارد که مانع از این می شود تا بتوانیم کمی عمیق تر به داستان نگاهی بیندازیم؛ ویل یک تنه و تنها در یک روز و در حالیکه هنوز یک ساعت نیست از زندان آزاد شده، به سراغ رفقای قدیمی اش می رود، دخترش دزدیده می شود، وارد ساختمان اف بی آی می شود، اطلاعات جمع آوری می کند تا ثابت کند آن شخصی که پلیس های منگ و بی تأثیر داستان فکر می کنند مُرده، در واقع زنده است، این وسط چهار پنج نفری از پلیس ها را هم ناکار می کند، بعد دو سه باری با ماشین در خیابان ها ویراژ می دهد، پلیس ها را جا می گذارد، به صندوق پر از طلای یک بانکِ عریض و طویل به راحتیِ آبِ خوردن، دستبرد می زند و در یک چشم بهم زدن، با وسیله ای جالب، طلاها را آب می کند و فرار را بر قرار ترجیح می دهد، بالاخره در نزدیکی های غروب، با آدم بده مواجه می شود، آتش می گیرد، دختر را نجات می دهد، میله را در شکم آدم بده فرو می کند، او را به اعماق آب می فرستد و در نهایت ... بله! در نهایت هم زنده می ماند! مثل یک سنجابِ شیطان، یک سنجاب گوگولی! لطفاً بیایید زیاد سخت نگیریم. انصافاً فیلم جذابی ست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* اصطلاحی که دوستِ ویل درباره ی او به کار می بَرَد.


  مردی که تنها در طولِ دوازده ساعت، آسمان را به زمین آورد!


ستاره ها: 

Red Lights

نام فیلم: نورهای قرمز

بازیگران: سیلیان مورفی ـ سیگورنی ویور ـ رابرت دنیرو و ...

نویسنده و کارگردان: رودریگو کورتز

113 دقیقه؛ محصول آمریکا، اسپانیا؛ سال 2012

 

"... یک معجزه هم ندیدم"*

 

خلاصه ی داستان: دکتر مارگارت ماتیسون روانشناس معروف دانشگاه به همراه دستیارش تام، بروی اتفاقات ماوراء الطبیعی مطالعه می کنند. آنها به شدت اعتقاد دارند مسائل ماوراء الطبیعی وجود ندارد و اگر کسانی چنین ادعاهایی می کنند، شیاد و دروغگو هستند. در حالیکه مطالعات آنها ادامه دارد، شعبده باز معروف و قدیمی، سیمون سیلور، قرار است برنامه های اعجاب انگیز و فراطبیعی اش را اجرا کند و نیروهای ماورایی خود را به مردم نشان بدهد. در حالیکه تام شدیداً دوست دارد مثل همیشه، دست سیلور را رو کند، مارگارت از رویارویی با او، سر باز می زند ...

 

