سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

-----

 (( می خواستم بهش بگم چه فیلم نامه ی احمقانه ای یه و بگم که باید بره یه بازیگر پنجاه ساله استخدام کنه، اما هنوز حرفی نزده بودم که اون دستشو گذاشت روی سینه م و بهم گفت: راسل، من به خاطر سن و سالت که با تو حرف نمی زنم، من به خاطر چیزی که اینجا داری با تو حرف می زنم. ))

                                      

     راسل کرو درباره ی مایکل مان، هنگام انتخابش برای "افشاگر"


We Need to Talk About Kevin

نام فیلم: باید درباره ی کوین حرف بزنیم

بازیگران: تیلدا سوینتن – جان سی ریلی – ازرا میلر

فیلم نامه: لین رمزی – راری کینیر براساس رمانی از لاینل شرایور

کارگردان: لین رمزی

112 دقیقه؛ محصول انگلستان، آمریکا؛ سال 2011

 

باید درباره ی این فیلم حرف بزنیم ...

 

خلاصه ی داستان: از ازدواج اوا و فرانکلین، کوین به دنیا می آید. پسری که چندان عادی نیست و کارهای خشونت آمیزش، دل اوا را می لرزاند و او را به ستوه می آورد. کوین هر چه بزرگتر می شود، کارهای وحشتناک تری هم انجام می دهد ...

 

یادداشت: لحظاتی در فیلم وجود دارد که شدیداً اعصابتان را تحریک خواهد کرد. ساختار درهم ریخته ای که رمزی برای این داستان تکان دهنده انتخاب کرده، مخاطب را شدیداً درگیر نگه می دارد. صحنه ها، بی محابا از پس هم می آیند و گذشته و حال و آینده را در هم ترکیب می کنند و کم کم باید از بین آنها داستان را درک کرد. البته هر چه به سمت انتها می رویم، این ترکیب شدن زمانی هم کمتر می شود و جواب خیلی از صحنه هایی که تا کنون برایمان بی معنی جلوه می کرده، روشن می شود و همین امر، وادارمان می کند بار دیگر فیلم را ببینیم. البته اگر طاقت داشته باشیم! در فیلم هیچگاه خشونت نمی بینیم. مثلاً نمی بینیم که کوین چطور حیوان خانگی خواهرش را سر به نیست کرده و تنها اثر کار او را شاهدیم و یا حتی کور کردن چشم خواهرش را هم هیچ وقت نمی بینیم. از همه مهمتر خشونت ترسناک پایانی اثر هم به شکل مستقیم نشان داده نمی شود و با تمام این اوصاف، قلب آدم به درد می آید و اعصاب آدم تحریک می شود. انتخاب خوب بازیگرانی که در سنین مختلف، نقش کوین را بازی می کنند، باعث شده شخصیت او واقعاً ترسناک از آب در بیاید. هیولایی که معلوم نیست چطور به اینجا رسیده. دیالوگی بین او و اوا رد و بدل می شود که قرار است ریشه یابی شخصیت کوین باشد. جایی که به اوا می گوید: (( بعضی وقتا می تونی خیلی خشن باشیا. )) و اوا جواب می دهد: (( تو که خودت از من بدتری. )) و کوین می گوید: (( آره هستم. فقط نمی دونم اینو از کی به ارث بردم. )) فیلم با تصاویر مختلفی که از زندگی قبل از ازدواج اوا نشان می دهد سعی می کند راهگشای اتفاقات آینده باشد. شروع فیلم با صحنه ی جشن گوجه فرنگی ست. جایی که اوا در میان خیل عظیم آدم ها، در گوجه های له شده، غوطه می خورد. جشنی که نوعی کاتارسیس جمعی را نشان می دهد و البته خشونتی که در پس این کاتارسیس وجود دارد. اتفاقاً آشنایی اوا و فرانکلین هم در همین جا رقم می خورد که موجب به دنیا آمدن کوین می شود. از این به بعد است که رنگ قرمز به موتیفی تکرار شونده تبدیل می شود و البته صحنه هایی  هم که اوا دایم در حال پاک کردن رنگ قرمز جلوی درِ خانه اش است که بعداً می فهمیم علت این رنگ ها چیست، چندین بار تکرار می شوند تا شاهد مادری باشیم که انگار یک عمر باید جور فرزندش را بکشد. انگار محکوم است تا او را دوست داشته باشد. انگار کوین، تقاص گناهانی ست که انجام داده و حالا باید پسشان بدهد و اینجاست که داستان به جز رابطه ی مادر و فرزندی، وارد بُعدی دیگری می شود که به غنای اثر می افزاید. در قسمتی از فیلم، کوین کوچک چنین جمله ای به اوا می گوید: (( فقط چون به یه کاری عادت کردی دلیل نمی شه که از اون کار خوشت بیاد. تو به من عادت کردی. )) ماجرا وقتی هولناکتر می شود که کوین، حالا که در زندان به سر می برد، در جواب اوا که پرسیده چرا این کارها را کرده، می گوید خودش هم مطمئن نیست.


