(( هیچ جنایتی نیست که توی محدوده ی توانایی من نبوده باشه. می شه خیلی راحت گفت که: وای! من هیچ وقت فلان کارو نمی کنم. ولی این حرف غیرصادقانه ست. ما قابلیت همه کار داریم. ))
میشائیل هانکه
نام فیلم: آقا یوسف
بازیگران: مهدی هاشمی – هانیه توسلی – شاهرخ فروتنیان
نویسنده و کارگردان: علی رفیعی
90 دقیقه؛ محصول ایران؛ سال 1389
یوسفِ گُم گشته
خلاصه ی داستان: آقا یوسف که عاشق دخترش است و به هیچ عنوان دوست ندارد او را از دست بدهد، به شکل مخفیانه در خانه های مردم نظافت می کند تا بتواند از پس مخارج زندگی بربیاید. یک روز که در خانه ی دکتری جوان مشغول نظافت است، از پیامگیر تلفن صدای دخترش را می شنود که پیامی عاشقانه برای دکتر می گذارد. این آغاز تیره شدن رابطه ی او و دخترش است ...
یادداشت: دکتر رفیعی در دومین تجربه ی سینمایی اش، بسیار آشفته و عجولانه عمل می کند. رابطه ی بین یوسف و رعنا، دخترش، هیچ عمقی نمی یابد. شخصیت هایی که قرار است قسمتی از بار درام و طبیعتاً نتیجه ی نهایی فیلم را رقم بزنند و در معنابخشی به مضمون اثر کمک کنند، کاملاً بی کارکرد و پا در هوا رها می شوند. مثل دوست صمیمی آقا یوسف که تنها زندگی می کند و تشنه ی دیدار دخترش است اما همسر طلاق گرفته اش، اجازه ی دیدارشان را نمی دهد. این شخصیت، قرار است سرنوشتی متضاد با آقا یوسف داشته باشد و در جریان داستان، نقشی ایفا کند که در نتیجه ی تصمیمات آقا یوسف تاثیر بگذارد که اصلاً اینگونه نمی شود. شخصیتی گنگ و پادرهوا که بالاخره هم معلوم نیست چرا زندان می افتد و اصلاً چجور آدمی ست. آقا یوسف هم شخصیتی ست که بالاخره متوجه نمی شویم دنبال چیست. هیچ کنشی ندارد. هیچ حرکتی نمی کند. تغییر او به سمت پدری که دیگر قرار است دخترش را در تصمیم گیری آزاد بگذارد و او را فقط برای خودش نخواهد، بسیار گنگ و بی کارکرد است. صحنه های اضافی در فیلم زیاد دیده می شود. مثل گره گشایی از ماجرای همسایه ی زنی که آقا یوسف هر روز برایش نان می برد و رعنا فکر می کند، پدر عاشق زن شده اما بعداً وقتی که به خانه ی زن می رود تا ظاهراً او را برای پدر خواستگاری کند، می بینیم که زن روی ویلچر نشسته و خودش همسر مریضی دارد که از او مراقبت می کند و در کل اوضاع بدریختی دارند. با دیدن این صحنه از خود می پرسیم، خب که چی؟ اینکه بفهمیم آقا یوسف تنها ار روی نوعدوستی این کار را می کرده، چه دردی از نتیجه ی نهایی اثر دوا می کند؟ ایده ی خوب کار، با اضافه گویی و پراکنده گویی و شخصیت های بی کارکرد ( واقعاً نقش لادن مستوفی در فیلم چه کارکردی داشت؟! ) و از این شاخ به آن شاخ پریدن، به ورطه ی دیگری می افتد که هیچ نتیجه ای حاصل نمی شود.

بلاتکلیف ...
ستاره ها: 
1.از دوستانی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.
2.قسمت نظردهی می تواند محلی باشد برای بحث بیشتر درباره ی فیلم و به اشتراک گذاشتن نظرات مختلف در جهت یادگیری بهتر، درست فیلم دیدن و رسیدن به یک دیدگاه صحیح سینمایی.
