سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

Rust and Bone / De rouille et d'os

نام فیلم: زنگار و استخوان

بازیگران: ماریون کوتیار ـ ماتیاس شوئنارتس و ...

فیلم نامه: ژاک اودیار ـ توماس بیدگن براساس داستانی از کریگ دویدسون

کارگردان: ژاک اودیار

120 دقیقه؛ محصول فرانسه، بلژیک؛ سال 2012

 

دست ها و پاها

 

خلاصه ی داستان: آشنایی آلن و استفانی که به تازگی هر دو پای خود را در حادثه ای ترسناک از دست داده، باعث می شود زندگی هر دو دستخوش تغییر شود ...

 

یادداشت: با داستانی عاشقانه طرف هستیم که قرار است در انتها، دو طرف، مثل همیشه، به شناختی جدید از خود و طرف مقابلشان برسند. در اینجا، آلن، مردی ست تنها، قُلدُر، پر حرارت، عاشق زد و خورد، شدیداً به دنبال فرونشاندن هوس خود با زن های مختلف و بی توجه به پسر کوچکش سَم، که مسئولیت خطیر نگهداری از او را بر عهده دارد. از آن طرف، استفانی، دختری که در یک پارکِ آبی، مسئولیت رام کردن نهنگ های غول پیکر را بر عهده دارد، فردی ست مستقل که حتی نمی خواهد زیر فرمان نامزدش هم برود ( هیچ کس نمی تونه به من دستور بده ) و سعی می کند به کسی متکی نباشد حتی اگر این اتکاء، در حد رساندن او دمِ درٍ خانه اش باشد. اما بعد از حادثه ی از دست دادن پاهایش ( که توسط همان نهنگ هایی که او اینهمه دوستشان دارد، اتفاق می افتد ) به فردی گوشه گیر و تنها تبدیل می شود که از طرفی نمی خواهد کسی برای او دلسوزی کند و از طرف دیگر، نمی تواند در تنهایی، به شرایطِ جدیدِ خودش عادت کند. این دو، در مقطعی به یکدیگر برخورد می کنند و از آن به بعد است که باید خیلی چیزها برایشان عوض شود. آلن در صحنه های پایانی، طی یک نریشن می گوید: (( دست آدم 27 تا استخون داره، اگه یکی از بازوها و پاهات بشکنه، استخونا با یه پیوند بهم جوش می خورن. حتی ممکنه از قبل هم قوی تر بشن. ولی اگه دستت بشکنه، هیچ وقت مث روز اولش نمی شه. )) این نریشن، قاعدتاً همان مضمونی ست که نویسندگان می خواسته اند بیان کنند. یعنی همان قلب داستان شان. یعنی آلن در این راه، برای رسیدن به یک خودشناسی، سر عقل آمدن و تجربه ی عشق، دستش، عضوی که به خاطر نبردهای سهمگینٍ تن به تن، بیش از هر عضو دیگری به آن نیاز دارد را نابود می کند. این نابودی دستِ او، مثل نابودی پاهای استفانی در مواجه با نهنگ ها ست، هر چند به گفته ی خودش در همان نریشن، شاید همتراز آن نباشد. خُرد شدن دست های آلن، برخلاف پاهای از دست رفته ی استفانی، به راحتی بازسازی نمی شود، یا اصلاً هیچ وقت مثل روز اولش نخواهد شد که این خُرد شدن استخوان ها و قطع شدنشان، به شکلی نمادین، می تواند    اشاره ای باشد بر روح آسیب دیده و خرد شده ی این آدم ها ( که اگر اینطور فکر کنیم، نمی دانم چطور باید نریشن آلن را تفسیر کرد؛ اینکه روح آسیب دیده ی او هیچ وقت مثل روز اولش نمی شود، چه معنایی در کلیت اثر پیدا می کند؟ وقتی در صحنه های پایانی می بینیم که او به اوج شهرت رسیده و قهرمان مسابقات جهانی بوکس شده و با استفانی رابطه ای نزدیک پیدا کرده، این نریشن، معنایی گنگ تر هم پیدا می کند. ). روح های آسیب دیده ای که با در کنار هم بودن، ترمیم می شوند و جوش می خورند. انگار این آسیب دیدن ها بهایی ست که آنها باید بپردازد تا عاقل شوند. استفانی برای اینکه به جایی برسد که بتواند مردی را دوست بدارد و آلن هم برای اینکه برسد به نقطه ای که همراه با اشک و گریه ( او با آن هیکل تنومندش، گریه می کند! ) بالاخره به استفانی بگوید که دوستش دارد. در این میان، له و لورده شدن آلن در میان مشت های سهمگین رقیبانش در مبارزات بوکس هم، قسمت دیگری از آن خُرد شدن هاست تا او را به    نتیجه ی نهایی و آن گریه ی تلخِ از روی استیصال و تنهایی برساند. آنها چیزهایی را از وجود خودشان از دست می دهند اما چیزهایی را در وجود دیگری می یابند و تمکیل می شوند. آلن، می شود پای استفانی و او را روی کولش می گیرد و اینطرف آنطرف می برد و استفانی هم  می شود  مدیربرنامه های آلن و شرط بندی های او را سرو سامان می دهد و مثل دستان او عمل   می کند. اما احساس من هنگام دیدن فیلم این بود که برخی خطوط داستانی و برخی جزئیاتی که در داستان گنجانده شده، انگار اضافه هستند و از قدرت اثر کم می کنند. یکی از آنها، به عنوان مثال، مربوط می شود به ماجرای کار گذاشتن دوربین های مخفی در فروشگاه ها توسط مدیربرنامه های آلن برای جلوگیری از دزدی کارمندان سوپرمارکت ها. آلن هم برای در آوردن پول بیشتر، با مرد همکاری می کند و در نهایت، این خط داستانی جایی کاربرد پیدا می کند که خواهر آلن هم به خاطر همین دوربین ها، از کار برکنار می شود. چرا که ما اول داستان دیده بودیم که او غذاهای آماده ای که نزدیک به تاریخ انقضا هستند را به خانه می آورد و مصرف می کند. این خط داستانی، درست است که شروع و میانه و پایان هم دارد اما در نتیجه ی کلی داستان و رساندن مفهوم اثر، بی تأثیر است، همچنان که پرداختِ خوبی هم ندارد. این داستان دو نتیجه دارد، یکی اینکه مدیربرنامه های آلن می رود خودش را گم و گور می کند که نتیجه اش این است که استفانی از آن به بعد می شود مدیر برنامه های او و شرط بندی ها را سر و سامان می دهد و نتیجه ی دوم، همان اخراج خواهرش و در ادامه، بیرون آمدن آلن از خانه ی خواهرش است. که این هر دو نتیجه، چندان اثرگذار نیستند و به نظرم قدرت داستان را می گیرند. چه، استفانی به   شیوه ی منطقی تری هم می شد که مدیربرنامه های آلن بشود و به شکل ظریف تری هم می شد که آلن از خانه ی خواهرش برود. این داستانی که چیده شده تا این اتفاق ها بیفتد، نه ظریف است و نه کمکی به کلیت اثر می کند. 