 ازرا میلر، در نقش کوین نوجوان، وقتی که با آن چشمان نافذ و لحن ترسناکش، به اوا می گوید: (( نکته ای وجود نداره. نکته همینه! ))، آدم را به وحشت می اندازد.


ستاره ها: 


1.از دوستانی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.

2.قسمت نظردهی می تواند محلی باشد برای بحث بیشتر درباره ی فیلم و به اشتراک گذاشتن نظرات مختلف در جهت یادگیری بهتر، درست فیلم دیدن و رسیدن به یک دیدگاه صحیح سینمایی.

-----

 چارلی ( چارلز آزناوور ): ممکنه هنرمنر بزرگی نباشم، ولی دلم می خواد مردم اینطوری درباره م فکر کنن.

                                                                   

       "به پیانیست شلیک کنید" فرانسوا تروفو



The Artist

نام فیلم: هنرمند

بازیگران: ژان دوژاردین – برنیس بژو

نویسنده و کارگردان: میشل هازاناویسیوس

100 دقیقه؛ محصول فرانسه و بلژیک؛ سال 2011

 

فقط اگر می توانست حرف بزند ...

 

خلاصه ی داستان: جرج ولنتین، ستاره ی خوش قیافه ی فیلم های صامت، به خاطر ورود صدا، کم کم به حاشیه رانده می شود. حالا راه برای پپی، دختر جوانی که جرج او را وارد سینما کرده باز شده است. در حالیکه او اوج شهرت را طی می کند، جرج به فلاکت می افتد، اما عشق کار خودش را می کند ...

 