نام فیلم: برف روی شیروانی داغ
بازیگران: شهاب حسینی – آنا نعمتی – خاطره اسدی
نویسنده و کارگردان: محمدهادی کریمی
89 دقیقه؛ محصول ایران؛ 1389
چو برفِ نشسته بروی شیروانی داغ
خلاصه ی داستان: شاعری معروف می میرد. تعدادی از شاگردان و هوادارانش در خانه ی او جمع می شوند و این سرآغاز اتفاقاتی ست که در نتیجه ی آنها قرار است به شناختی از شاعر و آدم های در آن خانه برسیم ...
یادداشت: به نظر می رسد این فیلم، در کارنامه ی دکتر کریمی، بهترین اثرش باشد. تقریباً تمام طول فیلم در خانه هستیم و شاهد درگیری های چند آدم معدود که از مرگ استادشان، می خواهند استفاده ببرند. فیلم با ریتم خوبی شروع می شود و تا جاهایی هم جذاب است اما جلوتر که می رویم، کم کم قدرت کار کمتر می شود و این، چند علت دارد. اول اینکه به هیچ عنوان شهرت و معروفیت آن شاعر برای بیننده باورپذیر جلوه نمی کند. خواندن چند شعر سانتی مانتال و زیادی شاعرانه که از سروده های خود دکتر کریمی هم هست علاوه بر چند تا جمله ی مثلاً فلسلفی و قلمبه سلمبه، از این آدم، شاعری باورپذیر که در تمام دنیا طرفدارانی دارد، نمی سازد. مورد دوم جایی ست که آدم هایی که در خانه ی شاعر می بینیم - که از شاگردانش هستند و هر کدام برای خود شخصیت خاصی دارند - در پیشبرد درام هیچ تاثیری به جا نمی گذارند. نمی توانیم باورشان کنیم چون تنها یک سری حرف ها و عکس العمل های گاه شعاری را درشان می بینیم که هیچ گاه به عمق نمی رود. درست است که قرار بوده سهم هر کدام از شخصیت ها در درام، به اندازه ی خودش باشد اما نویسنده در همان حد هم موفق نشده تا به سرانجامی برساندشان. برای همین مثلاً عشق یکی به دیگری چندان جالب توجه از آب در نیامده است. بهترین شخصیت متعلق است به شهاب حسینی، که برادرزاده ی شاعر محسوب می شود. در صحنه ی پایانی او بالای سر جسد حاضر می شود و گریه کنان از گذشته ای می گوید که ما هم شناختی نسبت به شخصیت حسینی پیدا می کنیم و هم بُعدی به شاعر مُرده داده می شود. اتفاقی که با شخصیت های دیگر به هیچ عنوان نمی افتد.

حسینی در پرداخت شخصیتش بسیار موفق عمل می کند ...
ستاره ها: 
1.از دوستانی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.
2.قسمت نظردهی می تواند محلی باشد برای بحث بیشتر درباره ی فیلم و به اشتراک گذاشتن نظرات مختلف در جهت یادگیری بهتر، درست فیلم دیدن و رسیدن به یک دیدگاه صحیح سینمایی.
نام فیلم: سرسپرده
بازیگران: سام درخشانی – طناز طباطبایی – نیما شاهرخ شاهی
نویسنده و کارگردان: بهمن گودرزی
90 دقیقه؛ محصول ایران؛ سال 1388
تهران تهران که می گن، اینه؟!*
خلاصه ی داستان: اردلان بعد از دو سال تحمل زندان، آزاد می شود و برای پیدا کردن گندم، عشق گذشته اش، به تهران می آید. اما حالا دیگر گندم زندگی دیگری را آغاز کرده و همه چیز با دو سال قبل کاملاً تفاوت پیدا کرده است ...