یادداشت: فیلم، داستان خود را روی پایه های جذاب و محکمی بنا می کند و این استقامت و جذابیت را تا نیم ساعت آخر هم ادامه می دهد اما مصیبتِ بزرگ، همانا در پایان رخ می دهد که بهش خواهم رسید. فیلم نامه به خوبی از پس معرفی شخصیت ها و جلو بردن روایت، توسط آنها برآمده است. ما کم کم با مارگارت آشنا می شویم، زنی که چنین شعارهایی دارد: (( وقتی صدای سُم می شنوم، فکر نمی کنم سُم تک شاخ باشه، به سُم اسب فکر می کنم. )) و یا در جایی دیگر می گوید: (( اون بیرون دو نوع آدم هستن که استعداد ویژه ای دارن؛ اون دسته ای که واقعاً فکر می کنن قدرت ماورائی دارن و دسته ی دوم اونایی هستن که فکر می کنن نمی تونیم دستشونو رو کنیم، جفتشون در اشتباهن. )) زنی که فقط علم و مشاهدات علمی را قبول دارد و به شدت با پدیده های فراواقعی مخالف است و کار را تا جایی پیش می بَرَد که حتی حاضر نیست پسرش که سال هاست روی تخت بیمارستان زندگی نباتی دارد و امیدی به برگشتنش نیست را راحت کند و اجازه ی مرگش را بدهد. او می گوید: (( من آرزو می کردم که یه چیزی بعد از مرگ می بود اما آماده نیستم تا بذارم اعتقاداتمو، خواسته ها یا نیازهام تعیین کنن. )) اینگونه است که کم کم شخصیت مارگارت برایمان ترسیم می شود. تام هم همینگونه است. او به عنوان دستیار، جوانی ست که سعی می کند هر طور شده پرده از حقه بازی آدم هایی که ادعاهای عجیب می کنند بردارد. شخصیت منفی داستان هم که همانا سیلور باشد، کم و بیش در طی همین روند، معرفی می شود و ما می دانیم که آنها بالاخره باید رو در روی هم قرار بگیرند تا به نتیجه برسیم. پیچش فوق العاده ی فیلم نامه باعث می شود فیلم وارد سطح دیگری بشود: وقتی مارگارت به هیچ عنوان حاضر نیست دست سیلور را رو کند، با عصبانیت تام مواجه می شود و به همین علت مجبور می شود بالاخره و در کمال بی میلی، دلیلش را ذکر کند و آنهم این است که سال ها قبل، وقتی او و سیلور رودروی هم قرار گرفته بودند، سیلور، پیش بینی کرده بود که چه بلایی سر پسر مارگارت خواهد آمد. این همان چیزی ست که حالا مارگارت را دچار شک و تردید کرده است. وقتی شک و نقصان در شخصیت اصلی درام شکل می گیرد، طبیعتاً مسیر جذاب تری طی خواهد شد که البته این پیچش اخلاقیِ جذاب، با مرگِ نابهنگام مارگارت به فراموشی سپرده می شود. بهرحال در طول داستان، ما هم با این تردید مواجهیم که بالاخره اصل قضیه چیست و آیا سیلور واقعاً یک شیاد است یا یک انسانِ دارای نیروهای مافوق طبیعی؟ اما نیم ساعت پایانی، چنان همه چیز ناگهان بهم می ریزد که باور کردنی نیست: در یک چرخش عجیب و غریب، خودِ تام دارای نیروهای ماورایی معرفی می شود! واقعاً آنقدر همه چیز گنگ و نامفهوم می شود که حرف نهایی نویسنده نامشخص باقی می ماند. آیا بالاخره باید باور کنیم که این نیروها وجود دارند؟ فیلم چنان پایه هایش را بر این پیش فرض که این نیروها به هیچ عنوان وجود ندارند، بنا می کند که پایان بندی عجیبش، بیشتر به یک شوخی بی مزه شبیه است. انگار نه تنها به تماشاگر، بلکه به خودش هم رودست زده باشد! اصلاً تام واقعاً کیست؟ چه چیز را می خواهد ثابت کند؟ آیا می خواهد ثابت کند همه از جمله سیلور شیادند، غیر از خودش؟ با توجه به پایان نامشخص و نامفهوم فیلم، شخصیت تام در هاله ای از ابهام باقی می ماند و نمی فهمم بالاخره ماجرا چه بوده. این وسط به خیلی از سئوال ها هم پاسخی داده نمی شود مثل اینکه اگر سیلور یک شیاد بوده، پس چطور مرگ پسر مارگارت را پیش بینی کرده است یا چطور جلوی چشم همگان، با دست خالی، تومور مردی را از داخل شکمش بیرون کشید و درمانش کرد؟ این داستان جذاب، در پایانش شدیداً منحرف می شود و به بیراهه می رود.

 

از میان دیالوگ ها:    مارگارت: من سعی می کنم درک کنم، نه اینکه اعتقاد پیدا کنم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*جمله ای از مارگارت

 

 شروعی عالی، پایانی سطح پایین ...


ستاره ها: 

The Expendables 2

نام فیلم: بی مصرف ها 2

بازیگران: سیلوستر استالونه ـ بروس ویلیس ـ جیسون استاتهام و ...

