نام فیلم: زیبای آمریکایی
بازیگران: کوین اسپیسی ـ آنت بنینگ ـ ثورا بیرچ و ...
فیلم نامه: آلن بال
کارگردان: سم مندز
122 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 1999
زندگیِ آمریکایی
خلاصه ی داستان: لِستر برنهام، مردی میانسال است که در روابط خانوادگی اش به بن بستی عمیق رسیده؛ او رابطه ی خوبی با همسر و دخترش ندارد و به دنبال یک زندگی پر هیجان است تا اینکه، آنجلا، دوست صمیمیِ دخترش جین را می بیند و ناگهان احساس می کند می تواند زندگی اش را تغییر دهد ...
یادداشت: فیلم ـ که بعد از سال ها، فرصتی پیش آمد دوباره ببینمش ـ نقبی می زند به زندگی آمریکایی و با داستانی پر فراز و نشیب، جذاب و جزئی نگر، نگاهی نقادانه می اندازد به جامعه ی آمریکا و روابطِ به بُن بست رسیده ی خانواده هایی که هیچ کدام از هم راضی نیستند و آرامش را در بیرون از خانه می جویند. فیلم نامه، به زیباییِ هر چه تمامتر، داستانک هایش را در چند شاخه جلو می بَرَد و همه را به خوبی به نتیجه می رساند. روابط علت و معلولی با قدرت هر چه تمامتر، روایت را پیش می برند و هیچ نکته ای نیست که بی خود و بی جهت در داستان رها شده باشد. شخصیت ها، به زیبایی، در روندِ روایت، تأثیرگذار هستند و نحوه ی قرار گرفتنشان در طولِ فیلم نامه، مانند ساختمانی ست که آجرهایش با وسواسِ فراوان روی هم چیده شده است. در این نوشته، سعی خواهم کرد به جزئیاتِ فراوانِ فیلم نامه ی این فیلم و ساختمانِ مثال زدنی و دقیقش، اشاره ای خیلی کوتاه داشته باشم. تحول لستر، به عنوان نقطه ی ثقلِ فیلم، قسمتِ مهمی از فیلم نامه است چرا که در واقع، داستان درباره ی همین تغییر و تحولِ لستر ـ و در ادامه، تحولِ همسر و دخترش ـ حرف می زند؛ فیلم نامه نویسِ باهوش، با چند ترفند، این تحولِ لستر را به نرمیِ هر چه تمامتر و با ظرافتی مثال زدنی، به انجام می رساند. آغازِ این تحول، جایی اتفاق می افتد که لستر، پشتِ درِ اتاقِ دخترش، از زبانِ آنجلا حرف هایی دلگرم کننده می شنود؛ آنجلا از لستر تعریف می کند و به جین می گوید اگر پدرت کمی بدنسازی کند، اندام خوبی بهم خواهد زد و آدم جذابی خواهد شد. این جمله، مهمترین جرقه ای ست که ذهنِ لستر را روشن می کند تا مسیر زندگی اش را تغییر دهد. زندگی ای که به قول خودش در آن نریشن ابتدایی، دست کمی از زندگیِ یک آدمِ مُرده ندارد و باید دنبال آن «چیزی» بگردد که گُم کرده است. در ادامه، لستر در یک مهمانیِ رسمی، برای اولین بار، ریکی، پسرِ همسایه را می بیند. ریکی که عاشقِ جین، دخترِ لستر است، خودش را به نوعی به لستر نزدیک می کند. آن ها گرمِ گفتگو با هم می شوند که رئیسِ ریکی، وقتی او را مشغول گپ و گفت و خنده می بیند، تهدیدش می کند که اخراجش خواهد کرد و ریکی هم خیلی خونسردانه، بلافاصله خودش را از کار برکنار می کند. این حرکت، به چشمِ لستر بسیار خوش می نشیند چرا که قبلاً دیده ایم او به رغم چهارده سال کارمندِ اداره ی تبلیغات بودن، در آستانه ی اخراج است و به هر ترفندی شده، حتی با حق السکوت گرفتن از رئیسِ اداره که از کارهای خلافش اطلاع دارد، می خواهد کارش را نگه دارد که این موضوع فکر و ذهنش را به شدت بهم ریخته است. قدرتِ ریکی در جوابِ منفی به