نام فیلم: سراشیب
بازیگران: ایوور نُوِلو ـ بن وبستر ـ رابین آیروین و ...
فیلم نامه: کنستانس کولیه ـ ایوو نُوِلو ـ الیوت استانارد
کارگردان: آلفرد هیچکاک
80 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 1927
بوی هیچکاک!
خلاصه ی داستان: دختری جوان از روی حس انتقام، رادی، دانشجوی پر افتخار دانشگاه را متهم به تجاوز به خود می کند. رادی که می داند تجاوز، کارِ دوستش تیم است با اینحال سکوت اختیار می کند و از دانشگاه اخراج می شود. این جوانمردی، سرآغاز سقوط او در یک زندگی نکبت بار است ...
یادداشت: این فیلم جزو اولین آثار صامت هیچکاک است. ایده های بصری فوق العاده خوبی در آن وجود دارد و سکانس هایی هم بوی هیچکاک را می دهند یعنی با دیدنشان، کاملاً احساس می کنید این اوست که پشت دوربین نشسته، گیرم هنوز جوان باشد و نپخته. یکی از جاهایی که بوی هیچکاک را استشمام خواهید کرد، سکانسِ فراخوانده شدن دو پسر جوان به دفتر مدیر دانشگاه است، جایی که دخترِ مغازه دار منتظر آنها نشسته تا یکی از آن دو را متهم به تجاوز کند. این سکانس با حرکات فوق العاده ی دوربین، حس تردید و تعلیق را به خوبی منتقل می کند. در همین قسمت، هیچکاک برای هر چه بیشتر "تصویری کردن" صحنه، هنگامی که دختر می خواهد ماجرای آن روز را برای مدیر تعریف کند، به جای میان نویس، از برهم نمایی تصویرِ چهره ی دختر و تصاویرِ اتفاقات آن روزِ کذایی استفاده می کند. تصاویری که البته ساخته و پرداخته ی ذهن دختر است وگرنه ما قبل تر دیده ایم که ماجرا چیز دیگری بوده. این ایده های شدیداً هیچکاکی، البته در قسمت های دیگر هم تکرار می شود. مثلاً نشانه گذاریِ او برای نشان دادن سقوط رادی به منجلاب بسیار قابل توجه است؛ او دو سه بار رادی را نشان می دهد که مشغول پایین رفتن است یکی زمانی که دارد از پله برقی پایین می رود و دیگری زمانی که دکمه ی پایین رفتن آسانسور را می زند ( خواستم پرانتزی بی ربط باز کنم و درباره ی وجود وسایلی مثل آسانسور، پله برقی، مترو و این چیزها در کلان شهرهای نود سال پیش بگویم. یادم هست در "روشنایی های شهر"، در صحنه ای که چاپلین خودش را برای مسابقه ی بوکس آماده می کند، دستگاه آب سردکنی آنجا قرار دارد که شکل و قیافه و کارکردش دقیقاً همینی ست که این روزها به چشم می بینیم. یا یادتان بیاید لوله کشی گاز طبیعی در فیلم "آپارتمان" وایلدر و در خانه ی جک لمون را. شوخی نیست؛ چیزی نزدیک به شصت سال پیش، خانه ها لوله کشی گاز بوده و نزدیک به نود سال پیش پله برقی و دستگاه آب سردکن داشتند و آنوقت ما از مدرنیته و پیشرفت و این چیزها حرف می زنیم. بیخود نیست که به زورِ تبلیغات سطح پایین و اشعار گل در چمن و تصاویر بی ارزش و پیام های اخلاقی و توصیه های ایمنی شش در هشت، می خواهیم برای هر چیزی ـ واقعاً هر چیزی ـ "فرهنگ سازی" کنیم؛ نگو صد سالی از ایده های انسان ساز عقبیم، ولی پای حرف که می شود، همیشه اولین چیزها را ما اختراع کرده ایم! کمی طولانی شد. اما ادامه ی یادداشت: ) هر چند که خودِ هیچکاک از این دو ایده خوشش نمی آمد اما در چارچوب داستان، این تصاویر، بسیار ویژه هستند. اما مشکل از جایی شروع می شود که قرار است فرو رفتن رادی در منجلاب را شاهد باشیم. چند داستان چیده شده تا این مضمون، منتقل شود. اولیش، بازی رادی در تئاتر و آشنایی با دخترِ بازیگرِ نقش اول و بعد ازدواج با اوست که در نهایت متوجه می شویم دختر می خواهد ارثی را که به رادی رسیده بالا بکشد. همه ی این قضایا بسیار بی منطق جلوه می کنند، بدون اینکه هیچ توضیحی مثلاً درباره ی این موضوع داده شود که اصلاً رادی چطور بازیگر تئاتر بوده؟ چرا تئاتر بازی می کرده؟ فقط ناگهان او را می بینیم که دارد تئاتر بازی می کند و البته بعد از جدا شدن از دختر هم دیگر این موضوع پیش کشیده نمی شود. داستانِ دیگری که چیده شده این است؛ رادی در جایی کار می کند که او را برای رقص به زنان پیر و جوان کرایه می دهند! می خواهم بگویم این قسمت ها مثل یک پازلِ ناموزون و نچسب، کنار هم قرار گرفته اند بدون اینکه شاهد روندی یکدست و موزون از به ته خط رسیدن رادی باشیم. اصلاً معلوم نیست او واقعاً چطور به آن حال و روزِ نزار می رسد طوریکه حتی توان سرپا ایستادن را هم ندارد. از این بدتر، پایان داستان است، جایی که انگار محوریت از روی رادی و عمل جوانمردانه ای که او را به این راه کشانده، به سمت پدرش کشیده می شود. رادی در توهمات دوران فقر، پدر را در کسوت آدم های مختلف می بیند و می ترسد و در نهایت هم وقتی به خانه برمی گردد، این پدر است که از او عذرخواهی می کند! هیچ وقت نمی فهمیم ماجرای جوانمردی و خوش قولی رادی در قبال دوستش به چه نتیجه ای می رسد. در این روندی که فیلم در پیش گرفته، انگار بدبختی و سقوط رادی تقصیر پدرش بوده و نه تصمیمی که خودش گرفته.
وقتی رادی متهم می شود ...
ستاره ها: 
یادداشتِ "مرد عوضی"، "بانو ناپدید می شود" و "شماره ی 17" فیلم های دیگرِ هیچکاک در همین وبلاگ
نام فیلم: پایان شیفت
بازیگران: جیک گیلنهال ـ مایکل پنا و ...
نویسنده و کارگردان: دیوید آیر
109 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 2012
دوربین به دست ها!
خلاصه ی داستان: برایان و مایک پلیس هایی هستند که هر روز با مأموریت های خطرناکی دست و پنجه نرم می کنند. در یکی از این مأموریت ها، باندِ خطرناکی را از هم می پاشند که افرادِ باقیمانده ی باند، آنها را برای کُشتن، نشان می کنند ...
یادداشت: کارگردان می خواهد به داستانِ تقریباً تکراری از پلیس هایی که با افراد شرور و جانی مبارزه می کنند و به نوعی قهرمان به حساب می آیند حتی اگر خودشان چنین احساسی نداشته باشند، کمی چاشنی بزند و آن را مثلاً با ساختارِ جدیدی به بیننده عرضه کند که همین ساختار، اتفاقاً می شود پاشنه ی آشیل فیلم. کارگردان برای عرضه ی داستانِ تقریباً تکراری اش، هندی کمِ کوچکی دست شخصیت اصلی داستانش، یعنی برایان تیلور با بازی جیک گیلنهال داده، پلیسی که وقایع روزانه ی مأموریت هایش را ثبت و ضبط می کند. گاهی ما داستان را از زاویه ی دیدِ دوربین او دنبال می کنیم و مشکل بزرگ هم همینجاست. در اینگونه فیلم ها که دوربین به دست شخصیت های داستان می افتد و قرار است نقشی کلیدی در داستان ایفا کند، باید دلیلی قانع کننده برای این کار داشته باشیم. یعنی سازندگان فیلم، بیننده را درباره ی دوربین به دست گرفتن شخصیتشان قانع کنند، در غیراینصورت همه چیز تحمیلی و زورکی جلوه خواهد کرد، همچنانکه در این فیلم هم شاهدش هستیم. هیچ دلیل قانع کننده ای برای ضبط تصاویر توسط برایان، آنهم در برخی شرایط بحرانی، وجود ندارد. یک جا، به شکلی بسیار کوتاه و