فیلم نامه: ریچارد ونک ـ سیلوستر استالونه براساس داستانی از کِن کافمن ـ دیوید آگوستو ـ ریچارد ونک

کارگردان: سیمون وست

103 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 2012

 

انجمن مردان عضلانی

 

خلاصه ی داستان: مأموریت جدید گروه بانی راس، از هم پاشیدن باندی ترسناک است که در حال دسترسی به مواد خطرناکی هستند که با آنها می توانند بر دنیا حکومت کنند ...

 

یادداشت: عضلانی های مطرح سینمای اکشن برگشته اند تا نشان بدهند هنوز هم که هنوز است، دود از کنده بلند می شود. جمعشان جمع است، از استالونه بگیرید تا آرنولد تا جت لی و همینطور بیایید جلو. همه هستند. عضله ها را ریخته اند بیرون و قدرت نمایی می کنند و گهگاهی هم برای مزه پرانی، تکه کلام های خودشان و همدیگر را در فیلم های مختلف به زبان می آورند و اسلحه های آنچنانی دست می گیرند و همه  را می ترکانند و لت و پار می کنند. استالونه که می گویند فیلم نامه ی فیلم معروفش "راکی" را در هیجده روز نوشته و از قضا به خاطرش نامزد اسکار هم شده، دوباره دست به کار می شود. او و همکار فیلم نامه نویسش، اکشن کارهای سابق بر این را به صحنه می آورند تا ملت را به شگفتی وادار کنند غافل از اینکه حتی عضله های پت و پهن اینهمه آدم هم نمی تواند سطحی نگری و احمقانه بودن بستر داستان را مخفی کند. از همان لحظه ی اول با صحنه های اکشن بمباران می شویم ( البته نمی توانم اعتراف نکنم که صحنه های جذابی از کار در آمده اند انصافاً ) و این قضیه تا دقایق آخر هم ادامه دارد. همه همدیگر را می زنند، همه تیراندازی می کنند و خلاصه این وسط معلوم نیست کی به کیست! یک نیمچه داستان مضحک هم به این لحظات بزن و بکوب وصل می شود که اصولاً اگر بی خیالش شویم بهتر است. داستان را می خواهید چه کنید اصلاً؟! بگذارید آرنولد با خیال راحت برگردد رو به دوربین و به سبک فیلم های ترمیناتور اعلام وجود کند!


  دود از کنده بلند می شود اما نه با این داستان!


ستاره ها:  

In Cold Blood

نام فیلم: در کمال خونسردی

بازیگران: رابرت بلیک ـ اسکات ویلسون و ...

فیلم نامه: ریچارد بروکس براساس داستانی از ترومن کاپوتی

کارگردان: ریچارد بروکس

134 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 1967

 

* هر کس در گوشه ی ذهنش، نقطه ی پاک نشدنی سیاهی دارد.

 

لکّه

 

خلاصه ی داستان: پِری که با عفو مشروط از زندان بیرون آمده، همراه با دوستش دیک، تصمیم می گیرند از خانه ای دزدی کنند اما ماجرا بسیار پیچیده می شود ...

 

یادداشت: به نظرم پیام فیلم در جمله ی پایانی افسر پلیس گنجانده شده. او در جواب دستیارش که با دیدن صحنه ی اعدام پری و دوستش شدیداً ناراحت به نظر می رسد و می گوید: (( چه فایده ای داره؟ ))، جواب می دهد: (( چهار تا بیگناه و دو تا گناهکار کشته شدن. سه تا خانواده از هم پاشید. روزنامه ها فروششون بیشتر می شه. سیاستمدارا بیشتر سخنرانی می کنن. اداره ی پلیس بیشتر توبیخ می شه. قانونای بیشتری تصویب می شه. هر کی تقصیرو می ندازه گردن یکی دیگه و بعد ... یه ماه ... یه سال دیگه ... همین اتفاق دوباره می افته. )) ترومن کاپوتی، نگاهی جامع شناسانه و عمیق به اوضاع و احوال آدم هایی می اندازد که نابهنجاری های اجتماعی شان نه به شکلی تصادفی و خود به خود، بلکه با پیش زمینه های ذهنی فراوانی شکل می گیرد. از همان ابتدای داستان با تدوین حساب شده ی صحنه ها روبروییم، جایی که پری، دیک و خانواده ای که  بدون خبر از هیچ چیز، تا چند ساعت دیگر قرار است قربانی باشند در یک تدوین حساب شده، انگار همسان سازی می شوند تا نشان داده شود که همه شان از یک جنسند و از اساس، فرقی با هم ندارند. همه انسانند. اما چیزی که آنها را از هم متمایز می کند، لکّه های سیاه پسِ ذهنشان است. با فلاش بک هایی که از ذهن پری می بینیم، با زندگی گذشته ی او آشنا می شویم. اتفاقات تلخی که حالا از او یک جانی ساخته. جنون آنیِ پری در هنگام قتل عام آن خانواده ی بیگناه، همراه می شود با تصاویر ذهنی او از پدرش که به سمتش اسلحه ای گرفته و در لحظه ای از مستی و خشم او را تهدید به مرگ می کند. دیدن همین تصویر است که پری را دچار جنون آنی می کند و باعث می شود بی رحمانه آن خانواده را بکشد. در سکانس اعدام پری، با کارگردانی فوق العاده ی بروکس و البته بازی بی نقص رابرت بلیک ( همان مرد مرموز و ترسناک و سفید رنگ فیلم "بزرگراه گمشده" ی دیوید لینچ )، او لحظه ای مأمور اعدامش را در هیبت پدر می بیند. انگار که این پدر است که زندگی او را در نهایت خواهد گرفت. قسمت تکاندهنده ی ماجرا جایی ست که خود پری کاملاً به اوضاع خودش واقف است؛ او در آخرین لحظات زندگی اش، به کشیشی که به سلولش آمده اینگونه توضیح می دهد که  اگر همان موقعی که در زندان بود، روانشناس زندان می توانست تشخیص دهد که او یک بشکه ی باروت است و خطرناک برای جامعه، دیگر هیچگاه عفو مشروط نمی خورد که باعث این اوضاع و احوال شود. سپس در جواب کشیش که می گوید اگر می دانستی که ماجرا اینقدر خطرناک است، پس چرا خواستی که عفو مشروط بگیری، کنایه آمیز جواب می دهد که اگر می گفتم دیگر عفو نمی خوردم!


  سکانس تکاندهنده ی اعدام ...


ستاره ها: 

The Cabin in the Woods

نام فیلم: کلبه ای میان جنگل

بازیگران: کریس همسوورث ـ کریستن کانلی و ...

فیلم نامه: جاس ودُن ـ درو گدار

کارگردان: درو گدار

95 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 2011

 

کُند ذهن یا باهوش؟!

 

خلاصه ی داستان: چند جوان برای گذراندن تعطیلات به کلبه ای جنگلی می روند ...

 

