سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

-----

بوریس ( وودی آلن ): اعدامم فردا ساعت 8 و نیم صبح بود، اما وکیلم با توجه به نفوذی که توی دستگاه قضایی داشت، رایزنی‌های زیادی انجام داده بود و طفلکی زحمت زیادی کشیده بود تا اینکه نهایتاً موفق شد نیم ساعت تخفیف بگیره و قرار شد منو ساعت 9 صبح اعدام کنن.

"عشق و مرگِ" وودی آلن

8MM

نام فیلم: هشت میلی متری

بازیگران: نیکلاس کیج – یوآکین فونیکس – پیتر استورمر

فیلم نامه: اندرو کوین واکر

کارگردان: جوئل شوماخر

123 دقیقه؛ محصول آمریکا، آلمان؛ سال 1999

 

هفت میلی متر

 

خلاصه ی داستان: تام ولس، کارآگاهی خصوصی ست که مامور می شود پرده از راز یک فیلم ترسناک بردارد. فیلمی که در آن دختری را جلوی دوربین تکه تکه می کنند ...

 

یادداشت: کوین واکر را با شاهکارش یعنی « هفت» به خوبی به یاد می آوریم. اما این کجا و آن کجا. «هشت میلی متری » جذاب است، گاهی نفس گیر است و بیننده را میخکوب خود می کند اما مشکلش از جایی نشات می گیرد که پایانش ربطی به شروعش ندارد. در پایان، مرد نقاب به چهره که قاتل دختر بوده، در حالی که نقابش را برمی دارد، رو به تام می گوید:(( انتظار چیو داشتی؟ یه غول؟! )) و بعد ادامه می دهد: (( اسم من جُرجه. احتمالاً اینو تا حالا فهمیدی. نمی تونی از فکرش بیرون بیای. هان؟ من هیچ جوابی برات ندارم. چیزی ندارم که بهت بگم تا شبا راحت تر بخوابی. من نه کتک خوردم، نه مورد تجاوز واقع شده بودم. مادرم منو آزار و اذیت نمی کرد. بابام هیچ وقت بهم تجاوز نکرد. من همینطوری اینجوری شدم. هیچ دلیل دیگه ای نداره. )) فیلم با دنیای صنعت فیلم های پورنو آغاز می شود. جستجوی تام برای یافتن سازنده های فیلم تکان دهنده ای که دیده، او را به تاریک ترین و مشمئزکننده ترین جنبه های این صنعت پرطرفدار می کشاند اما به پایان که نزدیک می شویم، تمرکز داستان تنها به سمت مرد نقاب به چهره می رود و او می شود آدم بده ی داستان که باید بمیرد با توجه به این نکته که این شخصیت کاملاً در سطح باقی می ماند و گذاشتن چنین دیالوگ هایی در دهانش هم نمی تواند چیزی به شخصیت او اضافه کند. همین عامل، باعث سطحی ماندن فیلم در باب مضمونش می شود. مونولوگ پایانی مرد نقاب دار رو به تام، قرار است این نکته را به ما منتقل کند که آدم ها حتی بی دلیل می توانند دست به کارهای ترسناکی بزنند و این یعنی همان آدم بده ی داستان که نویسنده، در آغاز کار هیچ قراردادی برای نشان دادن او نمی بندد. از طرف دیگر، با دیالوگی که دوست تام در میانه ی این راه خطرناک به او می گوید مبنی بر اینکه: (( شیطون داره تو رو عوض می کنه. ))، قرار است ما را به این سمت ببرد که تام در آخر، خودش تبدیل می شود به کسی که دست به کشتن خواهد زد. اما به خاطر شخصیت پردازی نه چندان قوی، داستان اصلاً وارد این وادی نمی شود. اینگونه، جز داستانی هیجان انگیز و گاه نفس گیر، چیز دیگری دست مخاطب را نمی گیرد.

 

از میان دیالوگ ها: مکس به تام: (( می خوام بگم، قبل از اینکه بدونی، توش هستی ... تا خِر خِره. )) 

     تام، فیلم را می بیند و تا خِر خِره غرق می شود ...