گذرا، برایان اظهار می کند که قرار است با ضبط این مأموریت ها "پروژه ای را تحویل بدهد"، که اصلاً هم معلوم نمی شود این پروژه چیست و تا پایان هم این قضیه نامعلوم باقی می ماند. کار وقتی بدتر می شود که یکی از اعضای گروه باند خلافکارانی که قصد ترور برایان و مایک را دارند هم، بدونِ اینکه توضیحی درباره ی علّتِ این کارش به ما داده شود، دوربین به دست گرفته و وقایع را از زاویه ی خودش ضبط می کند. حالا اگر بشود تصویربرداری مایک را به شکلی پذیرفت، تصویربرداری یکی از اعضای خلافکاران، دیگر واقعاً باورنکردنی ست. این زاویه ی دیدهای بی منطق، باعث شده ساختاری شدیداً سرگیجه آور و اعصاب خردکن به کلّیت اثر تزریق بشود که بعد از چند دقیقه، بیننده را دچار خستگی و حتی حالت تهوع بکند! حالا اگر دیالوگ های سریع و دیوانه وار و پر حجم آدم های داستان را هم به این تصاویرِ سردرد آور اضافه کنید، دیگر بعد از ده بیست دقیقه، خستگی تمام وجودتان را خواهد گرفت و تمرکزتان بهم خواهد خورد. بهرحال با ساختاری شدیداً بی معنا طرف هستیم که نه تنها به تعمیق مفهوم اثر کمکی نمی کند، بلکه تأثیری در روند داستان های تکه تکه ی این پلیس ها هم ندارد. دو پلیس، یک بار بچه هایی را از آتش سوزی نجات می دهند و مدال افتخار می گیرند، در جایی دیگر خلافکارها را دستگیر می کنند و در قسمتی دیگر در مراسم عروسی شان می زنند و می رقصند و شوخی می کنند و روز بعد، دوباره روز از نو، روزی از نو. پایان داستان هم بهرحال از اول انتظارش را می کشیم که بالاخره هم اتفاق می افتد.

پلیس هایی که نمی خواهند قهرمان باشند!
ستاره ها: 
پاهایم زیر تنه ام بنا کرد لرزیدن. داد کشیدم: ـ حق نداری با من این جور رفتار کنی! من تو اردوگاه هر چه می کنم رو امر و دستور می کنم. آن جا من مسئول هیچ چیز نیستم.
ـ انجام دهنده اش که تو هستی!
در کمال نومیدی نگاهش کردم. گفتم: ـ از حرفت سر در نمی آرم الزی. آخر آن جا که من جز یک چرخ دنده هیچی نیستم. تو ارتش، وقتی فرماندهی فرمانی صادر می کند مسئولش خود اوست. فقط خودش تنها. اگر فرمان بد باشد، آن که تنبیه می شود فرمانده است نه مُجری.
با آرامشی خردکننده گفت: پس دلیلی که تو را وادار به اطاعت می کند همین است که اگر دنده بد بچرخد آن که پدرش را می سوزانند تو نیستی!
دادم در آمد که: ـ ولی من هرگز به همچو فکری نیفتاده ام! موضوع فقط سرِ این نیست که نمی توانم از اطاعتِ امرِ مافوقم سر بپیچم. آخر چرا نمی خواهی بفهمی؟ اصلاً جَنَمِ من طوری ست که این کار برایم غیرممکن است!
با همان آرامش وحشت انگیز گفت: ـ پس اگر به ات فرمان می دادند فرانتس کوچولومان را تیرباران کنی، می کردی!
هاج و واج نگاهش کردم.
گفتم: اما آخر ... این جنون است! ... امکان ندارد همچین فرمانی به من بدهند.
با خنده یی وحشیانه گفت: چرا نه؟ مگر به ات فرمان نداده اند بچه کوچولوهای جهود را بکشی؟ چی باعث می شود دستور کشتن کوچولوی خودت را ندهند؟ چی باعث می شود دستور کشتن فرانتس را ندهند؟
ـ آخر یعنی چه؟ امکان ندارد رایشس فورر همچو فرمانی به من بدهد! چنین چیزی محال است! این ...
می خواستم بگویم (( این غیر ممکن است! )) اما کلمه ها تو گلویم گره خورد: یادم آمد که رایشس فورر فرمان داده بود خواهرزاده ی خودش را تیرباران کنند!
چشم هایم را پایین انداختم. کار از کار گذشته بود.