 

 

سکانس شاهکارِ عشق ورزیِ استفانی با نهنگی که پاهایش را از او گرفت ...


ستاره ها: 

[ به جز دکتر فوگل کسی را سراغ دارید که بتواند ... ]

ـ به جز دکتر فوگل کسی را سراغ دارید که بتواند برای گرفتن عفو شما اقداماتی بکند؟

ـ ناین، هر دیرکتور. ( نخیر، جناب رئیس. به آلمانی )

از پشت سرم: ـ اطلاع دارید که، در موقعیت شما، عفو و بخشوده گی می تواند نصف مجازات را تقلیل بدهد؟ آن وقت عوض ده سال فقط پنج سال حبس می کشید.

ـ این را نمی دانستم هر دیرکتور.

ـ خب، حالا که دانستید جواب نامه اش را می دهید؟

ـ ناین، هر دیرکتور.

ـ علی هذا ترجیح می دهید پنج سال بیش تر حبس بکشید و وانمود نکنید که خود را به اختیار دکتر فوگل گذاشته اید؟

ـ یا، هر دیرکتور. ( بله، جناب رئیس. به آلمانی )

ـ برای چه؟

ـ این کار، معنیش فریب دادن است.

روبروی من. با حالتی جدی. خط کش رو به من و چشم های نافذش در چشم های من دوخته: ـ دکتر فوگل را به چشم یک دوست نگاه می کنید؟

ـ ناین، هر دیرکتور.

ـ برایش محبت و احترام قائلید؟

ـ مسلماً خیر، هر دیرکتور. ( و اضافه کردم: ) ـ با وجود این آدم بسیار با کلّه یی است.

ـ حالا " آدم خیلی با کلّه" را بگذاریم کنار. ( و باز از سر گرفت: ) ـ لانگ، کُشتن دشمن وطن شرعاً مجاز است؟

ـ مسلماً، هر دیرکتور.

ـ دروغ به کارش زدن چی؟

ـ مسلماً ، هر دیرکتور.

ـ نامشروع ترین کلک ها چطور؟

ـ مسلماً، هر دیرکتور.

ـ و با وجود این میل ندارید به دکتر فوگل کلک بزنید؟

ـ ناین، هر دیرکتور.

ـ چرا؟

ـ این دو تا با هم فرق می کنند.

ـ چرا این دو تا با هم فرق می کنند؟

فکری کردم و گفتم: ـ چون اینجا فقط پای من در میان است.

با صدایی تیز و لحنی فاتحانه " آه آه " کرد. چشم هایش پشت عینک دوره طلا برق زد، خط کش را پرت کرد روی میز، بازوهایش را روی سینه به هم انداخت و حالتی سخت خوش و راضی به خود گرفت. گفت: ـ لانگ! شما آدم خطرناکی هستید.

سرنگهبان سربرگرداند و با حالتی جدی مرا برانداز کرد.

ـ و می دانید چرا آدم خطرناکی هستید؟

ـ ناین، هر دیرکتور.

ـ چون شرافتمندید.

عینک دوره طلایش برقی زد. پی حرفش را گرفت که: ـ آدم های شرافتمند همه از دم خطرناکند. فقط آدم های نادرست و دغل، مردم بی آزار و بی ضرری هستند. و علتش را می دانید، سرنگهبان؟

ـ ناین، هر دیرکتور.

ـ میل دارید بدانید، سرنگهبان؟

ـ البته، هر دیرکتور، که میل دارم بدانم.

ـ چون که مردم دغل نادرست فقط برای منافعشان دست به اقدام و عملی می زنند. به عبارت دیگر، اقدامات شان "حقیرانه" است.

     

رمانِ تکاندهنده و منجمدکننده ی "مرگ کسب و کار من است" اثر روبر مرل

 

*یک توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

فیلم های پیشنهادی آبان ۹۱

ـ  رابی اسپارکس ( Ruby Sparks ) / کارگردان: زوئه کازان    

ـ فرشتگان با چهره هایی آلوده Angels with Dirty Faces ) )/ کارگردان: مایکل کورتیز

ـ خواننده ی جاز ( The Jazz Singer )/ کارگردان: آلن کراسلند

ـ شجاع ( Brave ) / کارگردان: براندا چاپمن ـ مارک اندرو

ـ میگرن / کارگردان: مانلی شجاعی فرد

ـ آفریقا / کارگردان: هومن سیدی

یکی می خواد باهات حرف بزنه

نام فیلم: یکی می خواد باهات حرف بزنه

بازیگران: آنا نعمتی ـ یکتا ناصر ـ شهاب حسینی و ...

فیلم نامه نویسان: منوچهر هادی ـ سعید دولت خانی

کارگردان: منوچهر هادی

90 دقیقه؛ سال 1390

 

با او حرف بزن ...

 

خلاصه ی داستان: لیلا که دختر نوجوانش، یاسمن، در حادثه ای مرگبار دچار مرگ مغزی شده، تصمیم دارد اعضای بدنِ او را به بیمارانی که نیازمند هستند، اهدا کند اما برای این کار، رضایتِ مصطفی، همسر سابقش هم نیاز است. لیلا به دنبال مصطفی می گردد ...