یادداشت: در صحنه های پایانی فیلم، گندم که کنار دوست قدیمی اردلان و همسر کنونی اش ایستاده ( دوستی که اردلان هنگام زندانی شدنش، گندم را به او سپرده بود اما بعد از آزادی، متوجه می شود که گندم با او ازدواج کرده ) و از پنجره به اردلان نگاه می کند که برای همیشه در حال ترک کردن اوست، جمله ای می گوید به این مضمون که: شما می خواستید مردانگی تان را به یکدیگر نشان بدهید، اما این وسط به احساسات من توجهی نکردید. اما وقتی فیلم را ببینید، شخصیت های ضعیف و ابترش را ببینید، داستانش را ببینید که از جای بی ربطی شروع می شود و به ضعیف ترین شکل ممکن ادامه پیدا می کند و در آخر به جاهای بی ربط تری می رسد، ضعف مفرط صحنه پردازی هایش را ببینید و بالاخره مشکلات ریز و درشت دیگر را، به هیچ عنوان به ساختاری نمی رسید که بخواهد چنان مضمونی را بازگو کند. ضمن اینکه داستان از دید اردلان جلو می رود و اصلاً کاری به کار گندم نداریم که بخواهیم احساساتش را در بین این دو مرد متوجه بشویم. این فرضیه که نویسنده می خواسته چنین مضمونی را برساند، البته بسیار خوش بینانه است. مطمئنم هستم که قصد سازنده، اصلاً چنین چیزی نبوده. صرفاً قرار بوده اردلان به تهران بیاید و بفهمد که دختر مورد علاقه اش با دوست قدیمی اش ازدواج کرده ( دوستی که گندم را به او سپرده بود )، بعد هم فریاد بزند که او مال این شهر درندشت نیست و مردم گرگ صفتش را نمی فهمد و بعد هم برود سراغ زندگی خودش. همین.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*از فیلم "دختر لُر"

لطفاً به جمله ی "تحسین شده توسط منتقدین سینمای ایران" در پوسترش دقت کنید!
ستاره ها: ـــ
1.از دوستانی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.
2.قسمت نظردهی می تواند محلی باشد برای بحث بیشتر درباره ی فیلم و به اشتراک گذاشتن نظرات مختلف در جهت یادگیری بهتر، درست فیلم دیدن و رسیدن به یک دیدگاه صحیح سینمایی.
1.نوار (Tape) اثر ریچارد لینکلِیتر
2.مستخدم (The Help) اثر تِیت تِیلور
3.سال دیگر (The Another Year) اثر مایک لی
4.در دنیایی بهتر (In a Better World) اثر سوزان بیِر
5.هشت میلی متری (8MM) اثر جوئل شوماخر
6.کارلوس (Carlos) اثر الیویه آسایاس
7.زمستان در زمان جنگ (Winter In Wartime) اثر مارتین کول هاون
8.دروغ هایی که در زیر نهفته (What Lies Beneath) اثر رابرت زمه کیس
9.پایان یک رابطه ی عاشقانه (The End of the Affair) اثر نیل جردن
10.پسرم برای من (Mon fils a moi) اثر مارتیال فوگرون
نام فیلم: پسرم برای من
بازیگران: ناتالی بی – ویکتور سواژ – الویه گومت
فیلم نامه: فلورانس الیاکیم – مارتیال فوگرون
کارگردان: مارتیال فوگرون
79 دقیقه؛ محصول بلژیک، فرانسه؛ سال 2006
بدون پسرم هرگز
خلاصه ی داستان: علاقه ی بیش از حد مادر به ژولیان، کار را به جاهای باریکی می کشد ...
یادداشت: با یکی از آن فیلم های شسته رفته و جمع و جور طرف هستیم که به هیچ عنوان حاشیه نمی رود. تمام مدت زمان فیلم، روی رفتارهای ژولیان و مادرش تمرکز می کنیم و صحنه ها و سکانس ها بسیار مختصر و مفید و بدون شاخ و برگ هستند و همین، ریتم تندی به کار داده و بیننده را درگیر نگه می دارد. اما به رغم این مزیت ها، فیلم یک کمبود بزرگ دارد و آنهم عمیق نشدن این رابطه ی مادر و فرزندی ست. شروع فیلم با پلیس و آمبولانس که جلوی خانه ی این خانواده توقف کرده، آغاز می شود. این شروع، ما را برای ادامه ی داستان کنجکاو نگه می دارد. هر چه جلوتر می رویم، بیشتر کنجکاو می شویم که بالاخره چه کسی قرار است، اتفاقی برایش بیفتد. تعلیق ادامه دارد تا وقتی که موضوع روشن می شود و دقیقاً همین جاست که فیلم ضربه می خورد و در سطح باقی می ماند. نشان دادن آن صحنه ی شروع و در تعلیق نگه داشتن تماشاگر برای پایانی شاید شوکه کننده و بعد روشن شدن موضوع و فهمیدن این نکته که در نهایت، مادر تنها زخمی می شود و البته از دست ژولیان هم عصبانی نمی شود و خلاصه همه چیز به خیر و خوشی به اتمام می رسد، باعث می شود تاثیر صحنه هایی که دیدیم، کم شود. انگار برای گول زدن مخاطب، چنین صحنه ای را در ابتدا کاشته اند در صورتیکه، کش و قوس های بین پسر و مادر، به اندازه ی کافی جذاب هست و احتیاجی به این کارها نبوده در عین حال که همین ترفند هم البته استفاده ی خوبی ازش نمی شود و ناکارآمد باقی می ماند. هنوز هم در باب عقده ی ادیپ و بحث پیچیده و عمیق رابطه ی مادر و فرزندی، فیلمی مثل "زمزمه ی قلب" لویی مال را سراغ ندارم.