الزی با تحقیر شکننده یی گفت: ـ پس اطمینان نداری! می بینی؟ اطمینان نداری ... پس اگر رایشس فورر به ات می گفت فرانتس را بکش، می کشتیش. نه؟
نیمی از دندان هایش از زیر لب بیرون افتاد. به نظرم آمد که الزی دارد رو خودش تا می شود، مچاله می شود، و در همان حال چیزی وحشی و حیوانی در نگاهش برق می زند ... آه! الزی به آن مهربانی، به آن آرامی ... از پا در افتاده، در آن حال که انگار به هزار میخ کینه به زمین کوبیده شده بودم نگاهش می کردم.
با خشونت و خشمی فوق العاده تکرار کرد: ـ می کردی! آن کار را می کردی!
دیگر نفهمیدم چه پیش آمد. سوگند می خورم که می خواستم بگویم (( البته که نه! )) ... سوگند می خورم که بی هیچ شک و تردیدی می خواستم این را بگویم، اما کلمات در گلویم به هم پیچید و تنها گفتم: ـ البته!
بخشِ دیگری از رمانِ شوک کننده ی "مرگ کسب و کارِ من است" اثر روبر مرل
*یک توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.
نام فیلم: 7 ثانیه ( 7 Seconds )
کارگردان: سیمون فلوز
جک، همراه با گروهش، دست به سرقت بزرگی می زند اما ماجرا آنطور که او فکر می کرد، ادامه پیدا نمی کند ... واقعاً نمی دانم چرا هر بار که قهرمانِ داستان می خواهد وارد خانه ی آدم بده بشود که کلی محافظِ اسلحه به دست از آن مراقبت می کنند، حتماً باید یکی از محافظین، دستشویی داشته باشد و بیاید پای درخت تا قضای حاجت کند تا اینطوری، قهرمان از غفلتِ محافظ استفاده کرده، از پشت درخت در بیاید و با یک حرکت، ناکارش کند و به راه خود ادامه بدهد!!! یکی از احمقانه ترین اکشن های دهه با داستانی گنگ، سطحی و نامفهوم.
نام فیلم: Creep
کارگردان: کریستوفر اسمیت
کِیت که از یک مهمانی خارج می شود تا خودش را به هنرپیشه ی مورد علاقه اش، جرج کلونی برساند و از او امضا بگیرد، به دلیل نبودنِ تاکسی، مجبور می شود با مترو خودش را به محل مورد نظر برساند. اما مترو خلوت است و انگار او تنها مسافر این خط ... باور بفرمایید اگر این فیلم را نبینید هم چیزی را از دست نخواهید داد. درست است که فیلمساز، خوشبختانه، اینبار بدون دیالوگ و تنها با نشان دادن تصاویر، گذشته ی موجودِ ناقص الخلقه ی داستانش را به تماشاگر معرفی می کند و با زیرکی، نشان می دهد که این موجود، چطور به این شکل در آمده، اما باور بفرمایید نمی ارزد هشتاد دقیقه پای فیلم بنشینید تا تنها این نکته دستگیرتان شود!
نام فیلم: Headshot
کارگردان: پن اک راتانارانگ
یک فیلم بی سر و ته از سینمای تایلند. هر چقدر سعی می کنم بفهمم بالاخره ماجرا چیست، بیفایده است! یک داستان نامفهوم از مردی که مثلاً خوب است و بعد بد می شود. چرا؟ علتش را نمی دانم! این وسط، قهرمان داستان، همه چیز را وارونه می بیند که نمی دانم قرار است این وارونه دیدن چه ارجاع فرامتنی ای باشد.
نام فیلم: آنا، رنج، لذت ( Anna, Quel Particolare Piacere )
کارگردان: جولیانو کارنیمئو
گوئیدو تبهکاری ست که عاشق آنا، دختر صندوقدار می شود. عشق آتشینی که باعث می شود آنا هر کاری برای گوئیدو بکند حتی وارد شدن در خلافکاری های او ... زوم های ناگهانی، حرکات شلخته ی دوربین و دوبله های بی روحِ ایتالیایی، خصوصیات فیلم های ایتالیایی در دهه های 60 و 70 هستند که در این فیلم خودنمایی می کنند. داستانی ضعیف از یک عشق غیرمعمولی که نه خودِ عشق را باور می کنیم و نه آن سیلی های آبدار گوئیدو به آنا را! فیلم برای خودش سبک جالبی دارد؛ مثلاً بدون پیش زمینه دادن به تماشاگر، فقط با یک کات، شش هفت سال زمان جلو می رود!!!
نام فیلم: آنتارس ( Antares )
کارگردان: گوتز اشپیلمن
یک ساختار دستمالی شده ـ نسبت به زمان ساخت فیلم ـ درباره ی داستان هایی که به موازات هم پیش می روند و جاهایی به هم برخورد می کنند. حکایت آدم هایی که معلوم نیست دنبال چه می گردند و از جان هم چه می خواهند. حوصله می طلبد نشستن و تا آخر تماشا کردن این فیلمِ کُند و سرد و نامفهوم. "انتقام" فیلمِ دیگرِ اشپیلمن، عمیق و عالی بود اما این یکی، شدیداً دافعه ایجاد می کند.
نام فیلم: آنسوی رنگین کمان سیاه ( Beyond The Black Rainbow )
کارگردان: پانوس کوستاموس
متأسفم که مجبورم از چنین اصطلاحی برای این فیلم استفاده کنم: خزعبلاتِ مطلق.
نام فیلم: خیابان بیست و پنج فایرمن ( Tüzoltó utca 25 )
کارگردان: اشتفان ژابو
سبک خاص فیلم، مانع از آن است که بشود سر در آورد چه می گذرد. دوربین سیال، روی آدم ها می چرخد و آنها گاه زیرلب و گاه با فریاد، حرف هایی می زنند و امکان ندارد متوجه بشوید موضوع چیست! اصولاً نه داستانی در کار است و نه شخصیتی که بتوانیم دنبالش کنیم. ارتباط برقرار کردن با فیلم، کار بسیار بسیار سختی ست. شاید برای خیلی ها، این سبک، سبک جالبی باشد اما برای من که عذاب آور و خسته کننده و بی معنا بود.
نام فیلم: خیابان یک طرفه
کارگردان: اسماعیل فلاح پور
مراد که بعد از چند سال از زندان آزاد شده، به سراغ مردی می رود که علاوه بر پاپوش درست کردن برای او و به زندان انداختنش، همسر و بچه ی او را هم از چنگش بیرون آورده است ... در نسخه ی دی وی دی فیلم و در قسمت "موارد ویژه"، به تصاویری از مراسم "فرش قرمز" این فیلم برمی خورم. متعجب از اینکه قرار است با چه اثری طرف باشم، مراسم را نگاه می کنم؛ به تک تک افراد حاضر در فیلم جایزه می دهند، از بازیگران بگیرید تا آشپز و عوامل حمل و نقل و غیره. همه برای هم دست می زنند و از اینکه در این فیلم شرکت کرده اند، احساس افتخار می کنند. کارگردان می گوید که جای این اثر در سینمای ایران خالی بود و تهیه کننده هم که پیداست تازه از پشت فرمان کامیون، به شغل تهیه کنندگی ورود کرده، چیزهای عجیب و غریب دیگری می گوید که معنایش این است که " فیلم ما، فیلم جدیدی ست و عجیب و غریب است و خیلی باحال است و به شما توصیه می کنم ببینیدش و ... ". این ها را که می بینم، فوراً شستم خبردار می شود که قرار است فیلمی ببینم، بی مغز و بی معنا و بی در و پیکر. درست است که از قدیم گفته اند: " میمونه هر چی زشت تره، اطوار و بازیش بیشتره " اما تجربه هم به من ثابت کرده که هر کس اینهمه، به قول امروزی ها، برای خودش نوشابه باز کند، طبل توخالی ست. با دیدن فیلم، متوجه شدم که اشتباه نمی کرده ام. تصور کنید سی و پنج دقیقه گذشته اما هنوز نمی دانید موضوع چیست و داستان درباره ی کیست؟!!!
نام فیلم: عروس ساختگی ( The Decoy Bride )
کارگردان: شری فولکسون
یک هنرپیشه ی معروف هالیوودی به خاطر سر و صدایی که رسانه ها درباره ی ازدواجش درست می کنند، تصمیم می گیرد مراسم را در یک جزیره ی دورافتاده برپا کند اما آنجا هم مشکلاتی وجود دارد ... این جمله از من است که گفته ام: اگر دخترها، مخصوصاً دخترهای زیر 25 سال وجود نداشتند، نصف بازیگران و خوانندگان دنیا، الان بیکار و بی پول بودند! این فیلمِ ساده لوحانه هم ساخته شده تا دخترهای زیر 25 سال در خیالات خودشان فرو بروند! همین!