 

یادداشت: داستان آنقدر در بیان حرفش، شلخته و بی در و پیکر عمل می کند که از یک جایی به بعد، سر رشته ی همه چیز از دستتان در خواهد آمد. از همان اول، با یک مادر و دختر طرف هستیم که تنها زندگی می کنند. دختر، یاسمن، اصرار بی معنا و بی منطقی دارد برای وصلت مادرش با  یک دکتر دندانپزشک به نام علیرضا. به هیچ عنوان نمی توانید درک کنید این دختر چرا باید اینهمه اصرار داشته باشد تا مادرش را شوهر بدهد و کمی جلوتر، ناگهان انگار که بعد از بیست سال، تازه یادش آمده باشد که پدری داشته، شروع می کند با لیلا دعوا کردن که: چرا پدرم از تو طلاق گرفت؟ و سئوال هایی بی ربط می پرسد مثل اینکه: اگر عاشق پدرم نبودی، چرا با او ازدواج کردی؟ جوابی که لیلا در پاسخ به ابهامات یاسمن می دهد، انگار قرار است تکلیف ما را با قلب داستان مشخص کند؛ او که در مظان اتهام قرار گرفته و انگار دارد از سوی دختر، مقصر شناخته می شود، اظهار می کند که علت جدایی او از پدر یاسمن، خیانتی بوده که مرد مرتکب شده. با شنیدن این حرف، فکر می کنیم فیلم نامه نویسان می خواهند بیننده را با یک سئوال اخلاقی درگیر کنند و آنهم اینکه: آیا واقعاً مقصرٍ از هم پاشیده شدن زندگی یاسمن، لیلا بوده یا شوهر سابقش، مصطفی؟ تصادف ترسناک یاسمن، مرگ مغزی او و تلاش لیلا برای یافتن مصطفی، باعث می شود به شکل جدی تری به دنبال این جواب باشیم آن هم به این علت که می بینیم خانواده ی مصطفی، مخصوصاً مادرش، رفتار زننده ای با لیلا دارند و او را عامل بدبختی مصطفی می دانند. بعد هم که در طی رویارویی لیلا با مصطفی در زندان، مرد از گذشته و رفتار سرد و تنفرآمیز لیلا می گوید و او را عامل این گرفتاری ها می داند، همچنان نخ تسبیح دستمان باقی می ماند و آن پرسش، جلوی چشممان قرار می گیرد که: بالاخره مقصر کیست؟ لیلا یا مصطفی؟ گرچه تا اینجای داستان، یک نکته، بسیار آزاردهنده به نظر می رسد: آرامش بیش از حد مادر در مواجه با مرگ قریب الوقوع دختر. جالب اینجاست که او از نفرین ها و تهمت های مادر همسرش بیشتر ناراحت می شود تا مرگ دخترش! پرداخت بد شخصیت مادر، به همراه بازی نه چندان قدرتمند آنا نعمتی، باعث می شود نتوانیم عکس العمل های لیلا را باور کنیم. بهرحال تا اینجا دلمان به این خوش است که نخ تسبیح را گم نکرده ایم و قرار است همچنان که در داستان جلو می رویم، به کند و کاو گذشته بپردازیم و شاید مقصر اصلی را هم بیابیم و بتوانیم شخصیت های داستان را واکاوی کنیم. اما ناگهان همه چیز از یک جایی به بعد تغییر می کند و طوری هم تغییر می کند که اصلاً  قلب داستان، آن حرف اصلی داستان، گم می شود. یعنی انگار که ماجرای قضاوت درباره ی لیلا و مصطفی تمام شده باشد، تمرکز داستان می رود سمتِ شرطی که مصطفی البته به اصرار همسرٍ جدیدش گذاشته است؛ مصطفی به دلیل قرض چندین میلیونی اش به زندان افتاده و حالا که قرار است رضایت بدهد تا اعضای یاسمن را به بیماران نیازمند بدهند، همسر جدیدش با ناله و زاری پا پیش می گذارد که در ازای دادن اعضا، پولی بگیرند که به این شکل، مصطفی از زندان خلاص شود و برگردد سر خانه و زندگی اش که البته این شرط، مخالفت لیلا را هم به دنبال دارد. او " نمی خواهد اعضای بدن دختر را به حراج بگذارد ". گریه های سوزناک و آزاردهنده ی ( به معنای بدش ) همسر روستایی مصطفی و راضی نشدن لیلا برای این کار، بخشی از داستان را به خود اختصاص می دهد که باعث بهم خوردن یک دستی داستان می شود و همه چیز را از مسیر اصلی خودش بیرون می آورد. اینگونه است که فیلم نامه نویسان قلب داستان را فراموش می کنند و دیگر هم تا پایان داستان، به آن نمی پردازند. از همه بدتر، جایی ست که خیلی ناگهانی و بی مقدمه، متوجه می شویم که مصطفی به بیمارستان زنگ زده و رضایت داده که اعضای دخترش را به نیازمندان ببخشند آن هم ظاهراً بدون دریافت پول! انگار دو پاره بودن داستان کافی نبود که با این پایانِ مبتدیانه و سرهم بندی شده هم ضربه ی دیگری بر ساختمان اثر وارد می کنند و همه چیز را فرو می ریزند. حالا جالب اینجاست که در بین اینهمه آشفتگی و بهم ریختگی مفهومی داستان، در اواخر کار، خواستگار دندانپزشک لیلا، نزد او می آید و اعتراف می کند که روز تصادف یاسمن، خودش بوده که دختر را به آنجا کشانده تا با او حرف بزند. واقعاً معلوم نیست این اعتراف، قرار است چه دردی را از داستان دوا کند و چه تأثیری روی ماجراها بگذارد؟  


