X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت 00:11

بی خود و بی جهت

نام فیلم: بی خود و بی جهت

بازیگران: رضا عطاران ـ نگار جواهریان ـ پانته آ بهرام ـ احمد مهرانفر و ...

نویسنده و کارگردان: عبدالرضا کاهانی

90 دقیقه؛ سال 1390

 

بیست!

 

خلاصه ی داستان: الهه و فرهاد قرار است به خانه ی جدید نقل مکان و همان شب مراسم ازدواج خود را برپا کنند اما مشکل اینجاست که محسن و مژگان، دوستان آنها، که قرار بوده خانه را تخلیه و به مکان جدیدی بروند، هنوز این کار را نکرده اند و انگار قرار هم نیست به این راحتی ها آنها از خانه بروند. وسایل دو خانواده در همه جا پخش و پلاست و دعوا و درگیری به راه ...

 

یادداشت: به نظرم کاهانی بهترین فیلم کارنامه اش را ساخته و با ساختاری بسیار دقیق و هوشمندانه، چه در بسط و گسترش فیلم نامه و چه در اجرا، موفق شده فیلمی بسازد بسیار روان، جذاب و حسابی هم بانمک. اطلاعات دهی کاهانی برای معرفی شخصیت ها، فضا و اینکه اینجا چه خبر است و علت اینهمه آشفتگی و ریخت و پاش چیست، قطره قطره به مخاطب تزریق می شود تا کم کم همه چیز دستمان بیاید و با محیط آشنا بشویم. معرفی شخصیت ها با توجه به رفتارهای خاص هر کدام و دیالوگ هایی که به آنها تشخص می بخشد بسیار ظریف انجام گرفته است مخصوصاً درباره ی الهه با بازی خوبِ نگار جواهریان که شخصیت و منش او در همین طرز ادای دیالوگ ها و رفتارش هویدا می شود و بسیار هم باورپذیر است. فیلم در درجه ی اول از مشکل شاید نه چندان بزرگ دو زوج حرف می زند که باید به شکلی با هم کنار بیایند اما از منظری دیگر، به یک قطب بندی زنانه و مردانه می رسد و به شکلی زیرکانه، این دو جنس را مقابل هم قرار می دهد و به قول معروف ماجرا را کمی هم که شده، جهانشمول تر می کند تا در پسِ این قیل و قال و آشفتگی، زنان و مردان و تفاوت هایشان را عیان کند. درست مثل "کشتار" رومن پولانسکی، بدون اینکه قصد مقایسه داشته باشم، ابتدا زوج ها طرف هم هستند و بعد هر چه جلوتر می رویم، کم کم، زن ها و مردها دو جبهه ی جداگانه تشکیل می دهند. در یک جبهه محسن و فرهاد قرار می گیرند و در جبهه ی دیگر الهه و مژگان که با توجه به اختلافات و بگومگوهایی ابتدایی، با هم از سرِ دوستی در آمده اند. یک بار محسن با بازی رضا عطاران زیر لب غرغر می کند که : (( این زنا ... زنا ... زنا ... ! )) و یک بار مژگان با بازی پانته آ بهرام غر غر می زند که: (( این مردا ... مردا ... مردا ... )). فیلم تبدیل می شود به مطالعه ی رفتارشناسانه ای در باب خلقیات متنوع زن ها و مردها. زن هایی که گرچه آتش دعوا با حرف های آنها و لج کردن هایشان تندتر می شود و به خاطر اسباب و اثاثیه ی زندگی شان حاضر نیستند حتی یک قدم از موضع شان عقب بِکِشند، اما همان ها هم هستند که در نهایت زودتر از بقیه صلح می کنند، کوتاه می آیند و با هم دوست می شوند و مردهایی که در این کش و قوس، سعی می کنند نه چندان مردانه دعواها را بخوابانند اما وقتی موفق نمی شوند و می بینند که نمی توانند مشکلِ به وجود آمده را حل کنند، یا روی شکم خود می کوبند یا مسخره بازی و ادا در می آورند یا با حالتی رقت بار وقتی به تریج قباشان برمی خورد و مثلاً غیرتی می شوند که کسی به آنها گفته شما مرد نیستید، لج می کنند، آتششان تند می شود و می خواهند کاری بکنند که البته زود هم پشیمان می شوند و هیجانشان می خوابد و می فهمند که کاری از دستشان برنمی آید. وقتی مردهای فیلم را می بینیم که لباس سگ پوشیده اند و در حال نمایش بازی کردن برای بچه ها هستند، به ناچار لبخند تلخی رو لبانمان می نشیند. درست است که این همه جار و جنجال شاید بی خود و بی جهت باشد اما وقتی می بینیم، این آدم ها در همین کش و قوس، کم کم تغییر لحن می دهند، آرام تر می شوند، گاه از موضع خود پایین می آیند و بالاخره حرف های دلشان را می زنند و با هم خوب می شوند، متوجه می شویم در نگاهی کلی تر این فیلم اصلاً بی خود و بی جهت نیست. 


  بلبشو ...


ستاره ها:


یادداشتی بر "اسب حیوان نجیبی است"، فیلمِ دیگرِ کاهانی در همین وبلاگ