یادداشت: واقعیتش این است که دوستی دارم که در دیدن فیلم شدیداً سخت گیر است. یعنی معمولاً سراغ ندارم که درباره ی فیلمی واژه های "عالی" و "فوق العاده" و این چیزها را به کار ببرد. او بعد از دیدن این فیلم، آنقدر هیجان زده بود که فوری به من اس ام اس داد و گفت فیلم فوق العاده ای ست. خلاصه مدتی کنجکاو بودم که این چه فیلمی ست که اینگونه دوستِ سخت گیر من را به هیجان وا داشته. به هر ترتیبی بود تهیه کردم و دیدمش و در کمال تعجب، چیزی جز پشیمانی برایم حاصل نشد. اولش، حدسم این بود که قرار است یک اتفاق جدید در داستانِ چند جوان سرخوش که به کلبه ای میان جنگل می روند و بعداً یکی یکی سر به نیست می شوند، بوجود بیاید. تعریف های دوستم از عالی بودن فیلم و سرنخ هایی که ابتدای داستان داده می شود، من را مطمئن کرد که قرار است یک اتفاق جدید در این داستانِ کلیشه ای بیفتد و مسیر  عوض شود. همین اتفاق هم می افتد و به شکلی زیرکانه، با انتظارات ما درباره ی کلیشه های فیلم های اسلشری در ساب ژانرِ جوانانی الکی خوش که به خانه ای شیطانی پا می گذارند و همگی می میرند به جز یکی دو نفر، بازی شود. تا اینجا همه چیز متفاوت به نظر می رسد. امیدوار می مانم تا به جواب سئوالاتم برسم اما هر چه فیلم جلوتر می رود، گنگ تر و نامفهوم تر می شود. ماجرا چیست؟! این جوان ها دقیقاً دست چه آدم هایی افتاده اند؟! قضیه ی آن موجودات ترسناک و عجیبی که هر کدام در قفسی گیر افتاده اند چیست؟ آن موجودات ناپیدایی که یکی از آدم بدهای داستان "خدایان باستان" می نامدشان، دقیقاً چه هستند؟ هر چه جلوتر می روم، فیلم آشفته تر و پر سر و صداتر و نامفهوم تر می شود تا جایی که سر درد به سراغم می آید. من واقعاً نفهمیدم ماجرا از چه قرار است. آیا ذهن من زیادی کُند است یا دوست من و آنهایی که از فیلم تعریف کرده اند، زیادی باهوش و فیلم شناس؟


  بازی با کلیشه ها اما ...


ستاره ها:  

6Bullets

نام فیلم: 6 گلوله

بازیگران: ژان کلود ون دام ـ جو فلانیگان ـ آنا لوئیس پلومن و ...

فیلم نامه: چاد لاو ـ اوان لاو

کارگردان: ارنی بارباراش

115 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 2012

 

کلیشه های ساده انگارانه

 

خلاصه ی داستان: سامسون گال، سرباز قدیمی ارتش آمریکا، حالا به عنوان قصاب در گوشه ای مشغول به کار است. او گهگاهی هم به پلیس کمک می کند تا باندهای مخوف خرید و فروش دختران را از هم از بین ببرد. در آخرین مأموریتش، خانواده ای که دخترشان را گم کرده اند، نزد او می آیند تا کمکشان کند ...

 

یادداشت: مشکل این فیلم را اینگونه نام گذاری می کنم: سطحی نگری و ساده انگاری مفرط در کلیشه های رایج. کلیشه های رایجی که اگر کمی خلاقانه تر از آن ها استفاده شود، در هر فیلمی که باشد، تماشاگر را میخکوب می کند. می خواهم بگویم، با این قضیه مشکل ندارم که یک سرباز قدیمی و دائم الخمر دوباره دست به کار شود و بزند به دل صدها آدم بَده و همه را ناکار کند. با این هم مشکلی ندارم که آدم بدها، حسابی بد باشند و اصلاً پلشت باشند و بویی از انسانیت نبرده باشند. با هیچ کدام از این ها مشکلی ندارم. داستان که جذاب باشد، خلاقیت که باشد، هر تیپ، درست سر جای خودش نشسته باشد، با منطق یک فیلم در ژانر اکشن جلو می رویم و همه چیز را می پذیریم. اما حالا تمام همان کلیشه ها را در سطحی ترین سطح ممکن تصور کنید. یعنی یک چیزی مثل کلیشه به توان دو. این فیلم متأسفانه به چنین دردی مبتلاست. یعنی در کلیشه ها هم دچار سطحی نگری شده؛ یعنی "زیادی" کلیشه ای ست! آدم خوبه، همین قهرمان داستان، بدون هیچ موقعیت جذاب و بدون کوچکترین خلاقیتی، از هر جا سر در می آورد و همه را لت و پار می کند ( آن قسمتی که وارد کلاب شبانه می شود و با دوربین دید در شبی که به چشمش زده، همه را تکه پاره می کند، دیگر واقعاً اوج سطحی نگری ست. چرا باید در یک چنین محیطی، حالا گیرم هم تاریک، چنین دستگاهی به چشم بزند؟! ). آدم بده هم با آن بازی افتضاح بازیگرش و خشونتی که می خواهد فقط آن را با کج و معوج کردن چشم ها و دهانش به تماشاگر منتقل کند، شدیداً خسته کننده و لوس است. در این میان داستانی هم داریم که همه چیزش از همان ابتدا معلوم است، بدون نکته ای خاص.