  فیلم بیش از حد سوزناک است ...


ستاره ها: 

سایت ها و یادداشت ها



 

یادداشتِ نگارنده بر فیلم "میگرن" ساخته ی مانلی شجاعی فرد در سایت آکادمی هنر




[ پروفسور: شما می دونین چه جوری بشمرین؟ ... ]

پروفسور: شما می دونین چه جوری بشمرین؟ ... تا کجا می تونین بشمرین؟

دانش آموز: من میتونم تا ... تا بی نهایت بشمرم.

پروفسور: ممکن نیست، خانم عزیز.

دانش آموز: پس، فرض کنین، تا شونزده.

پروفسور: خوبه، کافیه، هر کی باید حد و حدود خودشو بشناسه. پس خواهش می کنم بفرمائین بشمرین.

دانش آموز: یک ... دو ... و بعد از دو میاد سه ... بعد چهار ...

پروفسور: همین جا وایسا، دوشیزه جان. کدوم یکی از این شماره ها بزرگتره. چهار؟ یا سه؟

دانش آموز: اوه ... سه؟ یا چهار؟ کدوم یکی بیشتره، بزرگتره؟ بزرگتر بین سه و چهار؟ بزرگتر به چه معنا؟

پروفسور: خب، بعضی از شماره ها کوچیکتره بعضی ها بزرگتر. یعنی در شماره های بزرگ، واحدهای بیشتری هست از شماره های کوچک ...

دانش آموز: یعنی شماره های کوچکتر؟

پروفسور: مگر اینکه شماره های کوچک واجد واحدهای کوچکتر باشن. اگه همه شون خیلی کوچک باشن، در اون صورت ممکنه واحدهای بیشتری در شماره های کوچک باشه تا در شماره های بزرگ ... اگه بحث سر واحدهای دیگه باشه ...

دانش آموز: در اون صورت، شماره های کوچک می تونن بزرگتر از شماره های بزرگ باشن؟

پروفسور: نه، به اون مبحث کاری نداشته باشیم. اون ما رو کاملاً منحرف میکنه. شما فقط همینو بدونین که اینجا چیزی جز شماره نیست. یعنی مسئله اندازه و بزرگی هم هست.حاصل جمع ها هم هست و گروهها و بسیار بسیار چیزها. چیزهایی همچون آلوچه، ماشین باری، مرغابی، هسته آلو و غیره ... اصلاً سهولت کار، بیاین فرض کنیم که ما فقط شماره های مساوی و برابر داریم. پس شماره های بزرگتر اونهایی هستن که بیشترین واحدها رو دارن.