رئیسش عاملی جانبی ست تا کم کم لستر را به سمتِ آن تغییرِ مهم سوق دهد. ضمن اینکه موادی که از دستِ ریکی می گیرد و دود می کند، عاملِ دیگری ست برای رفتارهای بی قیدانه اش در ادامه ی داستان. کنارِ هم چیده شدنِ این جزئیات است که به سمتِ آن انفجار نهاییِ لستر می رویم؛ جایی که چشمانش را می بندد، دهانش را باز می کند و هر چیزی را که اینهمه سال از کارولین به دل داشت، بیرون می ریزد و بالاخره احساس سبکی می کند. همزمان با این اتفاقات، ماجرای جین، دخترِ ناخشنودِ خانواده را هم دنبال می کنیم که کم کم علاقه ای نسبت به ریکی پیدا می کند و در عین حال ماجرای کارولین را هم داریم که او هم به سمتِ همکارش، که اوایل داستان دیده ایم در واقع رقیبش است، کشیده می شود. همانطور که اشاره کردم، فیلم نامه نویس، با مهارتِ فراوان، با تقسیمِ درستِ شخصیت ها در طولِ روایت و پرداختن به آن ها در حدِ لازم، باعث می شود ما همزمان شاهدِ آخر و عاقبتِ این خانواده ی از هم پاشیده باشیم. خانواده ای که هر کدام دنبال این هستند که به آرامش برسند و شاید عشقی واقعی را تجربه کنند. اما سازندگانِ فیلم، ترفندِ جذابی را برای نتیجه گیری داستان تدارک دیده اند که پیش زمینه اش در طول داستان، "کاشته" شده تا "برداشتِ" خوبی صورت بگیرد و در عین حال، علاوه بر عمقِ داستان، جلوه ی ظاهریِ جذابی هم به کار داده شود تا مخاطب هر چه بیشتر جذبِ داستان گردد. اشاره ام به قضیه ی اسلحه است. در فصلِ افتتاحیه ی فیلم، جین را می بینیم که رو به دوربینِ ریکی، از تنفرش نسبت به پدر حرف می زند و ریکی ناگهان پیشنهاد کشتن پدر را به او می دهد. با اینکه ما هنوز نمی دانیم این ها چه کسانی هستند و ماجرا چیست، بعد از شناختن شخصیت ها، این صحنه، دائماً در ذهنمان می چرخد و تعلیقی ایجاد می کند با این سئوال که آیا ریکی واقعاً این کار را خواهد کرد؟ اگر جواب مثبت است، چه زمانی؟ وقتی هم که متوجه می شویم، پدر ریکی، کلنل، یک ارتشی سخت گیر است که کلکسیونِ اسلحه دارد، این ظن و تعلیق، بیش از پیش در ذهنمان رشد می کند و منتظریم ببینیم نتیجه چه خواهد شد. از سوی دیگر، در طی رابطه ی هوسناکِ کارولین و مردِ همکارش، مرد به او پیشنهاد می دهد که برای تقویت روحیه، می تواند به تیراندازی روی بیاورد. کارولین، این پیشنهاد را می پذیرد و شروع می کند به تمرینِ تیراندازی که خیلی هم از این کار خوشش می آید. تأکید مندز بروی اسلحه ی کارولین و عقده ای که کارولین از رفتارِ بی محابای لستر دارد، ذهنِ مخاطب را به این سمت می کِشاند که نکند کارولین واقعاً بخواهد بلایی سرِ لستر بیاورد. اما فیلم نامه نویس حتی به این دو مورد هم راضی نمی شود و ماجرای کلنل را هم به میان می کِشد که به رابطه ی ریکی و لستر مشکوک شده و خیال می کند، پسرش، که او را با اینهمه دقت و سختگیری بزرگ کرده، با لستر، رابطه ای همجنس خواهانه دارد که البته برای این فکرِ کلنل هم در طول داستان تمهیدی چیده شده و آن هم همسایگانِ همجنسگرای لستر هستند. مردانی که کلنل هر بار با دیدنشان لب ورمی چیند و از این نوع رابطه ها، به وضوح انتقاد می کند که همین انتقاد کردن، هم پیش زمینه ای می شود برای اتفاقاتِ بعدی در داستان و هم به موازاتِ همان نگاه نقادانه ی سازندگان در بابِ زندگی آمریکایی است. این سه گزینه، ذهن مخاطب را تا لحظاتِ آخر درگیر نگه می دارد تا می رسیم به صحنه های پایانی که قرار است گره گشایی صورت بگیرد. اما در همین صحنه های پایانی، غافلگیری جالبی هم رخ می دهد و آن هم درباره ی شخصیتِ کلنل است. او که بارها با دیدنِ همسایه های همجنس بازش، زبان به شکایت باز کرده و در عینِ حال با رفتارِ تند و خشن و نظامی اش در خانه، شخصیتِ تند و سخت گیرش را نشان داده، در لحظات پایانی، ناگهان تغییر رویه می دهد؛ او با چشمانی گریان، در فکرِ اینکه پسرش با لستر رابطه ای همجنس خواهانه برقرار کرده، به پارکینگِ خانه ی لستر می آید که در آنجا مشغولِ ورزش برای تناسب اندامش است. او لستر را در آغوش می گیرد و ناگهان در حرکتی باورنکردنی، بوسه ای به لبانش می زند. این حرکت، نگاهِ تلخِ نویسنده را به خوبی منعکس می کند؛ کلنل، با آن همه خشونت و سخت گیری، انگار خودش دچار عقده های جنسیِ فراوانی ست که با آن همسرِ گیج و ظاهراً نیمه دیوانه اش، نتوانسته ارضاء کند. بهرحال هر کدام از شخصیت های داستان، به نتیجه ای درخورِ توجه می رسند و سرانجامِ لستر، همانطور که خودش هم از اول گفته، مرگ است. او در لحظاتی می میرد که اتفاقاً انگار دوباره احساس کرده به زن و زندگی اش دلبستگی دارد. او در لحظاتِ آخر، فرصت مناسبی به دست آورده تا بالاخره به وصالِ آنجلا برسد اما ناگهان متوجه می شود، آنجلا آن دخترِ پرتجربه و پراحساسی که از اول ادعا می کرده، نبوده. بلکه در واقع دختری ست بی دست و پا که قرار است اولین تجربه اش را از سر بگذراند. این اعتراف، چشمانِ لستر را باز می کند و او را به این نکته می رساند که همچنان عاشق کارولین و جین است اما چه فایده که دیگر دیر شده و لسترِ بیچاره، فرصتِ ابرازِ محبت نمی یابد. اینگونه است که سازندگانِ فیلم، جز درباره ی جین و ریکی، دلِ خوشی از خودشان نشان نمی دهند و آدم ها را در سیطره ی عقده های فراوانی نشان می دهند که احاطه شان کرده و به نابودی می کشاندشان. صحبت درباره ی کارگردانیِ مثل همیشه بی نظیرِ سم مندز، شبیه توضیحِ واضحات خواهد بود. در پایان باید به دیالوگی فوق العاده اشاره کنم که مربوط به فیلمی ست که کلنل از تلویزیونِ خانه اش می بیند که هر چند شاید ربطِ مستقیمی به داستان و فضای "زیبای آمریکایی" نداشته باشد، اما در لفافه، شاید به نوعی به همان دیدگاهِ نقادانه ی سازندگانش نسبت به جامعه شان برگردد:
از میان دیالوگ ها: ـ چجوری وارد ارتش شدی؟
ـ سه تا دلیل برای وارد شدن به ارتش داشتم: اول از همه میهن پرستی، دوم اینکه عاشق کشورم هستم و سوم اینکه وادارم کردن!
خانواده ...
ستاره ها:
نام فیلم: دفتر خاطرات آن فرانک
بازیگران: میلی پرکینز ـ شلی وینترز ـ جوزف شیلدکرات و ...
فیلم نامه: فرانسیس گودریچ ـ آلبرت هکت براساس نمایشنامه ای از خودشان
کارگردان: جورج استیونس
180 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 1959
ایده های اَلکَن
خلاصه ی داستان: ماجرای واقعی آن فرانک، خانواده و دوستان خانوادگی شان که برای فرار از دست نازی ها، در اتاقی مخفی در طبقه ی بالای یک کارگاه ادویه سازی به مدت دو سال پنهان می شوند ...