  قهرمان هرگز نمی خوابد ...


ستاره ها: 

The Hidden Face / La cara oculta

نام فیلم: چهره پنهان

بازیگران: کوییم گوتیرز ـ مارتیناگارسیا ـ کلارا لاگو

فیلم نامه: آندرس بایز براساس داستانی از آرتورو اینفانته ـ حاتم خرایچه

کارگردان: آندرس بایز

97 دقیقه؛ محصول کلمبیا، اسپانیا؛ سال 2011

 

آینه چو نقشِ تو بنمود راست ...

 

خلاصه ی داستان: بلن، آدریان را ترک می کند. آدریان که رهبر ارکستر است، دچار حال روحی بدی می شود و در همان احوالات با دختر دیگری به نام فابیانا آشنا می گردد. از بلن هیچ خبری در دست نیست ...

 

یادداشت: همین ابتدا به کسانی که هنوز فیلم را ندیده اند، توصیه می کنم این متن را به هیچ عنوان نخوانند چون به ناچار داستان را لو داده ام. مدت ها بود فیلمی به این اندازه جذاب، با پیچ و خم هایی نفس گیر و فیلم نامه ای درست و فکر شده ندیده بودم. نود دقیقه هیجان ناب و نود دقیقه جذابیت تمام. داستان با شخصیت های معدودی جلو می رود و بسیار جمع و جور است ( در این بین، ای کاش آن کارآگاه جوان پلیس که ظاهراً قبلاً عاشق فابیانا بود هم در داستان نمی بود تا داستان سر و شکل محکمتری پیدا می کرد. او هیچ تأثیری در روند ماجراها ندارد.). تمرکز داستان، نه بروی شخصیت پردازی، بلکه بروی ایده ی مرکزی فوق العاده اش و اتفاقات کنجکاوی برانگیز دور و برش است. ماجراها را دو بار می بینیم؛ یک بار از زاویه ی دید دانای کل و بار دیگر زاویه ی دید بلنِ محبوس شده در کمد. سئوال هایی که در نیمه ی اولِ داستان در ذهن مخاطب شکل می گیرد، در نیمه ی دوم پاسخ داده می شود. پس، این قضیه خودش عاملی می شود تا جذابیتِ نیمه ی دوم، بعد از پی بردن به این نکته که بلن در آن اتاقک اسیر شده، ادامه پیدا کند و مخاطب همچنان به دنبال حل معماهای شکل گرفته در نیمه ی اولِ داستان باشد. معماهایی نظیر صداهایی که فابیانا از داخل آبراه دستشویی می شنود و ما را به این شک می اندازد که باز هم پای ارواح در میان خواهد بود اما بعداً متوجه می شویم نویسندگان با هوشمندیِ تمام، با توجه به انتظاراتمان، بازیمان داده اند، یا کلیدی که فابیانا پیدا می کند و از نظر او تنها جنبه ی تزئینی دارد اما در نیمه ی دوم است که می فهمیم این کلید در حکم مرگ و زندگی بلن است. آینه، عنصر مهمی در فیلم است. آن چیزی که آدم های داستان جلوی آینه می بینند، با آن چیزی که از پشت آن می بینند، زمین تا آسمان فرق دارد. نکته ی دیگر این عنصر، همانندسازی چهره ی زن هاست؛ فابیانا اولین بار که به خانه ی آدریان می آید، جلوی آینه می ایستد و می گوید که از این آینه خوشش می آید. بعداً که می فهمیم بلن، پشت آینه پنهان شده / گیر افتاده، این جمله معنای خودش را پیدا می کند. بلن شوخی ای را شروع می کند که نزدیک است به بهای جانش تمام شود اما انگار این محبوس شدن در آن فضای ترسناک و ماقبل تاریخی، بهایی ست که باید برای رهایی از یک زندگی پر از خیانت بپردازد. وقتی خلاص می شود، دیگر تکلیفش را به خوبی می داند. مردها همه از یک جنسند. بی برو برگرد.  