نام فیلم: عشرتکده ( House of Tolerance )
کارگردان: برتران بونلّو
فیلم می آید یک چیزهایی بگوید، یک پیام هایی بدهد و یک حرف هایی بزند که اصولاً از عهده اش برنمی آید. خیلی سخت است که دو ساعتِ تمام، حرف های پراکنده و کُند و خسته کننده ی چند روسپی را بشنویم تا مثلاً به این نتیجه برسیم که این ها اسیر این خانه ی لذت هستند، این ها اسیر مردها هستند و خلاصه از این حرف ها. تحمل کردن فیلم واقعاً طاقت فرساست.
نام فیلم: پناهگاه ( Hideaway )
کارگردان: فرانسوا ازون
فیلمی سرد، کسل کننده، کند، خسته کننده و بی معنا از ازون با شخصیت هایی که احساساتی گنگ و غیرقابل فهم را یدک می کشند و معلوم نیست چه می خواهند.
نام فیلم: مساعدت جنوبی ( Southern Comfort )
کارگردان: والتر هیل
عده ای از سربازان آمریکایی، برای تمرینات نظامی وارد جنگلی انبوه می شوند و کم کم پی می برند همه چیز جدی ست ... فیلمِ دیگری درباره ی ضایعات و اثرات جنگ روی انسان ها و انسانیت، با یک خط داستانی گنگ و خسته کننده و شعار زده که هیچ جذابیتی ندارد.
نام فیلم: مهارت ( The Craft )
کارگردان: اندرو فلمینگ
چهار دختر که نیروهای فراطبیعی دارند ... آنقدر فیلم بی بو و خاصیتی ست که آدم تکلیفش را با خودش هم فراموش می کند. حرف فیلم این است که اگر نیروی مافوق بشری دارید، از آن خوب استفاده کنید! این وسط معلوم نیست چرا ناگهان این دخترها که اینهمه باهم خوب بودند، می شوند دشمنِ خونیِ یکدیگر. روایتی سست و نامنظم و از رمق افتاده.
ساختمان را دور زدیم. حالا دیگر ده تایی اس.اس بیش تر تو محوطه نبود.
اشمولده گفت: ـ میل دارید نگاهی بکنید؟
ـ البته.
به طرف در رفتیم و آن تو را از روزنه ی گرد، نگاه کردم. زندانی ها به شکل هرم هایی بر کف ساروجی روی هم افتاده بودند. قیافه شان آرام بود. صرف نظر از چشم هاشان که بازِ باز مانده بود انگار همگی خوابیده بودند. به ساعتم نگاه کردم: سه و ده دقیقه بود. رو کردم به اشمولده. گفتم: ـ کی درها را باز می کنید؟
ـ زمانش بسیار متغیر است. همه اش بسته گی دارد به درجه ی هوا. اگر مثل امروز هوا خشک باشد عملیات به قدر کافی سریع انجام می گیرد. اشمولده هم به نوبه ی خود از روزن شیشه یی به داخل نگاه کرد.
ـ تمام است.
ـ از کجا می فهمید؟
ـ از رنگ پوست: پریده گی رنگِ پوست صورت و صورتی رنگِ گونه ها.
ـ تا حالا دچار اشتباه هم شده اید؟
ـ اوائل کار، بله. پنجره ها را که باز می کردم بعضی هاشان جان می گرفتند. مجبور می شدیم از نو شروع کنیم.
ـ پنجره ها را برای چه باز می کنید؟
ـ برای این که هوا داخل بشود و زوندرکوماندو بتواند برود تو.
سیگاری روشن کردم و گفتم: ـ بعد چه می شود؟
ـ زوندر کوماندو جنازه ها را خارج می کند می برد پشت ساختمان. آن ها را بارِ کامیون می کند و کامیون می برد خالی شان می کند کنار گودال. یک دسته ی دیگر جنازه ها را کفِ گودال می چیند. باید با دقتِ خیلی زیاد چیده شوند که تا حد امکان جای کم تری بگیرند. ( با صدای خسته یی افزود: ) ـ چند وقتِ دیگر برای یک وجب زمین معطل می مانم. ( رو کرد به زتسلر و گفت: ) ـ میل دارید نگاه کنید؟
ـ زتسلر مردد ماند، چشم هایش به سرعت به چشم های من افتاد. بعد با صدای ضعیفی گفت: ـ البته.
از روزنِ گرد نگاهی انداخت و داد زد:
ـ این ها که لُختند.
اشمولده با لحن بی قیدش گفت: ـ دستور داریم البسه شان را مصادره کنیم. ( و اضافه کرد: ) ـ اگر با لباس کلک شان را بکنیم، لُخت کردنشان کلی وقت می گیرد.