یادداشت: کتاب خاطرات آن فرانک که بعد از مرگ او بر اثر حصبه در اردوگاههای نازی ها و بعد از فروپاشی آلمان نازی به چاپ رسید، در سراسر جهان با فروش زیادی روبرو شد. حکایت دختری که در طول دو سال محبوس بودن داخل یک اتاقک کوچک، به بلوغ می رسد و محدود بودن در مکانی بسته باعث نمی شود که ذهن او هم محدود بماند. او می نویسند و با نوشتن، لحظات تلخ و سختی را که در آن اتاقِ کوچک داشته سپری می کند. همه ی فیلم تقریباً در همان اتاق کوچک و با همان چند آدم می گذرد و فیلم نامه نویسان تلاش کرده اند، به واقعیت و کتاب آن فرانک وفادار باشند، و شاید ( چون کتابِ آن فرانک را نخوانده ام ) همین موضوع باعث شده که درام در سطح بالایی شکل نگیرد و تمام ایده ها الکن باقی بمانند. می خواهم بگویم هیچ تکیه گاهی برای داستان وجود ندارد که در طول این دو ساعت و چهل و پنج دقیقه بتوانیم روی آن تمرکز کنیم و مفهومی کُلی بیرون بکشیم. مثال می زنم: ماجرای رابطه ی آن و مادرش تنها در چند جا مطرح می شود؛ اینکه آن با مادرش رابطه ی خوبی ندارد و در عوض پدر را بسیار دوست دارد. این رابطه تا انتها هم شکل و شمایل درست و قدرتمندی به خود نمی گیرد و تنها در حد اشاره باقی می ماند. یا مثلاً دقت کنید به بالا رفتنِ تنش بین آدم های محبوس شده در اتاق که روند منطقی ای ندارد؛ یک جا آن ها در کمبود غذا و هوا و آب، به جان هم می افتند و در جای دیگر، خبری از تنش نیست. حتی همین به بلوغ رسیدنِ آن فرانک هم آنقدرها در تار و پود اثر قابل شناسایی نیست. خلاصه یک پیرنگ مشخص و واضح نمی شود از این داستان واقعی بیرون کشید. اینطور به نظر می رسد که خرده روایت های فیلم نامه، به خوبی در هم ادغام نشده اند و روند یکنواختی را تا رسیدن به سرنوشت نهایی آدم ها طی نمی کنند. دقت کنید به چند تعلیق ایجاد شده توسط سر و صدایی که گربه ی پیتر راه می اندازد و تنها مثل پاساژی عمل می کند که قرار است لحظه ای فیلم را هیجان انگیز کند. بگذریم از اینکه حال و روز و سر و وضع آدم های داستان، در پایانِ کار، جایی که دو سال از حضور مداومشان در آن اتاقک گذشته، اصلاً به انسان های بخت برگشته شبیه نیست؛ اینگار این ها همانهایی هستند که روز اول وارد اتاقک شده بودند!
محبوسین ...
بخشی از مخفیگاهِ واقعی آن فرانک و خانواده اش که در طول دو سال آنجا محبوس بودند و این مکان که در آمستردام واقع است، اکنون تبدیل به موزه شده ...
تصویری از آن فرانکِ واقعی. او در پانزده سالگی از دنیا رفت ...
ستاره ها:
به گزارش انستیتو پاستور
مردان خیابانی بر دو دسته اند:
مردان دست اول، مردان یک لقمه نان، مردان کار
مردان دست دوم، مردان بوق و کلینکس، مردان هار
به اطلاع اهالی شریف می رساند
سگ حیوان نجیبی است
امان از دست دومی های پدرسگ!
***
قابیل آدم نبود،
پسرِ آدم بود
آزمایش DNA سهراب بدجوری مشکوک می زند!
بالاخره نفهمیدم الکساندر دوما پدر بود یا پسر؟
برنامه ی کودک می گفت:
جوجه کلاغ ها، سیاه به دنیا نمی آیند
بعداً سیاه می شوند!
از مجموعه ی شعرِ طنزِ "زنبورهای عسل دیابت گرفته اند" نوشته ی اکبر اکسیر
نام فیلم: هفت روانی
بازیگران: کالین فارل ـ سام راکوِل ـ وودی هارلسون و ...
نویسنده و کارگردان: مارتین مک دانا
110 دقیقه؛ محصول انگلستان؛ سال 2012
دو نیمه ی متفاوت
خلاصه ی داستان: مارتین فیلم نامه نویسی ست که فقط عنوانِ فیلم نامه ی جدیدش را توانسته بنویسد: هفت روانی! او برای نوشتن فیلم نامه دنبال آدم کُش های عجیب و غریبی ست که مثل فیلم های هالیوودی کلیشه ای نباشند. وقتی دوست او بیلی، سگِ یک آدم کُشِ روانی به نام چارلی را می دزدد، همه چیز بهم می ریزد ...