یادداشت: مسلماً با یکی از بهترین فیلم های امسال طرف هستیم. اینکه در این دور و زمانه فیلمی صامت ساخته شود، چالش بزرگی ست که کارگردان فیلم به زیبایی از پس آن برآمده است. او ما را با خود به دوران طلایی تاریخ سینما می برد. دورانی که مردم، ساده فیلم می دیدند و ساده به هیجان می آمدند و اینقدر پیچیده نبودند. اگر کسی اطلاعی از سینما نداشته باشد، امکان ندارد بتواند حدس بزند که این فیلم در دوران حاضر ساخته شده است. همه چیز رنگ و بویی قدیمی دارد. نوع نماها، جای کات ها، بازی گاه اغراق آمیز بازیگران و خیلی از جزئیات دیگر، همان فیلم های طلایی را به یادمان می آورند و این را کسی می توانست بسازد که طبعاً فیلم های آن دوران را به قول خودمان "خورده باشد". کارگردان موفق می شود به جای دیالوگ ها، احساسات و افکار آدم هایش را با تصویر به رخ بکشد و داستان ساده اش ( که این ساده بودن داستان، به نظرم کاملاً عمدی ست. بهرحال قرار بوده فیلمی متعلق به آن دوران را ببینیم نه فیلمی که در زمان حاضر ساخته شده است ) را تنها با تصویر پیش ببرد و در این دور و زمانه ی پر از حرف های بیهوده، این چیز کمی نیست. کار بزرگی که نابغه هایی مثل چاپلین، مورنائو، اشتروهایم و دیگران انجام می دادند. ایده های بصری فوق العاده ی فیلمساز کم نیستند؛ یکی از بهترین هایش جایی ست که قرار است پیشرفت دختر را نشان بدهد. هر بار که اسم او در تیتراژ نوشته می شود، یک پله بالاتر قرار گرفته است و هر بار نقش مهمتری هم به عهده دارد تا اینگونه، شاهد به اوج رسیدنش باشیم. هر چه او بالا می رود، جرج فرو می رود. دوران عوض شده و باید راه را برای جوان ترها، برای صداها باز کرد. خوابی که جرج می بیند، ایده ی فوق العاده ای ست که ترس او را از ناطق شدن سینما نشان می دهد؛ او در خواب می بیند که با زیر و رو کردن وسایل اطرافش، صدا بلند می شود اما خودش هر چه داد می زند، صدایی نمی شنود. صحنه ای که در آن همسر او از اینکه جرج به او توجه ندارد، ناراحت می شود و با گریه از او توضیح می خواهد و جرج تنها سکوت می کند، زن جمله ی معناداری می گوید که دوپهلو است. او می گوید چرا حرف نمی زنی؟ انگار به او هشدار می دهد که حرف نزدنش باعث سقوطش خواهد شد. از این دست بازی ها و جزئیات حیرت آور در فیلم زیاد پیدا می شود. از همه جالب تر، خدمتکار پیر جرج است که بدجوری آدم را یاد خدمتکار ستاره ی فراموش شده ی  "سانست بلوار" وایلدر می اندازد. شباهت های دو فیلم هم البته غیرقابل انکار هستند. ژان دوژاردین، نمونه ی کامل یک ستاره ی سینمای صامت است. بازی برون گرای او، دقیقاً همان چیزی ست که از ستاره های سینمای صامت می دیدیم. او را با تمام وجود درک می کنیم، هر چند جز یک جمله، آنهم در پایان فیلم، چیزی از او نمی شنویم: (( با کمال میل. ))


  فیلمی درباره ی عشق و سینما ...


ستاره ها: 


1.از دوستانی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.

2.قسمت نظردهی می تواند محلی باشد برای بحث بیشتر درباره ی فیلم و به اشتراک گذاشتن نظرات مختلف در جهت یادگیری بهتر، درست فیلم دیدن و رسیدن به یک دیدگاه صحیح سینمایی.

Shock Corridor

نام فیلم : کریدور شوک

بازیگران: پیتر برک – کنستانس تاورز – جین ایوانز

نویسنده و کارگردان: ساموئل فولر

101 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 1963

 

دیوانه چگونه از قفس پرید؟!

 

خلاصه ی داستان: جانی بارت، روزنامه نگاری ست که سودای جایزه ی پولیتزر در سر دارد. او برای هر چه بیشتر مشهور شدن، خود را دیوانه ای جا می زند و به یک تیمارستان می رود که در آنجا قتلی رخ داده است ...

 

یادداشت: از فضاسازی تخت و یک بُعدی تیمارستان که تنها به یک کریدور ختم می شود و نهایتاً دو سه اتاق که بگذریم، مشکل اصلی مربوط می شود به داستان  و نحوه ی روایت. جانی بارت دنبال قاتل است. اولاً اصلاً نمی دانیم قتل برای چیست و مقتول کیست. جانی به سه نفر مشکوک است. از کجا؟! چرا سه نفر؟! از این هم می گذریم. می رسیم به آنجایی که قرار است با این سه نفر ملاقات داشته باشد. انگار که صف ایستاده باشند، یکی یکی وارد می شوند و هر کدام چند دقیقه که طولانی هم هست، به خود اختصاص می دهند. در این قسمت، طی حرکتی نامفهوم و بی دلیل، کابوس ها و توهمات این سه نفر را می بینیم که به شکل تصاویر رنگی ( خودِ فیلم سیاه و سفید است ) به ما نشان داده می شود. تصاویری که عمدتاً به مسائل سیاسی جامعه مربوط است. مثل تبعیض نژادی و تصورات آن دیوانه ی سیاهپوست و یا مسائل جنگ سرد و از این قبیل چیزها. متوجه نمی شوم چه ربطی بین این تصاویر و توهمات و آن ماجرای قتل وجود دارد. فولر تیمارستان را به مثابه جامعه ی آمریکا می بیند و از این طریق می خواهد به مشکلات این جامعه در زمان خود بپردازد اما این ظرف برای مظروف مورد نظر به هیچ عنوان اندازه نیست و همه ی جوانب کار، شعاری و گل درشت از آب در می آید. از طرف دیگر دیوانه شدن جان هم به هیچ عنوان تدریجی نیست که هیچ، معلوم هم نیست چرا او دیوانه می شود. او ابتدای داستان به نامزدش می گوید: (( اون دیوونه ها نمی تونن به من غلبه کنن. ))