دانش آموز: اونهایی که بیشترین واحدها رو دارن بزرگترینند؟ اوه، حالا می فهمم پروفسور، شما دارین کیفیت رو با کمیت یکی می گیرین.

پروفسور: اون بحث زیادیه تئوریکه. بحث تئوریک نکنیم. نگران اون مبحث نباشین. بذارین یه مثالی بزنیم و با این مثال قطعی استدلالمونو شروع کنیم و نتایج کلی رو بذاریم برای بعد. ما اینجا شماره چهار داریم و شماره سه، و هر کدوم از اینها همواره از واحدهای یکسان برخوردارن. پس کدام شماره ست که بزرگتر خواهد بود؟ شماره کوچکتره؟ یا شماره بزرگتره؟

دانش آموز: ببخشین پروفسور ... منظور شما از شماره بزرگتر چیه؟ اونیه که کمتر کوچیکتر از دیگریه؟

پروفسور: درسته. همینه، خانم. عالیه. شما منظور منو خوب فهمیدین.

دانش آموز: پس چهاره.

پروفسور: خب چهار چیه؟ از سه بزرگتره یا کوچیکتره؟

دانش آموز: کوچکتره ... نه، بزرگتره.

پروفسور: براوو. عالی جواب دادید ... پس حالا چند تا واحد بین سه و چهار وجود داره؟ ... یا بین چهار و سه ـ اگه اینجوری می خواین.

دانش آموز: هیچ واحدی بین سه و چهار وجود نداره، پروفسور. چون چهار بلافاصله بعد از سه میاد. پس مطلقاً هیچی بین سه و چهار نیست.

پروفسور: متأسفانه نتونستم منظورمو خوب بفهمونم. بی شک تقصیر از منه. به حد کافی روشن و واضح توضیح ندادم.

دانش آموز: نه پروفسور.

پروفسور: نگاه کن عزیزم. اینجا سه تا چوب کبریته، و اینم یکی دیگه که میشه چهار تا. حالا بدقت نگاه کن. ما چهار تا چوب کبریت داریم، یکی رو برمی داریم. حالا چند تا مونده؟

دانش آموز: پنج تا. اگه سه و یک میشه چهار، پس چهار و یک میشه پنج.

پروفسور: نه، درست نیست. اصلاً درست نیست. شما همه ش دلتون می خواد اضافه کنین. آخه باید بتونین کم هم بکنین. کافی نیست که همه ش ادغام کنی. بعضی وقتا هم می خوای داغون کنی. زندگی این جوریه.  این خودش یه فلسفه ایه ... علم یعنی همین. پیشرفت، تمدن، یعنی همین.

دانش آموز: بله پروفسور.

پروفسور: حالا بریم سراغ چوب کبریتا. من چهار تا از اونا دارم. نگاه کن، واقعاً چهار تان. یکی رو برمی دارم. حالا اونجا فقط چند تا می مونه؟

دانش آموز: نمیدونم، پروفسور.

پروفسور: ای بابا، یه خورده فکر کن. قبول دارم. آسون نیست. ولی شما اون قدر فرهیخته هستین که بتونین با یک تلاش عقلانیِ لازم قضیه رو درک کنین. پس؟

دانش آموز: نمیدونم پروفسور. نمی گیرمش پروفسور ...

پروفسور: پس بذار یه مثال آسونتر بزنیم. اگر شما دو تا دماغ داشتید و من یکی از اونها رو از جا می کندم، چند تا باقی می موند؟

دانش آموز: هیچی.

پروفسور: یعنی چی هیچ چی؟!

دانش آموز: برای اینکه هیچ چی رو نکندین. یه همین دلیله که حالا یه دونه دماغ دارم. اگر اونو کنده بودین که من دیگه دماغ نداشتم.

پروفسور: نه، شما مثال منو نفهمیدین. فرض کنیم شما فقط یه دونه گوش دارین.