زتسلر از روزن نگاه می کرد. با دست راستش تاریکی می کرد که بهتر ببیند.
اشمولده گفت: ـ از آن گذشته، موقعی که راننده ها زیاد گاز بدهند این ها پیش از مرگ به حالت خفقان می افتند و رنج زیاد باعث می شود به خودشان خرابی کنند. اگر لباس تن شان باشد ضایع می شود.
زتسلر که همانطور صورتش را به روزن چسبانده بود گفت: ـ چه قیافه های آرامی دارند!
بخشِ دیگری از رمانِ تکاندهنده ی "مرگ کسب و کارِ من است" اثر روبر مرل
*یک توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.
نام فیلم: زندگی خصوصی آقا و خانم میم
بازیگران: حمید فرخ نژاد ـ مهتاب کرامتی ـ ابراهیم حاتمی کیا و ...
فیلم نامه: علی طالب آبادی براساس طرحی از روح الله حجازی
کارگردان: روح الله حجازی
82 دقیقه؛ سال 1390
یک زن، یک مرد
خلاصه ی داستان: محسن به همراه همسرش آوا و پسرش، به تهران آمده تا با رؤسای شرکتی که در آنجا مشغول به کار است، جلسه بگذارد. آوا زنی ست که مشخصاً از طبقات پایین اجتماع حساب می شود و محسن سعی می کند او را با حال و هوای محیط اطرافش تغییر بدهد ...
یادداشت: فیلم وارد زیر و بم های یک رابطه ی زناشویی می شود و به حیطه ی حساسی قدم می گذارد که همه ی آدم های روی زمین، البته با درجات مختلف، با آن دست به گریبان هستند و حالا وقتی پای جامعه ی خودِ ما به میان می آید، این بحث، جنبه ی حساس تری هم به خود می گیرد. فیلم هر چند گاهی در پرداخت، چندان ظریف عمل نمی کند ( به عنوان مثال دقت کنید به لحظه ای که آوا با نگاه به کفش های محسن، به کفش های اسپورت و نخراشیده ی خودش نگاه می کند و انگار خجالت می کِشد و این قرار است نشانه ای باشد بر عقب ماندگیِ او نسبت به مرد که نشانه ای گل درشت است به نظرم )، اما ایده ی ظریفی دارد؛ شوهری که می خواهد همسرش را مطابقِ مُد روز جلوه بدهد تا جلوی رؤسایش، آبروریزی پیش نیاید اما وقتی زن، کم کم چهره عوض می کند و با اینکه از نگاه های هیزِ مردانِ دور و برش عذاب می کشد اما سعی می کند همان کار را انجام بدهد که مرد می خواهد، ناگهان مرد شروع می کند به بهانه گیری. بهانه گیری هایی دیوانه وار که از تعصبات و افکار جنون آمیز مردان، مخصوصاً در جامعه ی ما، خبر می دهد. در نتیجه وقتی افکار شکاکانه ی مرد بروز پیدا می کند و هر حرکت زن را به نشانه ی خیانت می انگارد، باید اینطور فکر کنیم که آن تشویق های اولیه و اصرارهای مرد برای اینکه زن تغییر کند، بیشتر از آنکه علاقه به پیشرفتِ زن در نزد مرد را نشان بدهد، استفاده ی ابزاری مرد از زن را نشان می دهد. او زن را در حدّ یک جنسِ زیبا تنزل می دهد تا جلوی رؤسایش خوب جلوه کند و ترفیع بگیرد. اما وقتی زن با مدیران او قراردادی ناگهانی امضا می کند و نشانه هایی از پیشرفت را از خود نشان می دهد، مرد بنای مخالفت می گذارد تا می رسد به جایی که بعد از برگشت زن از جلسه با مدیران، او را زیر رگبار سئوالات دیوانه واری درباره ی نوع لباس پوشیدن رئیس، حرف هایی که بینشان رد و بدل شده و حتی نوع ساعتی که رئیس بسته بوده، می گیرد. فیلمساز البته گاهی وارد جزئیات ظریفتری از رابطه ی این زن و مرد هم می شود. حرکتی، حرفِ نیمه کاره ای، نگاهِ خاصی و یک چشم و ابرو بالا انداختن، این ارتباط را وارد لایه های پیچیده تری هم می کند. یکی از این لحظات، جایی ست که زن بعد از جلسه ی شام با رؤسای مرد، داخل دستشویی دارد