مادر دقایقی را با رقص با پسرش سپری می کند ...
ستاره ها: 
1.از دوستانی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.
2.قسمت نظردهی می تواند محلی باشد برای بحث بیشتر درباره ی فیلم و به اشتراک گذاشتن نظرات مختلف در جهت یادگیری بهتر، درست فیلم دیدن و رسیدن به یک دیدگاه صحیح سینمایی.
سوئینی تاد ( جانی دپ ): فقط دو دسته آدم روی زمین هستن ، عدّه ای که پاشونو می ذارن جایی که باید بذارن و عدّه ای که پاشونو میذارن رو صورت بقیه .
نام فیلم: پایان یک رابطه ی عاشقانه
بازیگران: رالف فاینز – جولیان مور – استفان رئا
فیلم نامه: نیل جردن براساس رمانی از گراهام گرین
کارگردان: نیل جردن
102 دقیقه؛ محصول انگلستان، آمریکا؛ سال 1999
سارای عاشق
خلاصه ی داستان: موریس وارد زندگی هِنری می شود به این دلیل که سالیان گذشته، عاشق سارا، همسر کنونی هنری بوده. هنری از این ناراحت است که سارا به او خیانت می کند. موریس پیشنهاد می دهد می تواند با یک کارآگاه خصوصی تماس بگیرد تا سارا را زیر نظر داشته باشد ...
یادداشت: سارا به همه عشق می دهد. ما ابتدا او را از دریچه ی دید موریس می بینیم. از این دیدگاه، سارا زنی ست که او را بدون دلیل ترک کرده، با مردی روحانی رابطه ی مخفیانه برقرار کرده و دائم در حال گول زدن سر همسرش است. اما روند داستان، بعد از پیدا شدن دفترچه ی خاطرات سارا، عوض می شود. کم کم نکاتی برایمان روشن می گردد که تا کنون نمی دانستیم. همچنان که موریس هم نمی دانست. از دید موریس، عشقش به سارا را می بینیم و احساس می کنیم سارا نه تنها عاشق او نیست بلکه در حال بازی با او و بقیه است اما وقتی دیدگاهمان عوض می شود، وقتی متوجه می شویم سارا چه کارهایی کرده و علت آن ترک ناگهانی و یا رابطه ی مشکوکش با مرد روحانی چیست، تازه متوجه می شویم عشق او به موریس، چه عشق عمیقی ست و او چگونه به این عشق پایبند بوده. سارا به همه عشق می دهد. به همسرش هنری، به موریس، به کارآگاهی که او را تعقیب می کند و به پسر مردِ کارآگاه. این تغییر موضع بیننده و موریس، جذابیت اثر را افزایش می دهد هر چند که بیست دقیقه ی پایانی، بیش از حد کش می آید و طولانی به نظر می رسد.
از میان دیالوگ ها: سارا: تو فکر می کنی عشق تموم می شه وقتی دیگه نمی تونی منو ببینی؟
موریس: یه چیز وقتی وجود داره که دیده بشه.

سارا ...
ستاره ها: 
1.از دوستانی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.
2.قسمت نظردهی می تواند محلی باشد برای بحث بیشتر درباره ی فیلم و به اشتراک گذاشتن نظرات مختلف در جهت یادگیری بهتر، درست فیلم دیدن و رسیدن به یک دیدگاه صحیح سینمایی.