دانش آموز: بله، و بعدش؟

پروفسور: اگه من یه گوش به شما می دادم، اون وقت چند تا گوش داشتین؟

دانش آموز: دو تا.

پروفسور: بسیار خب. و اگر بازم یه گوش دیگه به شما می دادم، اون وقت چند تا گوش داشتین؟

دانش آموز: سه تا گوش.

پروفسور: حالا من یکی رو برمی دارم ... چند تا میمونه، چند تا گوش؟

دانش آموز: دو تا.

پروفسور: عالیه. پس یکی دیگه رو هم برمی دارم، چند تا میمونه؟

دانش آموز: دو تا.

پروفسور: شما دو تا گوش دارین. یکی رو برمی دارم، یکی رو گاز می زنم می خورم. اون وقت چند تا گوش دارین؟

دانش آموز: دو تا.

پروفسور: یکیشو می خورم. می خورم یکیشو.

دانش آموز: دو تا.

                       

نمایشنامه ی دیوانه وار ( ! ) "درس" نوشته ی اوژن یونسکو


*یک توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

میگرن

نام فیلم: میگرن

بازیگران: هنگامه قاضیانی ـ پانته آ بهرام ـ  افشین هاشمی و ...

نویسنده و کارگردان: مانلی شجاعی فرد

90 دقیقه؛ سال 1390

 

خانه ی اول ... خانه ی دوم ... خانه ی سوم

 

یادداشت: زندگی چند خانواده در یک آپارتمان، که هر کدام درگیر مشکلاتی هستند ...

 