  بلن، پشت آینه یا جلوی آینه؟


ستاره ها: 

Moonrise Kingdom

نام فیلم: قلمروی طلوع ماه

بازیگران: جارد گیلمن ـ کارا هایوارد ـ بروس ویلیس و ...

فیلم نامه: وس آندرسون ـ رومن کاپولا

کارگردان: وس آندرسون

94 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 2012

 

شاد، سرحال، سریع، غمگین

 

خلاصه ی داستان: ماجرای دو نوجوان به نام های سم و سوزی که عاشق یکدیگر می شوند و با هم فرار می کنند ...

 

یادداشت: سازندگان این فیلم نشان می دهند که چگونه گفتن از چه گفتن مهم تر است. می شود یک داستان ساده را طوری تعریف کرد که تماشاگر مبهوت بماند. یعنی همین کاری که این فیلم می کند و مدت زمان نود دقیقه اش انگار در عرض ده دقیقه سپری می شود. سر که بلند می کنید فیلم تمام شده است. هیچ داستان خاصی وجود ندارد، هیچ حرف خاصی زده نمی شود و هیچ مضمون جدیدی هم در کار نیست. ماجرای عشق یک دختر و پسر نوجوان را می بینیم که با هم به دل جنگل می زنند و روزها  را سپری می کنند. نه احساسات گرایی در کار است و نه غلوشدگی در احساسات. هر چه هست، نوع ارائه ی داستان است. از همان آغاز، آندرسون با دوربینی که دائماً حرکات افقی و عمودی انجام می دهد، بیننده را آماده ی فضای خاص و پر از طنز فیلمش می کند. ریتم تدوین و استفاده از موسیقی ( با اینکه موسیقی، حجم زیادی در فیلم را به خود اختصاص داده، اما هیچ گاه اذیت نمی کند چون با صحنه های فیلم، همخوانی منحصربه فردی دارد مخصوصاً استفاده از سوئیت موزیکال "کارناوال حیوانات" ساخته ی کامیل سن سان آهنگساز مطرح فرانسوی عصر رمانتیک که  بسیار عالی روی صحنه ها نشسته ) در سرحال ماندن و شاد بودن فضا نقش مهمی دارد. اما از همه مهمتر، بازی یکدست و ظریف همه ی بازیگران ـ چه حرفه ای و چه غیرحرفه ای مثل دو شخصیت نوجوان فیلم ـ است که یک دستی فضای فیلم را تا آخر حفظ می کند. فیلم نامه با ظرافت، شوخی ها را در خود جای داده و کارگردان به خوبی آن ها را به تصویر کشیده. خرده داستان هایی از قبیل عشق پنهانی پلیس محله به مادر سوزی هر چند در بین تصاویر سریع و ضرب آهنگ سرحال فیلم آنقدرها پر رنگ نمی شود اما در نهایت خودش را وارد خط اصلی داستان می کند: حالا که سم به سوزی نرسیده، مثل کاپیتان شارپ، پلیس منطقه می شود و باز هم مثل کاپیتان شارپ، گه گاه به عشقش سر می زند. در صحنه های پایانی، سوزی، با دوربین، سم را دنبال می کند که می رود سوار ماشین کاپیتان شارپ می شود و با هم از آنجا دور می شوند. انگار هر دوی آنها کسی را در این خانه دوست خواهند داشت. در طول فیلم شاید نخندید اما حتماً احساس بهتری نسبت به زمانی که فیلم را ندیده اید، خواهید داشت. البته همه ی این حرف ها را زدم اما نمی توانم نگویم که من با همین زیادی ساده بودن داستان و مفهومش مشکل دارم.  


  در پی عشق و ماجراجویی ...


ستاره ها: