میمی ( امانوئل سینیه ): دو تا خبر برات دارم. یه خبر خوب یه خبر بد.
اُسکار ( پیتر کویوت ): خُب بگو.
میمی: خبر اول اینه که فلج شدی و تا آخر عمر باید رو ویلچر بشینی.
اُسکار: خبر خوبه چیه؟
میمی: این خبر خوبه بود! خبرِ بد اینه که کسیکه قراره ازت مراقبت کنه منم !
" ماه تلخ " رومن پولانسکی
نام فیلم: رفتن ها
بازیگران: ماساهیرو موتوکی – یوروکو هیروسویی
نویسنده: کوندو کویاما
کارگردان: یوجیرو تاکیتا
130 دقیقه؛ محصول ژاپن؛ سال 2008
(( استثنائی توی کار نیست. همه مون یه مرگ بدهکاریم. ))
تام هنکس در «دالان سبز» اثر فرانک دارابانت
مرگ، نرماله*
خلاصه ی داستان: دایگو که یک ویولن سل نواز حرفه ای ست، بعد از منحل شدن ارکستر به علت نبودن تماشاگر، به دنبال کار جدیدی می گردد تا اینکه در یک مرکز مرده آرایی کاری پیدا می کند. کار او آراستن مرده هاست تا مسافرت آنها را به آن دنیا راحت کند ...
یادداشت: حکایت دایگو دراین فیلم، حکایت مردی ست که کم کم یاد می گیرد، مرگ را دوست داشته باشد. حکایت کسی که از توکیو ( نماد مادی گرایی و مصرف گرایی و مدرنیته ) به روستای محل اقامتش می آید و در اینجاست که کم کم به یک دید معنوی و عمیق نسبت به مرگ دست پیدا می کند. او که تا حالا در زندگی اش هیچ جسد و هیچ تابوتی را از نزدیک ندیده، ناخواسته وارد کاری می شود که او را به انسانی آرام تبدیل می کند. آرامشی که تنها هنگام نواختن ویولن سل در چهره ی او می بینیم. شما با این فیلم دیدتان نسبت به مرگ عوض خواهد شد مانند همان خانواده هایی که وقتی اجساد نزدیکانشان در یک مراسم کاملاً سنتی، نمادی و آیین گونه، توسط دایگو و استادش، تمیز و آرایش و در میان پارچه های رنگارنگ پیچیده می شوند، همگی خوشحال هستند و با رویی گشاده، عزیزانشان را بدرقه می کنند. انگار حالا دیگر آن جسدهای بیجان در طی آن مراسم آرامش بخش، زندگی دیگری را آغاز کرده اند و این دقیقاً همان اعتقادی ست که در آئین بودایی و شرقی بر آن صحه می گذارند. اعتقادی که به زندگی پس از مرگ می پردازد و می گوید اگر مُرده ها را بیارایند و تمیز کنند آنها راحت تر وارد دنیای ناشناخته می شوند و چه صحنه ی جالبی به وجود می آید هنگامی که در قسمتی از فیلم، خانواده ی مردی مُرده، او را غرق بوسه می کنند و اثر ماتیک لبان زنان که روی صورت جسد می ماند، باعث خنده و تفریح اطرافیان می شود. خنده ای که البته گریه هم همراه آن هست. شروع فیلم، مقدمه ی خوبی ست برای ادامه ی داستان؛ جایی که همسر دایگو، به خیال خودش اختاپوس مُرده ای را برای غذا آورده که بعد می فهمد زنده است و وقتی که دایگو آن را در رودخانه می اندازد، باز انگار اختاپوس مُرده. این روند مُرده بودن، زنده شدن در واقع نشانه ای ست برای چیزی که در داستان فیلم خواهیم دید. دایگو در طی این مسیر می فهمد که می توان مرگ را پذیرفت و حتی دوستش داشت. او با کاری که می کند جنبه ی زشت و قبیح مرگ را از بین می برد و آن را برای دیگران و خودش زیبا جلوه می دهد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*جمله ی دایگو در فیلم

آرامش مرگ ...
ستاره ها: 
از دوستانی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.
اسمرالدا (آنجلا جونز) : اسمت چیه؟
بوچ (بروس ویلیس) : بوچ.
اسمرالدا : معنیش چیه؟
بوچ : من آمریکایی ام عزیزم. اسمای ما معنی نداره.
"داستان عامه پسندِ" کوئنتین تارانتینو
نام فیلم: من شیطان را دیدم
بازیگران: بیونگ هون لی – مین سیک چویی
نویسنده: هون جونگ پارک
کارگردان: جی وون کیم
141 دقیقه؛ محصول کره جنوبی؛ سال 2010
لذت شکار
خلاصه ی داستان: کیم سو هیون، افسر پلیس جوانی ست که همسر باردارش توسط یک قاتل روانی به نام کیونگ چول، تکه تکه می شود. او تصمیم می گیرد خودش به شخصه وارد عمل شود و انتقام بگیرد ...
یادداشت: سینمای کره ی جنوبی نشان داده که در زمینه ی «اسلشر مووی ها» استاد است و توانایی این را دارد که هر بیننده ای را به هراس بیندازد و دچار کابوس کند. این فیلم هم از این موضوع مستثنا نیست. صحنه های تکه تکه شدن بدن، چنان با مهارت کار شده که دیدنش برای افرادی که مشکلات قلبی دارند، بسیار خطرناک است. اصولاً « من شیطان را دیدم» بیشتر در مقوله ی کارگردانی قابل بحث است تا فیلم نامه. از لحاظ داستانی، نقاط گنگ زیادی در کار وجود دارد که چندان برایم روشن نبودند. ضمن اینکه اصولاً با داستانی یک خطی مواجهیم که چندان پُر و پیمان نیست و البته پایانی دارد که می توان از همان ابتدا حدس زد؛ اینکه پلیس عاشق پیشه، خودش تبدیل می شود به شیطان. اینکه ذات آدم ها با خشونت پیوند خورده و اگر راهی برای بروزش باشد، دل نازک ترین انسان هم می تواند جنایت های عجیبی انجام دهد. اما در مقوله ی کارگردانی، فیلم واقعاً تصاویر تکان دهنده ای ارائه می دهد و اوج آن هم در صحنه ای ست که کیونگ چول، راننده و مسافر یک تاکسی را با ضربات متعدد چاقو تکه تکه می کند و در طی این مدت، دوربین دور ماشین می چرخد و خون به اطراف می پاشد و ما شاهد سوراخ سوراخ شدن آدم ها هستیم. صحنه ای تکان دهنده و عجیب که مو بر تن آدم سیخ می کند. بازی فوق العاده سخت مین سیک چویی، بازیگری که هر چه از او دیده ام، مثل « همکلاسی قدیمی »، بازی هایی سخت و نفس گیر و انرژِی بر بوده، عالی ست.
از میان دیالوگ ها: کیونگ چول: (( کارا راحت پیش می ره چون پوستت خیلی لطیفه. ))
دوست کیونگ چول درباره ی کیم سو هیون:(( شیطونم با اون ملاقات کرده. اونم مث ما شده. لذتی که اون می بره، لذت یه شکارچیه. ))

دو روی یک سکه ...
ستاره ها: 
از دوستانی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.
(( صد بار بهتره توی آپارتمان شخصی خودتون زندگی کنین تا اینکه توی قلب و خاطر دوستاتون به زندگی ادامه بدین. ))
وودی آلن
نام فیلم: سرگشته در غربت
بازیگران: بیل مورای – اسکارلت جوهانسون
نویسنده و کارگردان: سوفیا کوپولا
104 دقیقه؛ محصول ژاپن و آمریکا؛ سال 2003
سرگشته و پژمرده
خلاصه ی داستان: باب هاریس، بازیگر معروف و میانسال آمریکایی برای بازی در چند کار تبلیغاتی به توکیو می آید. او که از زندگی نه چندان دلچسبش خسته است، با آشنایی با دختر جوان آمریکایی ای که در هتل محل اقامت او اتاق دارد، وارد مرحله ی دیگری از زندگی اش می شود ...
یادداشت: بازی مورای در نقش مرد میانسالِ به بن بست رسیده، با آن ابروهای بالا رفته و حالت بی تفاوت و سرد صورتش، من را یاد بازی او در فیلم «گل های پژمرده» ی جیم جارموش می انداخت. او مانند فیلمِ یاد شده، در اینجا هم نقش مردی را بازی می کند که نمی داند چه بلایی سر زندگی اش بیاورد. بین آدم هایی گیر افتاده که زبانشان را نمی داند و مانند آدم هایی گنگ و گیج، تنها به قیافه ی شبیه به هم افراد خیره می شود. معروف هست که ژاپنی ها و اصولاً آسیای شرقی ها، چندان میانه ای با زبان های بیگانه و به خصوص انگلیسی ندارند و از همین نکته استفاده می شود تا شخصیت های دلزده ی فیلم را در موقعیتی غریب تر قرار بدهد. فیلم سعی می کند با کمترین دیالوگ ها و گزیده ترین سکانس ها به منظور نهایی اش برسد و اینگونه، جزئیاتی خلق می شود که در ساختن فضای داستان و کنش این دو نفر نسبت به همدیگر، کاملاً تاثیرگذار باشد. این جزئیات تا حدی ست که گاه حتی شاید آنها را به سختی هم به یاد بیاوریم. مثلاً در قسمتی از فیلم، شارلوت می گوید که انگشت پایش زخم شده. آن را به باب نشان می دهد و همین مسئله باعث ایجاد دیالوگ های بامزه ای می شود. در ادامه، طی صحنه های جالبی، آنها به بیمارستان می روند تا از انگشت پای شارلوت عکسبرداری شود. طی شدن این مسیر باعث می شود بیشتر و بیشتر به این زوج نزدیک بشویم همانطور که آنها هم به هم نزدیک می شوند. اما شاید به سختی به یاد بیاوریم که در چه صحنه ای انگشت پای شارلوت ضرب می بیند. این صحنه به شکلی کاملاً گذرا در طول داستان وجود دارد. فیلمساز سعی کرده با کمترین تاکید پیش برود و تمام تلاشش این بوده که از احساسات گرایی پرهیز کند و همین مسئله باعث بوجود آمدن سکانس فوق العاده ی پایانی اش می شود. جایی که باب در گوش شارلوت چیزهایی می گوید و از او جدا می شود. ما نمی فهمیم چه گفته شده اما انگار حالا هر دو کمی آرام تر به نظر می رسند و انگار حالا جدایی برایشان راحت شده.

