(( ... من بچه مو بُردم تا 45 دقیقه از «پدرخوانده» رو نشونش بدم و ازش پرسیدم چه قسمتی رو دوس داره؟ گفت: «جایی که اون مَرده تیر می خوره». همه اینطوری ان. حتی در لحظه فیلمبرداری، وقتی دارین صحنه ی بُریدن گلو یا چیزی شبیه اونو می گیرین، همه ی عوامل جمع می شن که از نزدیک ببینن.))
فرانسیس فورد کوپولا درباره ی ذات خشونت طلب آدم ها
حمید هامون (خسرو شکیبایی): تو میخوای من اونی باشم که واقعاً تو میخوای من باشم؟ اگه من اونی باشم که تو میخوای، پس دیگه من، من نیست. یعنی من خودم نیستم.
نام فیلم: نوار
بازیگران: اتان هاوک – رابرت شان لئونارد – اوما تورمن
نویسنده: استفن بلبر براساس نمایشنامه ای از خودش
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
86 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 2001
امی، جان، وینس
خلاصه ی داستان: گفتگوی طولانی بین وینس و جان، کم کم رنگ و بوی دیگری به خود می گیرد. وینس، نقشه ای برای جان کشیده و البته در این بازی، امی هم ناخواسته وارد می شود ...
یادداشت: اگر این فیلم فوق العاده را تا حالا ندیده اید، هر چه سریعتر تهیه اش کنید و ببینید. ببینید که یک فیلم با اینکه تنها در یک اتاق کوچک می گذرد و سه بازیگر بیشتر ندارد، چگونه می تواند تماشاگر را میخکوب کند و آنقدر مصالح داشته باشد که هر لحظه چیزی رو کند. این فیلم فوق العاده با بازی های عالی سه بازیگرش و مخصوصاً بازی بیرونی و تاثیرگذار اتان هاوک، چنان در احوالات انسانی غوطه ور می شود و چنان احساسات و کنش های درست شخصیت هایش را نشان می دهد که نظیرش در کمتر فیلمی وجود دارد. نمایشنامه ی استفن بلبر که خودش از روی آن، فیلم نامه را هم نوشته، چنان دقیق و خوب چیده شده که لحظه ای نمی توان چشم از آن برداشت. وینس، آغازگر بازی پر خطری ست که اشتباه سالیان گذشته ی جان را دوباره زنده می کند. بازی ای که با چند شوخی و مزاح دوستانه آغاز می شود. هر چه جلوتر می رویم، کم کم علت اصلی این کار وینس را متوجه می شویم و در همین مسیر، شخصیت ها و علت کارهایشان رو می شود. تا قسمتی از داستان، جان در قطب منفی قرار دارد. او ده سال پیش خطایی کرده که حالا وینس می خواهد شرح ماوقع را از زبانش بشنود. با ورود امی به اتاق و بعد از اینکه متوجه می شویم نگاه امی به خطای جان، آنگونه نیست که وینس فکر می کرده ـ و البته جان هم به خاطر کاری که کرده از امی عذرخواهی می کند و ظاهراً همه چیز تمام می شود ـ اینبار این وینس است که در جایگاه ابتدایی جان قرار می گیرد و در پایان هم به سزای عملش می رسد. تنبیه کوچکی که متناسب با بازی ای که شروع کننده اش است، انتخاب شده. البته این بدان معنی نیست که بخواهیم آدم ها را در قطب های منفی یا مثبت قرار بدهیم. نگاه فیلم اصلاً چنین چیزی نیست. استفاده از زوایای فوق العاده و ریتم درونی هر نما به سرحال ماندن اثر کمک می کند و این عاملی ست که وقتی فیلم تمام می شود، انگار نه انگار که در طول این مدت تنها داخل یک اتاق حبس بوده ایم. فیلم های بعدی لینکلیتر، برای من، هیچکدامشان چنین اثری باقی نمی گذارند.
از میان دیالوگ ها: جان: (( تو مهمترین آخر هفته ی منو خراب کردی با مطرح کردن چیزی که من توی این ده سال اصلاً بهش فکر نکردم. ))
وینس: (( آره. منم همین فکرو می کنم. پس تو [ برای شام ] می مونی؟ ))
جان: (( نوارو بده من وینس. ))