 جانی بارت، دیوانه می شود ...


ستاره ها: 


1.از دوستانی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.

2.قسمت نظردهی می تواند محلی باشد برای بحث بیشتر درباره ی فیلم و به اشتراک گذاشتن نظرات مختلف در جهت یادگیری بهتر، درست فیلم دیدن و رسیدن به یک دیدگاه صحیح سینمایی

-----

(( من همیشه اعتقاد زیادی به وجود شانس و اقبال داشتم. فکر میکنم مردم دوست ندارن نقش بزرگی رو که شانس توی زندگی ما بازی می کنه، قبول کنن. چون معنیش این می شه که بخش زیادی از زندگی از کنترل ما خارجه و قبول این ماجرا براشون سخته... مطمئناً سخت کوش بودن مهمه ولی در نهایت باید خوش شانس باشی.))

                                                                                                                   

     وودی آلن


اخلاقتو خوب کن

نام فیلم: اخلاقتو خوب کن

بازیگران: حامد کمیلی – رضا عطاران – الهام حمیدی

فیلم نامه: رضا مقصودی

کارگردان: مسعود اطیابی

87 دقیقه؛ محصول ایران؛ 1389

 

وقتی که فرشته ی مرگ، اسکِیت بازی می کند ...

 

خلاصه ی داستان: ابراهیم جوانی ست که بر اثر تصادف، به حال احتضار می افتد و آن دنیا را می بیند. فرشته ی مرگ، دستور پیدا می کند تا او را به دنیا برگرداند تا کارهای نکرده اش را انجام دهد. ابراهیم که عاشق دختری شده، وقتی می فهمد او سرطان دارد و چند ماهی بیشتر زنده نیست و در عین حال یک زن خیابانی ست، سعی می کند کاری کند تا او را متوجه اشتباهش بکند ...

 

یادداشت: برخلاف تصورم، فیلم خنده ی چندانی از من نگرفت. عطاران، با بازی بامزه اش در نقش فرشته ی مرگ، مزه ی اصلی فیلم است و رضویان با همان ادا اصول های طنزهای تلویزیونی، بدترین قسمت های فیلم را تشکیل می دهد. الهام حمیدی با آن چهره ی محجوب و معصوم و جذابش در نقش یک زن خیابانی، مناسب می نماید. دورترین نقشی که می شود برای حمیدی در نظر گرفت؛ هر چند شخصیت او در داستان به هیچ عنوان جا نمی افتد، هیچ پس زمینه ای از او نداریم و علت کارش را نمی دانیم و همین، تحول نهایی او را ناقص و بی معنی جلوه می دهد. رابطه ی بین ابراهیم و او هم هیچگاه عمیق نمی شود. شاید چهره ی معصوم حمیدی، عشق ابراهیم به او را کمی باورپذیر کرده باشد اما همه چیز در سطح می گذرد. سُجده کردن فرشته به پای ابراهیم، شدیداً گل درشت و آزاردهنده است که با هیچ کدام از قسمت های فیلم ارتباطی ندارد. مخصوصاً که نحوه ی متحول شدن دختر توسط ابراهیم، بسیار ضعیف و سُست است؛ ابراهیم که آن دنیا را باور کرده، حالا می خواهد دختر را از آن دنیا آگاه کند تا او دست از زندگی به اصطلاح نکبت بارش بردارد، پس تصمیم می گیرد خودش و دختر را از روی سقف یک آپارتمان به پایین پرت کند! فیلم به جز چند ایده ی کوچک برای زمینی کردن و باورپذیر کردن داستان فرشته ی مرگ، مثل موبایلی که به گردن دارد و پیام هایی را از بالا توسط آن دریافت می کند و یا اسکیت بازی کردن او، چیز خاص دیگری نشان نمی دهد. 