ستاره ها: 


1.از دوستانی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.

2.قسمت نظردهی می تواند محلی باشد برای بحث بیشتر درباره ی فیلم و به اشتراک گذاشتن نظرات مختلف در جهت یادگیری بهتر، درست فیلم دیدن و رسیدن به یک دیدگاه صحیح سینمایی.

-----

(( اونا [ هالیوود ] رویا می فروشن. تو می گی:« این که فیلم افتضاحی بود. » اونا می گن:« اما هشت دلار دادی و رفتی اونو دیدی.» اونا به تو حقّه می زنن. میلیون ها دلار خرج می کنن که به همه بگن تام کروز بازیگر فوق العاده ای یه. جون هر کی دوس دارین، دست از سرمون بردارین، تام کروز کجا بازیگره آخه؟ اما در هر صورت اون بزرگترین ستاره ی دنیاست. چرا؟ با جنجال آفرینی. ))

                                                                                                          نورمن جیسون


Carjacked

نام فیلم: ماشین دزدی

بازیگران: ماریا بلو – استفن دورف

فیلم نامه: شری کامپتن – مایکل کامپتن

کارگردان: جان بُنیتو

89 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 2011

 

بِران

 

خلاصه ی داستان: به شکلی کاملاً اتفاقی، روی، مردی که بانکی را زده و در حال فرار است، در ماشین لورین و پسر کوچکش، چد، سر در می آورد. درخواست او از لورین این است که او را به جایی برسانند و در طی این مدت، مانند یک خانواده رفتار کنند تا کسی به او مشکوک نشود ...

 

یادداشت: با توجه به اینکه اکثر صحنه ها در ماشینِ در حال حرکت می گذرد و تنها دو بازیگر اصلی دارد، فیلم، خیلی خوب و جذاب جلو می رود و لحظاتی دارد که باعث می شود تماشاگر خسته نشود و داستان را دنبال کند. البته این هیجان و جذابیت گاهی همان خصوصیات هالیوودی را می یابد و منطق اثر کمی لنگ می زند. مثل برخورد لورین و روی برای دومین بار در حالیکه روی دارد یک خانواده ی دیگر را به زور به سمت ماشینشان می برد و ما می مانیم چرا باید در روز روشن، چنین کار تابلویی بکند؟ چرا خودش نمی رود و مثل بچه ی آدم سوار ماشین نمی شود تا اینهمه جلب توجه نکند؟ و البته مثلاً قسمت هایی که ماشین لورین چپه می شود و ده بار چرخ می خورد و آتش می گیرد و باز هم لورین صحیح و سالم از آن بیرون می آید و یا جایی که لورین با ماشین، با قدرتی زیاد به روی می کوبد و اما او باز هم جان سالم از این ضربه بیرون می برد، دیگر زیادی غیرمنطقی ست. در این قسمت ها، سازندگان به نفع جذابیت کاذب کار، کوتاه می آیند.  

 

از میان دیالوگ ها: روی: (( آروم و خوب ... فقط برون. ))



    لورین دست به کار می شود ...


ستاره ها: 


1.از دوستانی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.

2.قسمت نظردهی می تواند محلی باشد برای بحث بیشتر درباره ی فیلم و به اشتراک گذاشتن نظرات مختلف در جهت یادگیری بهتر، درست فیلم دیدن و رسیدن به یک دیدگاه صحیح سینمایی.

-----

زن ( مهناز افشار ): خب به [ تلفن ] همرام زنگ می زدی.

شوهر مشکوک ( کامبیز دیرباز ): من چه می دونم همرات کی بود!

"انعکاس" رضا کریمی

In a Better World / Hævnen

نام فیلم: در دنیایی بهتر

بازیگران: میکایل پرسبرانت – ترینه دیرهولم – ویلیام یونک نیسلن

فیلم نامه: آندرس توماس جنسن

کارگردان: سوزانه بیر

119 دقیقه؛ دانمارک، سوئد؛ سال 2010

 

در دنیایی بهتر؟!