گذشته برمی گردد ...
ستاره ها: 
از دوستانی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.
یک زن: از کجا اِنقدر زنا رو خوب می شناسین؟
ملوین یودال ( جک نیکلسون ): یه مردو در نظر می گیرم، منطقشو حذف می کنم و صداقتشو.
"بهتر از این نمی شه" ی جیمز. ال. بروکس
عباس آقا (عزت الله انتظامی) : مرتیکه ی مزقونچی، تو گفتی میخوای دو تا گلدون بذاری سر پشت بومت که با صفا بشه، نه اینکه ورداری سرتاسر سقف خونهی مردمو اینجوری برینی بهش.
سعدی (حسین سرشار) : مگه چه عیبی داره ؟ دو تا سوراخ پیدا شده، خب میگیرمش. اما عوضش تو این سیستم من ...
عباس آقا : سیستم من، سیستم من، بشاش به این سیستم.
"اجاره نشینها"ی داریوش مهرجویی
نام فیلم: دختر شاغل
بازیگران: ملانی گریفیث – هریسون فورد – سیگورنی ویور
نویسنده: کوین وید
کارگردان: مایک نیکولز
113 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 1988
جایگاه واقعی
خلاصه ی داستان: تس که به تازگی منشی کاترین شده، سعی می کند برای پیشرفت در کار، ایده های جدیدی به کاترین بدهد تا اینکه کاترین در سفری تفریحی دچار سانحه می شود و قرار می شود تس چند هفته ای به جای او کارها را بچرخاند. تس که هیچگاه در زندگی اش چنین جایگاهی نداشته، سعی می کند بهترین استفاده را از این موقعیت ببرد ...
یادداشت: بهرحال مایک نیکولز با کارگردانی آثار ارزشمندی مثل «چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟»، «فارغ التحصیل»، «معرفت جسم» و آثار متاخرتری مثل «گرگ» و «نزدیک تر»، جایگاه خاصی در دنیای سینما دارد. اما اینکه بدانیم نام اصلی او میخاییل ایگورویچ پشکووسکی و در واقع از نسل ژرمن هاست، باعث تعجب خواهد شد. فیلم، حکایت دختری ملوس و بامزه با بازی فوق العاده ی ملانی گریفیث است که دنبال جایگاه واقعی خود می گردد. جایگاهی که بعد از یک فرصت مناسب به خاطر نبودن رئیس اش دست می دهد و او سعی می کند به آن چیزی که حقش است برسد. اما در این راه با مشکلات زیادی مواجه می شود و در حالیکه می رود همه چیزش را از دست بدهد، دوباره و بعد از یک چرخش پایانی فیلم نامه، همه چیز خوب پیش می رود و با یک هپی اندِ امیدوارکننده مواجهیم. به رغم این حرف ها، احساس می کنم روایت فیلم نامه با کمی لکنت مواجه است و کمی گُنگ پیش می رود. مثل رابطه ی جک با بازی هریسون فورد و تس که معلوم نمی شود بالاخره جک، تس را جای چه کسی می گیرد؟
از میان دیالوگ ها: کاترین به تس: (( تو این دنیا به جایی نمی رسی اگه بخوای منتظر چیزایی باشی که دلت می خواد. خودت باید برای دنبالشون. منو ببین تس. از من یاد بگیر. ))
تس به نامزدش: (( من استیک نیستم. تو هم نمی تونی منو سفارش بدی. ))

مثلث عشقی ...
ستاره ها: 
از دوستانی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.
محمدابراهیم ( محمدعلی کشاورز ):آبلیموی حالبُرت رفت سراغ بهار نارنج کیچا، آبجی خانوم مرباش ... دست خوش! هلّ و گلابم میزاییدی حریف هفت بیجارت نمیشد ترنجبین بانو! ... سِهره مِهره یه دوجین بچه میزاد یکیش میشه بلبل، ننه ی ما کَت سِهره رو بست زایید گل و بلبل. سنجد! دهن مهن، کولون مولون! آخه تورو خدا از این جسد مرده شور خونه برمیومد زابراش کردین؟ آمبولانس تو خیابون ببیندش جلبش میکونه.
محمدابراهیم ( محمدعلی کشاورز ): پرهیز مرهیزش می دین که چی؟ خورشید دم غروب، آفتاب صلات ظهر نمی شه. مهتابی اضطراریه، دو ساعته باطریش سِست. بذارین حال کنه این دمای آخر. حال و وضع ترنجبین بانو عینهو وقت اضافی بازی فیناله، آجیل مشگل گشاشم پنالتیه. گیرم اینجور ووجودا موتورشون رولز رویسه، تخته گازم نرفتن، سر بالایی زندگی، دینامشون وصله به برق توکل. اینه که حِکمتش پنالتیه. یه شوت سنگین، گُله. گُلشم تاجِ گُله. قرمزته! آبی آبلیموجات.
"مادر" علی حاتمی
نام فیلم: رقص در ایگوانای آبی
بازیگران: شارلوت آیانا – داریل هانا – شیلا کلی
نویسندگان: مایکل ردفورد – دیوید لینتر
کارگردان: مایکل ردفورد
123 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 2000
باید برقصیم؟
خلاصه ی داستان: روایتی از زندگی چند زن که در کلاب ایگوانای آبی، روزگار می گذرانند ...
یادداشت: مشکل اصلی و بزرگ فیلم در انتخاب داستان هایی ست که قرار است روایتگر زندگی این زن ها باشد. این داستان ها آنقدر کم مایه و بدون جذابیت هستند که به هیچ عنوان جلب توجه نمی کنند. مشکل بعدی جایی ست که همین داستان های کم مایه، به نتیجه ی درست و حسابی ای نمی رسند و حتی در مورد داستان یکی دو تا از زن ها، اصلاً انگار که فراموش شده باشند و یا در هنگام تدوین، آنها را دور ریخته باشند، اصلاً پایانی وجود ندارد و کاملاً سر در هوا و ناقص رها شده اند.

دور و زمانه ی بی حساب و کتابی ست. گفتم شاید به خاطر هیچ و پوچ، بلایی سر وبلاگ بیاید و همین ده تا خواننده ( تقریباً آمار دستم هست ) هم دیگر نتوانند نوشته های ناقصم را بخوانند، پس تصمیم گرفتم دست به کاری بزنم که شدیداً از آن متنفرم. چیز خاصی هم نیست البته، اما بهرحال احتیاط را شرط عقل می دانند. می دانم که در این بلبشو، برای نفی کردن، هیچ دلیلی لازم نیست حتی اگر این نفی کردن درباره ی چیزی کاملاً بی ارزش و نادیدنی باشد.
ستاره ها: 
از دوستانی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.