  فرشته ی مرگ، در می زند! ... تمام فیلم، روی عطاران می چرخد ...


ستاره ها: 


1.از دوستانی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.

2.قسمت نظردهی می تواند محلی باشد برای بحث بیشتر درباره ی فیلم و به اشتراک گذاشتن نظرات مختلف در جهت یادگیری بهتر، درست فیلم دیدن و رسیدن به یک دیدگاه صحیح سینمایی.

Fires on the Plain / Nobi

نام فیلم: آتش در دشت

بازیگران: ایجی فوناکوشی – مانتارو اشیو

فیلم نامه: ناتو وادا براساس رمانی از شوهی اوکا

کارگردان: کُن ایچیکاوا

108 دقیقه؛ محصول ژاپن؛ سال 1959

 

آشوب

 

خلاصه ی داستان: سرباز تامورا به خاطر بیماری، نبود غذا و در مضیقه بودن گروهان، به بیمارستان فرستاده می شود تا حداقل باری از دوش گروهان برداشته شود. در بیمارستان، همه چیز توسط دشمن نابود می شود و سرباز تامورا بین میدان های جنگ سرگردان می ماند ...

 

یادداشت: از صحنه ی آغازین، که در آن فرمانده رو به تامورا ( و در واقع ما ) اوضاع و احوال دسته را توضیح می دهد تا او ( و در واقع ما ) در جریان خطری که گروهان را تهدید می کند، قرار بگیرد ( و در واقع بگیریم )، که بگذریم، می رسیم به صحنه ی تکاندهنده ای در میانه های فیلم. جایی که تامورای سرگردان و رو به موت، سربازی را می بیند که پای درخت نشسته و در حال احتضار، هذیان می گوید. به او نزدیک می شود و می فهمد به خاطر نبود غذا او از کثافت خود می خورد. صحنه ای که به وضوح و بی پرده، نتیجه ی جنگی را نشان می دهد که برنده و بازنده ندارد. وقتی گروهان از پشت علف ها، سربازان آمریکایی را می بینند که از جاده رد می شوند، یکی شان که انگار تازه فهمیده دشمن هم مثل خودشان است، می گوید فکر نمی کردم این تیراندازی های ما تا این حد مسخره باشد. سرباز تامورا در این میانه ی این آشوب، دو بار آدم می کُشد. بار اول ناخواسته، یک روستایی را هدف قرار می دهد که بیشتر از روی ترس و ناچاری ست و بار دوم وقتی ست که عمل شنیع سرباز دیگر ( سرباز از زور گُشنگی فرمانده اش را کُشته، تکه تکه کرده و قصد خوردنش را دارد ) را، با تیری که در بدنش رها می کند، جبران می نماید. آیا تمام جنگ های تاریخ و به جان هم افتادن ها از همین جاها شروع نمی شوند؟

 

از میان دیالوگ ها: تامورا: (( چرا منو نمی کشی و بخوری؟ ))

                        سرباز: (( می تونستم خیلی وقت پیش این کارو بکنم. ولی خیلی مشتاق                                           نیستم که سل بگیرم. )) 


 کُشتن ...


ستاره ها: 


1.از دوستانی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.

2.قسمت نظردهی می تواند محلی باشد برای بحث بیشتر درباره ی فیلم و به اشتراک گذاشتن نظرات مختلف در جهت یادگیری بهتر، درست فیلم دیدن و رسیدن به یک دیدگاه صحیح سینمایی.