 

خلاصه ی داستان: کریستین و پدرش، استون به تازگی وارد دانمارک شده اند. کریستین پسری شرور و عاصی ست. او در مدرسه با پسری بی دست و پا به نام الیاس آشنا می شود که مورد تمسخر بچه های شرور کلاس است. یکبار که کریستین به دفاع از الیاس، پسری را با چاقو تهدید می کند، دوستی عمیقی بین آن دو شکل می گیرد. پدر الیاس که از مادرش جدا شده، دکتری ست که در کمپی در آفریقا، به شکل مجانی، به معالجه ی بیماران می پردازد. او مردی ست که به هیچ عنوان با خشونت و انتقام گرفتن، موافق نیست. یک روز که بر اثر یک سوءتفاهم، مردی با او درگیر می شود، استون هیچ عکس العملی نشان نمی دهد و اینگونه کریستین، الیاس را تشویق می کند که باید انتقام پدر الیاس را از مرد بگیرند ...

 

یادداشت: فیلم با دقت و جزئی نگرانه، شخصیت ها را می سازد و پرورش می دهد. از همان اول که بچه ی  شرور مدرسه، الیاس را اذیت می کند و این، واکنش کریستین را در پی دارد، موضع شخصیت های داستان در قبال این وضع و بالطبع خصوصیات اخلاقی آنها برای بیننده روشن می شود. از ترسو بودن الیاس گرفته تا صلح طلبی و آرامش آنتون، پدر او که در واقع می توان شخصیت مرکزی فیلم حسابش کرد. مردی که به انسان های صحرانشین کمک می کند و به هیچ عنوان اهل انتقام گرفتن و جواب پس دادن نیست چرا که اعتقاد دارد: (( اون یه احمقه. اگه منم اونو بزنم، منم به اندازه ی اون احمقم. )) اتفاقاً همین فکر و عقیده ی اوست که موجب می شود کریستین و الیاس به اوضاع وخیمی دچار شوند. در واقع نتیجه ی تفکر آنتون است که باعث می شود پسرش الیاس، راهی بیمارستان شود. سکوت کردن در مقابل آن مردی که آنتون را کتک می زند، باعث می شود تا کریستین به فکر انتقام بیفتد و الیاس را هم وارد بازی کند. آنها در واقع جور آنتون را می کشند. اینگونه، داستان به خشونت در جامعه می پردازد. خشونتی که زائیده ی عقده های سرکوب شده و مشکلات دوران گذشته ی آدم هاست. به واسطه ی کار کردن آنتون در میان مردمان بدوی و صحرانشین، سازندگان فرصت این را می یابند که به مقوله ی خشونت در یک محیط بدوی و متعاقب آن در یک محیط مدرن بپردازند. بن بست ماجرا اینجاست که اگر آنتون جواب آن مرد خشن را می داد و مثلاً با او درگیر می شد و اینگونه از وارد عمل شدن کریستین و الیاس در این ماجرا جلوگیری می کرد، در نهایت باز خودش دست به خشونت زده بود و اینجاست که نمی شود وجود خشونت را نادیده گرفت.

 

از میان دیالوگ ها: الیاس به پدرش: (( شاید اگه انقد ترسو نبودی، مامان ازت جدا نمی شد. ))


 کریستین به فکر انتقام است ...


ستاره ها: 


1.از دوستانی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.

2.قسمت نظردهی می تواند محلی باشد برای بحث بیشتر درباره ی فیلم و به اشتراک گذاشتن نظرات مختلف در جهت یادگیری بهتر، درست فیلم دیدن و رسیدن به یک دیدگاه صحیح سینمایی.

-----

یوری اُرلُف ( نیکلاس کیج ): می دونین وارث دنیا کیه؟ ... فروشنده های اسلحه، چون بقیه مشغول کُشتن همدیگه ان.