یادداشت: فیلم تا نیمه هایش یک اثر شبه تارانتینویی ست که با ژانر جنایی شوخی می کند و درباره ی فیلم نامه نویسی ست که می خواهد روانی هایی خلق کند که سینمای آمریکا تا کنون به خودش ندیده باشد و اتفاقاً موفق هم می شود. بارها شاهد داستان هایی بوده ایم که در آن، دنیای ذهنی یک نویسنده، وارد واقعیتِ دور و بر او می شود و کم کم مرز بین این دو از بین می رود. در اینجا اما زیاد روی این موضوع، به عنوانِ بارِ مفهومیِ اثر، تأکید نمی شود. غرض، تنها نشان دادن یک سری آدم است که به عناوین مختلف، بیمار روانی هستند و فقط می خواهند خون راه بیندازند؛ چه آن بودایی که به خاطر انتقام از آمریکایی هایی که در جنگ ویتنام کلی آدم را تار و مار کردند، می خواهد همه را بفرستد روی هوا و چه چارلی، رئیسِ گروهِ خلافکاران که همه چیزش سگش است و به خاطرِ از دست دادنِ سگش، به راحتی حاضر است کلی آدم را از بین ببرد. در نتیجه فضایی خلق می شود که تصورات ذهنی و واقعیات در هم فرو می روند و فضایی مالیخولیایی شکل می گیرد که یک جورهایی می شود از آن به نگاه منتقدانه ی مک دانا نسبت به جامعه ی امروزش پی بُرد. جامعه ای که خشونت حرف اول را در آن می زند و همه در حال جویدن خِرخِره ی یکدیگر هستند. اما نیمه ی دومِ داستان که مارتین و دوستانش به بیابان می روند تا از گزند چارلی در امان باشند، فیلم اُفتِ شدیدی می کند و آن انرژی نیمه ی اولش را از دست می دهد.
روانی ها ...
ستاره ها:
یادداشتِ "در بروژ"، فیلمِ دیگرِ مک دانا در همین وبلاگ
برای این "سکانس" تکّه ی کوتاه و بی نظیری از شاهکارِ ژاک تاتی، "ترافیک" را در نظر گرفته ام. قبلاً یادداشتی بر این فیلمِ فوق العاده، نوشته بودم ( در اینجا ) و توضیح داده بودم که با یک کمدیِ شدیداً مدرن و خاص طرف هستید. هر لحظه ی این اثرِ زیبا و انسانی، پُر است از جزئیات و ایده های حیرت انگیز.
لینک دانلود ( حجم: 6 مگابایت )
این "سکانس"، به یکی از همین ایده های حیرت انگیز اختصاص دارد که آنقدر ظریف است که آدم به ذهنِ خلاقِ تاتی، حسودی اش می شود. او در این فیلم، آدم هایی را که با دستِ خودشان، خودشان را در چنبره ی مدرنیته گرفتار کرده اند، به بازی می گیرد. در این تکّه ای که انتخاب کرده ام، عده ای مشغولِ طراحیِ نمایشگاهِ ماشین برای برگزاری اش در چند روزِ آینده هستند. نگاه کنید که چطور ژاک تاتی، حرکتِ این مردها بینِ نخ هایی که قرار است بعداً فواصلِ بین غرفه های ماشین باشند را با نگاهی طنازانه و ریزبین به نمایش می گذارد. خلاقیت یعنی این!
نام فیلم: مه
بازیگران: توماس جین ـ مارسیا گی هاردن ـ لارا هولدن و ...
فیلم نامه: فرانک دارابانت براساس داستانی از استفن کینگ
کارگردان: فرانک دارابانت
126 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 2007
خوب نگریستن در آینه
خلاصهی داستان: بعد از یک شب طوفانی در دهکدهای دورافتاده، اهالی تصمیم میگیرند از سوپرمارکتِ دهکده مواد غذایی بخرند تا انبار کنند اما بعد از احاطه شدن سوپرمارکت توسط مِهی غلیظ و عجیب و پدیدار شدن سر و کله موجوداتی ترسناک، همهی اهالی در آنجا حبس میشوند ...