خلاصه ی داستان: این فیلم از آن دست آثاری ست که بین زمین و هوا معلق هستند. "میگرن" قطعاً فیلم بدی نیست، مخصوصاً هم اگر بدانیم که اولین تجربه ی کارگردانش مانلی شجاعی فرد است. اما آیا فیلم خوبی ست؟ به طور قطع نمی توانم بگویم "بله"، اما می شود گفت اثری ست که بیننده را تا پایان مشتاق نگه می دارد و مِنهای یک سری صحنه ها، در آن از سوز و گداز و احساساتِ گل درشت و شعار خبری نیست. داستان در یک آپارتمان می گذرد و ما به عنوان بیننده، دائم از این خانه به آن خانه سرک می کشیم و شاهد مشکلات آدم هایش هستیم. شجاعی فرد در فیلم نامه ای که نوشته، سعی کرده به همه ی آدم ها به یک اندازه بپردازد و البته تا حدودی هم موفق به انجام این کار شده است. اگر خیلی بخواهم حواسم را جمع کنم و به مغزم فشر بیاورم تا نخ تسبیحی برای این داستان های مختلف بیابم، می توانم بگویم: آدم هایی که شجاعی فرد نشانمان داده، همگی درگیر تنهایی هستند. محبوبه از اینکه شوهر سر به هوایش، آرش، می خواهد آنها را به خارج از کشور ببرد، ناراحت است و در عین حال از اینکه اینجا تنها بماند هم احساس عذاب می کند. از سوی دیگر رعنا هم که مترجم زبان است و با دختر کوچکش زندگی می کند، درگیر تنهایی ست. گشتنِ او به دنبال خانه، نمادی ست از بی سرپناهی و تنهایی او. خاطره نوشتنِ او هم روی همین تنهایی تأکید می کند. تا اینجا ـ هر چند به سختی ـ می توان اشتراکاتی بین آدم های مختلف این آپارتمان پیدا کرد اما جلوتر که می رویم، انگار  نخی که می بایست این داستان ها را به هم وصل کند، پاره می شود. مثلاً داستانِ دختر کوچکِ رعنا که به تازگی وارد سن بلوغ شده را در نظر بگیرید: دختر که به خاطر آموزش های غلط مدرسه به بهانه ی جشن تکلیف، از رابطه با پسر همسایه ترسیده و به یکسری نکات درباره ی جنس مونث پی برده، کم کم رفتاری عجیب پیدا می کند. کاملاً مشخص است که درگیر افکار نابودکننده ای ست که ذهنِ کوچکش، توانِ پرداخت آنها را ندارد. این داستان گرچه ظریف و حساس است و البته اشاره هایی جزئی از این قبیل که دختر دو سه باری برای کارهایی که قرار است در مدرسه انجام دهند، به رعنا می گوید که از ما پول خواسته اند، قرار است تلنگری باشد بر نقش منفعلانه و غلطِ مدرسه در شکل گیری شخصیت بچه ها، اما با تمام این اوصاف، انگار ربط چندانی از لحاظ مفهومی به داستان هایی که در بالا ذکرشان رفت، ندارد. البته شاید این یکدست نبودنِ داستان ها از لحاظ مفهومی، در واقع ایرادی محسوب نشود اما به نظرم فیلمی موفق تر است که به قولِ عامیانه "حرفش را یک کاسه کند"، یعنی یک حرف بزند نه ده تا حرف. این ماجرای "یک کاسه نبودنِ حرفِ فیلم" در داستانِ حسن، مادر و مادربزرگش نمودِ بیشتری دارد. البته بامزه ترین قسمت فیلم هم مربوط می شود به همین سه نفر. فیلمساز در نشان دادن محیطِ چندش آور خانه ی اینها، همراه با آن اَخ و تُف های دائمی مادربزرگ، موفق عمل کرده است و گاه لحظات خوبی هم در آن می بینیم مثل سکانسی که حسن می خواهد دختری را به خانه بیاورد اما از دست مادربزرگش نمی تواند و بعد هم که مادر سر می رسد و همه چیز خراب می شود. اما به شکلی کلّی که نگاه می کنی، انگار این داستان، سازی کاملاً جداگانه کوک کرده است؛ چه از لحاظ لحن که به کمدی شبیه می شود و چه از لحاظ مفهومی که انگار چندان همخوانی ای با داستان های دیگر ندارد. بهرحال فیلم به صورت تکه تکه، قسمت های مختلفش را کنار هم می چیند که البته این قسمت ها، مثل پازل عمل نمی کنند که نبودِ یک تکه، باعث ناقص ماندن قسمت قبل و بعد خود شود، بلکه این قسمت های کنار هم چیده شده، مثل جزئیاتی عمل می کنند که باعث فضاسازی بهتر و شناخت بیشتر ما از آدم های داستان می شود حالا گیرم جاهایی هم، مثل حساسیت رعنا در ردیف بودن ریشه های قالی و مرتب کردنِ لحظه به لحظه ی آنها، کمی اضافه به نظر برسد ( توی سالن که بودم، وقتی رعنا برای بار چندم شروع کرد به این کار، چند نفری از تماشاگران، شروع کردند به نُچ نُچ کردن! ). فیلم نامه نویس سعی کرده برای همه ی داستان هایش پایانی در نظر بگیرد که این باعث شده تاحدودی همه چیز جمع و جور شود هر چند در بین این پایان ها، تغییر  رعنا و احساس عشقی که با باز کردن پنجره ی اتاق و پخش شدن هوای تازه در آن، نشانه گذاری شده، خیلی ناگهانی به نظر می رسد و یا پایانِ داستانِ حسن که برایش دختری انتخاب کرده اند، خیلی تحمیلی.


  داستانِ حسن، مادر و مادربزرگش ...


ستاره ها: 

دانلود

"اسلیور" فیلم مهجور و البته ضعیفی ست با بازی شارون استون و ویلیام بالدوین به کارگردانی فیلیپ نویس، کارگردانی که اخیراً فیلم "سالت" را از او دیدیم. بخشی که برای دانلود گذاشته ام، مربوط می شود به تیتراژ آغازین فیلم.

 

لینک دانلود ( حجم: 30 مگابایت )

 

نکته ی قابل توجه این تیتراژ، موسیقی فوق العاده تکان دهنده ی هوارد شُور از بزرگان موسیقی ست که با ریتم جذاب و وهم انگیزش، تماشاگر را از همان ابتدا وارد فضای داستان می کند. به نظرم دیدنِ این تیتراژ به همراهِ موسیقی شاهکارش، خالی از لطف نخواهد بود.