(( دارم ترتیب فرار از این زندونو می دم. دنبال یه همدست می گردم. ))
ستاره ها: 
از دوستانی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.
نام فیلم : اسب حیوان نجیبی است
بازیگران: رضا عطاران – حبیب رضایی – پارسا پیروزفر
نویسنده و کارگردان: عبدالرضا کاهانی
90 دقیقه؛ محصول ایران؛ سال 1389
... کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟*
خلاصه ی داستان: رشوه گیری مامور نیروی انتظامی از اهالی یک محل که باعث می شود، چندین نفر در یک شب، گرد هم بیایند و مشکلاتشان را با هم قسمت کنند ...
یادداشت: این فیلم اگر در کارنامه ی کاهانی، قدمی به پیش نباشد، قدمی به پس هم محسوب نمی شود. نسبت به کارهای قبلی اش، خوبی هایی دارد و بدی هایی. یکی از بارزترین خوبی هایش را باید گذاشت به حساب نمای پایانی و دیالوگ جالب رضا عطاران که در قیاسی مع الفارق، آدم را یاد دیالوگ شاهکارِ پایانی «آپارتمانِ» بیلی وایلدر بزرگ می اندازد. این جمله ی پایانی که دقیقاً بعدش تیتراژ نوشته می شود، اگرچه شاید نکته ی خاصی نداشته باشد اما همین «نداشتن نکته ی خاص» باعث شده بامزه به نظر برسد، مانند اسم فیلم که البته به زور سعی شده بود دلیلی برایش در متن داستان بگنجانند که موفقیت آمیز نبود. همچنان که این اسم می توانست بهترین اسمی باشد که برای این فیلم انتخاب شده، آن پایان هم، بهترین پایانی می توانست باشد که برای چنین فیلم هجوگونه ای در نظر گرفته شده است. داستان، در فضایی ابسوردگونه و هجوآمیز ( و اگر بخواهیم این دو کلمه را با هم قاطی کنیم و مابه ازای فارسی اش را بیاوریم که هم ساده باشد و هم روان، می شود آن را فضایی جفنگ گونه ترجمه کرد ) به اوضاع و احوال بی ریخت مردم این دور و زمانه می پردازد که با دیالوگ هایی کار شده و خوب، روایت می شود. دیالوگ هایی که دومین نکته ی مثبت فیلم هستند و کاملاً دوپهلو و بامنظور در دهان آدم های داستان گنجانده شده اند. برای مثال بازی کلامی فراوان شخصیت ها با دو فعل «دادن» و «کردن»، هر بیننده ی ناآگاهی را از قصد پشت پرده ی نویسنده آگاه خواهد کرد. اما این نکات کافی نیستند تا ما به آدم ها نزدیک بشویم و یا درکشان کنیم و یا به نقد اجتماع و آدم هایش برسیم. مشکل اینجاست که هیچ کدام از تکه داستان های روایت شده، آنقدرها جذاب و بکر نیستند که بیننده را مشتاق نگه دارند و اتفاقاً از جایی به بعد ناگهان بیننده احساس می کند، همه چیز تکراری شده است و علناً داستانی وجود ندارد تا او بخواهد دنبالش کند. اینگونه است که روایت، رو به خسته کننده شدن می رود و نکته ی خاصی برای بیننده باقی نمی گذارد جز مشکلات تکراری و سطحی یک سری آدم که معلوم نیست چه می کنند و چه می گویند و چرا اینقدر سرگردانند.
ــــــــــــــــــــــــ
*از سهراب سپهری

بهترین بازی های فیلم متعلق است به رضا عطاران و مهران احمدی. عطاران از آن قالب تکراری اش فاصله گرفته و احمدی نقشی متفاوت و کمتر تجربه شده را به نمایش گذاشته است.
ستاره ها: 
از دوستانی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.