یادداشت: به نظرم مهمترین عاملی که باعث میشود برخی مواقع، ژانر وحشت، با کلیتِ وسیعش و با وجود انواع و اقسام زیرگونهها، چیزی فراتر از آنی بشود که در وهله ی اول به نظر میرسد، پیوند شخصیت منفی و مثبت داستان است. چیزی که همان جستجوی سویهی خیر و شر آدمها لقب میگیرد. اینکه در هر انسانی هم خیر وجود دارد و هم شر و به قول کوبریکِ بزرگ: ((... اگر شما هیچ شرّی در خودتان نمیبیند، به این دلیل است که خوب در آینه به خودتان نگاه نکرده اید)). در ژانر وحشت، معمولاً اینگونه است که عاملی بیرونی، تعادل اولیه ی محیط را بهم میریزد و آدمها تلاش میکنند که این تعادل را برگردانند و البته برگشتن این تعادل، تاوانهایی را به همراه دارد. بدترینِ این تاوانها جایی ست که شخصیت مثبت، پی به درون و سویهی دیگرش ببرد. یعنی متوجه بشود که انگار آن شخصیت منفی، جایی در درون خودش قرار دارد. این عاملی ست که به ژانر وحشت، عمق و اصالت می دهد تا متوجه باشیم که این ژانر همیشه هم قرار نیست موقعیتهایی را برایمان تداعی کند که به عنوان بیننده، نفسی به راحتی بکشیم و با خیال راحت، مصائبِ شخصیتِ بیچارهی داستان را دنبال کنیم چون خودمان در آن موقعیتِ خطیر قرار نداریم. قرار نیست همیشه با ساز و کار تخلیهی هیجانی و روانی، کمی از فشار موجود بر روح و روانمان کاسته شود. حتماً میدانید که سازوکار ذهن هنگام دیدن فیلمهای ترسناک تقریباً به شکلی جالب عمل میکند. سازوکاری که باعث میشود بیننده خودش را جدا از موقعیتِ روی پرده ببیند و همین باعث میشود اعتماد به نفسی به دست آورد و پیش خود بگوید: ((چه خوب که من جای او نیستم!)) اما چگونه میشود وقتی فیلم وارد لایهی زیرینتری بشود؟ جایی که دیگر نتوان خود را جدا از موقعیت دانست. جایی که ناچاریم بگوییم: ((چه بد که من، او هستم!)) این درآمیختگی سویهی خیر و شر، در تاریخ سینما، سابقهای طولانی دارد. دمِ دستترین و معروفترینش، همان "دکتر جکیل و آقای هاید" است. نمادیترین وحشت برای نشان دادن چهرهی مختلف آدمها؛ اینکه خیر و شر، دو روی یک سکهاند. وحشت، از سه طریق میتواند به ما منتقل شود؛ وحشت غریزی در بخش احساسی مغز و جایی به نام آمیگدِلا قرار دارد. از آنجایی که آمیگدلا در بخشهای اولیهی مغز قرار دارد، ظرفیت آن را ندارد که خطر واقعی را از خطر مشاهده شده تمایز دهد. در نتیجه، اولین تأثیر یک فیلم هراسآور بر این بخش است. سپس وحشت عقلانی به وجود میآید که در بخشهای منطقیتر و استدلالی مغز قرار دارد و بعد از آن، وحشت ناخودآگاه است که در ضمیر ناخودآگاه ما وجود دارد. وحشتی که از طریق سمبلها ایجاد میشود. در این نقطه است که دیگر نمیتوان خود را جدا از موضوع دانست. در این زمان است که ما هم جزیی از شخصیتها می شویم و همراه آنها تجربه میکنیم. ترسی فراتر از آن چیزی که در وهلهی اول در بخش آمیگدلای مغز شکل میگیرد، به وجود می آید که بسیار عمیق و درونی است. جایی که باید به خودمان نگاه کنیم. بهتر و بیشتر. "مه" در وهلهی اول، چنین ترسی را عینیت میبخشد و آن، جایی ست که شخصیت اصلی داستان یعنی دیوید، دست به کُشتن پسر خود میزند. پایانِ تلخِ اثر، تکاندهنده است؛ وقتی که همه میفهمند اوضاع واقعاً وخیم است و راهی برای فرار وجود ندارد و مه انگار همه کرهی زمین را فرا گرفته، با نگاه به هم متوجه میشوند که باید بمیرند و راهی جز این برای نجات نیست. حالا دیوید که در طی حوادث سوپرمارکت، جانِ خیلیها را نجات داده بود، به ناچار، همگی، حتی پسر خودش را میکُشد، غافل از اینکه دیری نخواهد پایید که مه از بین برود و همه چیز به حالت عادی برگردد. او میماند و عذابِ وجدانِ انسانی که انگار دیگر امیدی به آینده ندارد. انگار در خیلی از جاهای فیلم هیولای بیرون را فراموش