آرایش خود را پاک می کند و ناگهان مرد که می خواهد سئوالی از او بپرسد، بدونِ در زدن، وارد دستشویی می شود و با دیدنِ زن که مشغول پاک کردن آرایشش است، مکث می کند. این لحظه، لحظه ی به یاد ماندنی ای ست که برای خیلی از زن و شوهرها حتماً پیش آمده؛ جایی که با زبانِ بی زبانی، خیلی حرف ها زده می شود. این مکث، این تعجب مرد، انگار فروریختن خیال های او را نشان می دهد. انگار مرد انتظار داشت زن برای او هم به قول معروف، "خوشگل" کرده باشد و همانطور بماند. انگار اینجا هم آن حسادت، آن تعصبِ بیجای مردانه، بروز کرده و همچنان زن را به مثابه یک "جنس" نگاه می کند. البته این میان شاید کسی هم پیدا شود و بگوید که مردِ بیچاره ی داستان، دوست دارد، برای یک بار هم که شده، زن را آرایش کرده و زیبا ببیند و این حقش است! البته این هم یک دیدگاه است اما با توجه به مفهومِ کلی داستان و دیدگاهِ تقریباً ضدِّ مردِ فیلم ( مردهای داستان همگی هیزند و قصدهایی دارند. از مأمور آسانسور بگیرید تا روسای شرکتِ مرد که نگاه های خاصی به زن می اندازند )، ظاهراً معنایی که ذکرش رفت، احتمال بیشتری دارد. از لحظاتِ پیچیده ی دیگری که در لایه های فیلم جریان دارد، جایی ست که مرد و زن درباره ی افکار یکدیگر، کلنجار می روند. زن به مرد شک دارد که آیا تا حالا به زن های دیگر فکر کرده و مرد هم به همین شکل، به زن گیر می دهد که حتماً تا به حال به مردهای دیگر هم فکر می کرده است. انگار آنها می خواهند اطمینان حاصل کنند که دیگری، حتی در افکارش هم به او خیانت نکرده و نخواهد کرد. این فکر، از ابتدا تا انتها، مثل خوره، زن و مردِ داستان و مخصوصاً مردِ داستان را می خورد. این لحظات من را یاد "چشمان باز بسته" استنلی کوبریکِ فقید می اندازد. لحظاتی که انگار آدم های داستان، می خواهند از افکار یکدیگر هم انتقام بگیرند. بهرحال فیلم گهگداری می تواند به لایه های زیرین رفتار آدم هایش نفوذ کند و بررسی رفتارشناسانه و جامعه شناسانه ای به موضوعش داشته باشد اما نکاتی هم در فیلم نامه وجود دارد که بسیار پایین تر از حد انتظار است و باعث می شود در قسمت هایی، کار، سطحی جلوه کند. یکی از این موارد، شکِّ ما به زن است که با تلفن ابتدایی او به یک نفر، در ما برانگیخته می شود و قرار است به این فکر کنیم که او با کسی رابطه دارد. این شکِّ ابتدایی، در نهایت گره گشایی می شود و ما می فهمیم که زن در واقع با یکی از فامیل هایش حرف می زده. این موضوع در ادامه ی همان مضمونِ ضدِّ مرد فیلم عمل می کند تا زن را کاملاً معصوم و بری از خیانت نشان بدهد. این منحرف کردنِ ذهنِ بیننده، بسیار ابتدایی و نپخته است ضمن اینکه گره گشایی بسیار سطحی ای هم دارد. مورد دیگر، به قضیه ی حامله بودن زن مربوط می شود که به هیچ عنوان در داستان جا نمی افتد و تا پایان هم ـ لااقل برای من ـ گنگ و نامفهوم باقی می ماند. حجازی که با اولین فیلمش "در میان ابرها"، نشان داده بود فیلمسازی آینده دار است، در دومین ساخته اش هم ثابت می کند که موفقیتِ فیلمِ اول، تصادفی نبوده. به نظرم او فیلمساز خیلی خوبی خواهد شد.
*این یادداشت با کمی تصحیح، در شماره ی 452 مجله ی "فیلم" به چاپ رسیده است.

این مردهای خودخواه ...
ستاره
ها: 
الی ( کلودت کولبرت ): خیلی در موردش اطلاعاتی ندارم به جز اینکه دوسش دارم.
"یک شب اتفاق افتاد" اثر فرانک کاپرا