"ارباب جنگِ" اندرو نیکول


طهران، تهران

نام فیلم: طهران، تهران

بازیگران: پانته آ بهرام – رضا یزدانی – برزو ارجمند – طناز طباطبایی

فیلم نامه: وحیده محمدی فر ( اپیزود اول ) – مدی کرم پور و خسرو نقیبی ( اپیزود دوم )

کارگردانان: داریوش مهرجویی ( اپیزود اول ) – مهدی کرم پور ( اپیزود دوم )

90 دقیقه؛ محصول ایران؛ سال 1387

 

کولالالامپور!*

 

خلاصه ی داستان: در اپیزود اول، خانه ی قدیمی یک خانواده ی فقیر، روی سرشان خراب می شود. آنها که حالا نمی دانند کجا باید بمانند و روزهای عید را چگونه بگذرانند، تصمیم می گیرند با تور، دور تهران را بگردند. آشنایی آنها با آدم هایی گرم و صمیمی در طی این گردش، باعث می شود با شهری که در آن زندگی می کنند بیشتر آشنا شوند. در اپیزود دوم، کنسرت راک عده ای از جوانان لغو می شود و ما با مشکلات تک تک آنها از نزدیک آشنا می شویم.

 

یادداشت: اینهمه بازی های بد و ناهمگون و اینهمه شلختگی ( رسماً چند باری دوربین را در آینه های کاخ گلستان دیدم ) از مهرجویی بعید بود. انگار نوک شمشیری را در پشتش احساس می کرده که باید کار را سریع جمع کند و به قول معروف، قالش را بکند که البته از آنجایی که سفارش دهنده ی کار، شهرداری تهران بوده، چنین چیزی دور از ذهن هم نیست. تصاویری که می بینیم در واقع معرفی شهر تهران هست و همین. داستانی در کار نیست و به نظر من ظرافتی هم در معرفی تهران در کار نیست. لحن شعاری اثر، گاه بدجوری توی ذوق می زند و بیننده را اذیت می کند. مثل آنجا که یکی از زن ها روی صندلی دوران قاجار می نشیند و بعد که با مخالفت مسئولین موزه مواجه می شود، می گوید دیگر سلطنتی وجود ندارد ( یا چیزی شبیه به این ). نکته ی جذاب فیلم، یکی حضور همان غذاهای آشنای فیلم های مهرجویی ست که چشم را می نوازد و آب دهان را راه می اندازد و دیگری حسی گرم بین آدم هایی ست که در تمام طول اپیزود لمس می شود. آدم های فقیر داستان ناگهان خود را در فضایی رویایی می یابند که همه چیز آماده و مهیاست. مهرجویی در این اپیزود، تهران قدیم و جدید را در کنار هم می بیند و همچنان که از معماری قدیم طرفداری می کند، معماری جدید را هم قبول دارد و در کنار آبگوشت و کله پاچه، خرچنگ و اسپاگتی و املت اسپانیایی را هم نشان می دهد. اما اپیزود دوم اوضاع خرابتر هم هست. در اینجا دیگر لحن شعاری کار به اوج خود می رسد. دقت کنید به جایی که رهبر این گروه که نقشش را رضا یزدانی بازی می کند، قرار می شود ملاقاتی داشته باشد با مردی که دستور لغو کنسرت گروهش را داده. فکر می کنید آنها کجا با هم قرار گذاشته اند؟ نخیر! در یک زورخانه. چرایش را دیگر باید از زبان همان مرد شنید. داستان تکراری جوان های معلقی که از همه چیز شکایت دارند و کسی درکشان نمی کند و هی می خواهند بروند و هنرشان را جای دیگری خرج کنند. کارگردان آنقدر در اجرا ضعیف عمل کرده که حتی نتوانسته صحنه ی تصادف اتوموبیل را هم درست و حسابی در بیاورد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*تلفظ «کوالالامپور » از زبان پدر یکی از دخترهای گروه کنسرت که  می خواهد دخترش را بفرستد آنجا.

 


                               (( این شهر، پُر گُرگه )) ... این را همان پدر گفته!


ستاره ها: 


1.از دوستانی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.

2.قسمت نظردهی می تواند محلی باشد برای بحث بیشتر درباره ی فیلم و به اشتراک گذاشتن نظرات مختلف در جهت یادگیری بهتر، درست فیلم دیدن و رسیدن به یک دیدگاه صحیح سینمایی.