میکنیم و به هیولای درونِ آدمها میپردازیم و در پایان، دیوید هم نماد آن میشود. انگار خودش هم جزئی از همان نیروی شرّی ست که در همهی ما و همهی آن آدمهای مسخشدهی درون سوپرمارکت وجود دارد. به این شکل، "مه" فیلمی میشود دربابِ اینکه منفی و مثبت دو روی یک سکهاند و جداییناپذیر. اما همهی موضوع، این نیست، "مه" کمی پا را فراتر میگذارد تا نکات عمیقی را به بیننده منتقل کند. دارابانت، با سابقهای که از او داریم، اینجا هم قدرت خود را در به تصویر کشیدنِ یک فیلم جذاب نشان میدهد. فیلم نامهی اقتباسی از داستان استفن کینگ و متعاقب آن فیلمِ "مه"، با داستانی که برای خود برمیگزیند راه به تأویل و تفسیرهای زیادی میبرد؛ آدمهایی که در محیطی کوچک گرفتار میشوند و هر یک برای نجات خود به چیزی چنگ میاندازند. دارابانت (و طبیعتاً بیشتر از او، کینگ) با زیرکی نشان میدهد که آدمها در این موقعیت خطیر که با نیرویی ناشناخته در بیرون طرف هستند، چه عکس العملی دارند. دو دستگیِ به وجود آمده بین آدمهای سوپرمارکت تأمل برانگیز است؛ خانم کارمودی با آن موعظههای ترسناکش، انگار عدهای را مسخ میکند و به این باور میرساند که نیرویی برتر میخواهد آنها را امتحان کند و اینجا دقیقاً همان جایی ست که با شکلگیری باورها و اعتقادات مذهبی انسانها روبروییم. پدیدهای که بخش زیادی از آن به ترس آدم ها از یک وضعیتِ ناشناخته و مبهم برمیگردد. آدمهایی که مجبورند با چیزی تسلی پیدا کنند و آن چیز، فکر اینست که فقط دارند امتحان میشوند و اگر از این امتحان سربلند بیرون بیایند، نور امیدی به آنها خواهد تابید. خانم کارمودی در آن محیط بسته، که جامعهای را تداعی میکند، مانند پیامبران، عده ای را گِردِ خود جمع میکند و سعی میکند آنها را متقاعد کند که می داند آن بیرون چه خبر است و اگر به او پناه ببرند، راهِ گریز را نشانشان خواهد داد. ترس از اتفاقاتِ ناشناخته و هراسآورِ بیرون، آنها را بیش از پیش دور و بر خانم کارمودی جمع میکند. کاری که همهی انسانها، وقتی در موقعیتی خطیر گیر میافتند و جایی نیست تا به آن چنگ بیندازند، انجامش میدهند و به این ترتیب، فیلم به مسئلهی شکلگیری ادیان میپردازد. اما "مه" روی همین نکته باقی نمیماند و به موضوع دیگری نیز ورود می کند؛ اینکه می فهمیم، مهِ ایجاد شده در اطراف سوپرمارکت، از انجام آزمایشاتی ست که توسط ارتش صورت گرفته، فیلم وارد سطح دیگری میشود که این سطح البته پیشینهای طولانی در آثار ترسناک دارد؛ وقتی که دولت یا ارتش، به دستِ خود، فاجعهای میآفریند که باعث اختلال در روند عادی زندگی آدمها میشود و اتفاقاً همین آدمها هستند که باید تاوانِ اشتباهاتِ خودسرانه و منفعت طلبانهی دولتشان را پس بدهند. نکتهای که در جهان امروزی، بسیار طعنهآمیز و پرمعنا جلوه میکند. با تمام این توضیحات، حرفِ اصلی "مه" در یک صحنهی مشمئزکننده، بسیار بیش از پیش، خود را مینمایاند و نشان میدهد که آدمها چقدر میتوانند وحشی بشوند؛ آنها که از خود بیخود شدهاند، جوان نظامی را میکُشند و جلوی هیولاها میاندازند و حالا کمی که دیدمان را بازتر میکنیم، موقعیت انسان امروزی را می بینیم. انسانی که یکی از شخصیتهای فیلم دربارهاش میگوید: ((به عنوان یه گونهی حیوانی، ما از پایه دیوونهایم)) و همین تأکید را دیوید در جواب زن که می گوید: ((مردم به ذات خوب هستن. ما یه جامعهی متمدنیم))، ابراز میکند: ((البته تا زمانی که ماشینا کار میکنن و تو میتونی به پلیس زنگ بزنی و اگه تو اون وسائل رو از کار بندازی و مردم رو تو تاریکی قرار بدی و اونا رو بترسونی و دیگه قانونی وجود نداشته باشه، اون موقع میبینی که چقدر شبیه انسانای اولیه میشن)) و ما این موقعیت ازلی ابدی آدمها را در این محیط بسته می بینیم و لمس میکنیم.
دیالوگِ برتر: دیوید رو به مردی که برای بیرون رفتن از سوپرمارکت، از دیوید، دلیل قانع کننده میخواهد: ((یه دلیل دیگه میخوای که چرا باید از اینجا خارج بشیم؟ بذار بهترین دلیل رو بهت بگم ... اون ... خانم کارمودی ... من میخوام قبل از اینکه مردم شروع کنن به خوردنِ آب مقدس از اینجا برم!))
* این نوشته، پیش از این در سایتِ "آکادمی هنر"، ذیلِ عنوانِ "پرونده ی سینمای وحشت؛ بهترین فیلم های ترسناکِ دهه ی آغازینِ قرنِ بیستم" منتشر شده است. ( اینجا )
انسان ها / هیولاها ...
ستاره ها:
نام فیلم: سنگ صبور
بازیگران: گلشیفته فراهانی ـ مسی مروات و ...
فیلم نامه: ژان کلود کریر براساس رمانی از عتیق رحیمی
کارگردان: عتیق رحیمی
102 دقیقه؛ محصول افغانستان، فرانسه، آلمان، انگلیس؛ سال 2012
زخمی تو شدی، دردش رو من بِکِشُم؟*
خلاصه ی داستان: زن جوان افغانی، به شکلِ شبانه روزی از شوهرش که به علت تیری که در گردنش جا خوش کرده و در کُما به سر می بَرَد، نگهداری می کند در عین حال که با بی پولی و فقر شدید، از یک طرف و نیروی طالبان که شهر را به ویرانه ای تبدیل کرده اند، از طرفِ دیگر دست و پنجه نرم می کند. زن جوان، با شوهرش که مثل تکه ای گوشت می ماند، حرف می زند و رازهایش را برملا می کند ...
یادداشت: جذابیت اصلی فیلم به نظرم از ایده ی فوق العاده اش می آید. ایده ای تکاندهنده که در پایان، بیننده را شوکه خواهد کرد. سیرِ تغییر و تکامل زن جوان، خوب به تصویر کشیده شده. زن جوانِ فیلم، نماد تمام زن هایی ست که به دلیل شرایط نابه هنجارِ محیط شان، شدیداً مورد ظلم واقع شده اند و هیچ گاه طعم شیرین زندگی را نچشیده اند. شرایطی که آنها را تنها کالایی می داند که برای ارضای تمایلات مرد، بوجود آمده است. جذابیت اثر، به غیر از ایده ی پایانِ فیلم، سیرِ تغییرِ این زنِ ستم کشیده است. اوایل کار، او با هر جان کندنی که هست، شوهر را تر و خشک می کند، با او حرف می زند، تمیزش می کند و شدیداً نگران است که نکند اتفاقی برای او بیفتد اما کم کم که جلو می رویم، علاوه بر اینکه رازهای زن جوان، بسیار شخصی تر می شود، در همان حال هم چهره اش از تکیدگی و زردگونگی، به سمت خوشحالی و رنگ و آبِ انتهایی می رود و این زمانی ست که طعم شیرین نزدیکی با آن جوان سرباز را چشیده است. طعمی که به گفته ی خودش هیچ گاه، با شوهرش تجربه نکرده بود. در طول فیلم است که شوهرِ بی حرکت، از یک انسانِ زخم خورده و مثبت، به انسانی تبدیل می شود که در جبهه ی منفی قرار می گیرد و ژان کلود کریرِ بزرگ به خوبی توانسته از پسِ این روند بربیاید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*از دیالوگ های زنِ افغانی ( طبیعتاً با لهجه ی افغانی ) رو به شوهرِ بی حرکتش
از میان دیالوگ ها: زنِ جوانِ افغانی: اونایی که عشق بازی بلد نیستن، جنگ می کنن.
وقتی زن در محیطی مردسالارانه، تُهی، مذهب زده و عقده ای، تبدیل به آلتِ دست می شود ...
ستاره
ها: