سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

(( چه توی سینما، چه توی تئاتر، سیاه و سفید دیدن آدما و رویدادها کار خطرناکیه. اینطور نیست که مردم یا خوب باشن یا بد. من مطمئنم که رهبر دست راستیای السالوادور، به هرحال پدر خوبی برای بچه هاشه. هر چند می دونیم چه جنایتایی مرتکب شده. این در مورد همه صادقه. ))

الیور استون

Ip Man 2 / Yip Man 2

نام فیلم: ییپ مان 2

بازیگران: دانی ین – لین هانگ – سیمون یان

نویسنده: ادموند وونگ

کارگردان: ویلسون ییپ

108 دقیقه؛ محصول هونگ کونگ، چین؛ سال 2010

 

ضعیف تر از قسمت اول

 

خلاصه ی داستان: استاد ییپ مان حالا آموزشگاهی باز کرده و منتظر شاگردانی ست که در آنجا ثبت نام کنند. اما بقیه ی استادانی که در همان شهر، آموزشگاه دارند، به ییپ مان می گویند که تا وقتی با همه ی اساتید شهر مبارزه نکرده و شکستشان نداده، اجازه ندارد در آنجا آموزشگاه باز کند ...

 

یادداشت: مثل قسمت اول، شخصیت باورپذیری از ییپ مان به تصویر کشیده می شود که با اغراق های سنتی اینگونه فیلم ها، کاملاً متفاوت است؛ ییپ مان سیگار می کشد، به جز آموزش وینگ چون، کار دیگری ندارد که انجام بدهد و همین امر باعث می شود هیچ وقت پول نداشته باشد و خانواده اش در مضیقه باشند. ( او به اولین شاگردی که تازه از در داخل می آید، درخواست شهریه می کند! ) هنگامی که در شرایط بحرانی و خطرناکی گیر می افتد، ترجیح می دهد فرار کند تا بماند و کشته شود. این خصوصیات که از قسمت اول، شاهدش هستیم، از ییپ مان چهره ای انسانی و قابل قبول می سازد که تماشاگر را با خود همراه می کند. اما در این قسمت سازندگان دست گذاشته اند روی احساسات ناسیونالیستی و نسبت به قسمت اول فیلم، کمی در دام شعارگویی و احساسات گرایی افتاده اند. مبارزه ی ییپ مان با مرد انگلیسی غول پیکر و کلاً انگلیسی های بدی که در داستان می بینیم، کمی کار را کلیشه ای کرده است.                     

 وقتی احساسات ناسیونالیستی غلبه می کند ...


ستاره ها: 



یادداشت قسمت اول فیلم "ییپ مان" در همین وبلاگ



از دوستان عزیزی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.

(( اگه فکر می کنین به موفقیت رسیدین، یکی از این دو حالت ممکنه: یا واقعاً نابغه هستین و موفق شدین یا اینکه دارین مزخرف می گین. ))

ویلیام فردکین

Midnight in Paris

نام فیلم: نیمه شب در پاریس

بازیگران: اوئن ویلسون – ریچل مک آدامزـ ماریون کوتیار

نویسنده و کارگردان: وودی آلن

94 دقیقه؛ محصول اسپانیا، آمریکا؛ سال 2011

 

(( وقتی به پاریس فکر می کنین، در واقع به عشق فکر می کنین. ))

                                                                     وودی آلن

 

پاریس، پاریس است

 

خلاصه ی داستان: گیل پندر و نامزدش اینز به پاریس آمده اند تا تعطیلات را بگذرانند. گیل فیلم نامه نویسی ست که برای نوشتن اولین رمانش خود را آماده می کند اما به مشکل نداشتن ایده برخورد کرده است. یک شب که او تنها در خیابان های پاریس قدم می زند ناگهان خود را در سال های دهه ی بیست می یابد و در کمال ناباوری با بزرگانی چون همینگوی، بونوئل، دالی و هنرمندانی دیگر روبرو می شود ...

 

یادداشت: اگر تاکنون پاریس نرفته باشید، حتی اگر تاکنون پایتان را از شهرتان هم بیرون نگذاشته باشید، دیدن فیلم آخر وودی آلن بامزه ی تلخ، کاری می کند که خودتان را در آنجا احساس کنید. انگار که سالهاست پاریس را می شناخته اید و رفت و آمد داشته اید. انگار هر سال به پاریس می روید و تجربه ی جدیدی را از سر می گذرانید. همگان و مخصوصاً قشر روشنفکر بر این باورند که پاریس با کافه هایش زنده مانده. کافه هایی که مغزهای بزرگ تاریخ در آن نشسته اند و ایده پردازی کرده اند و دنیایی را به شگفت واداشته اند. فرهنگ کافه نشینی پاریسی در همه جای دنیا فرهنگی شناخته شده است. وودی آلن ما را با این فرهنگ آشنا می کند. او با نگاهی کارت پستالی به پاریس از همان تیتراژ ابتدایی اعلام می کند که قرار است در این فیلم نگاهی جذاب به این شهر انداخته شود. همانطور که مثلا در فیلم "ویکی کریستینا بارسلونا" نگاهش به شهر بارسلون، تماشاگر را مدهوش می کرد. علاوه بر همه ی اینها شخصیت اصلی فیلم، یعنی گیل و ما، با بزرگترین هنرمندان قرن هم آشنا می شویم. عشق ها، تفکرات، ایده ها و صحبت هایشان را می شنویم. مواردی که باعث ایجاد خلاقیت و الهام در گیل می شود تا بتواند رمان خوبی بنویسد و همچنان که در زندگی زمان حالش، کم کم پی می برد که عشقش، که قرار است با او ازدواج کند، مورد مناسبی برای او نیست، در زندگی دوران گذشته اش، عاشق می شود و فضایی پر از ایده و الهام را تجربه می کند. صحنه ی جالبی در فیلم هست که بازگویی اش می تواند جالب باشد: در بین همه ی چهره های مشهوری که گیل با آنها برخورد می کند، لوئیس بونوئل جوان هم دیده می شود. یکبار در یک مهمانی، گیل به او ایده ای می گوید که در واقع فیلم "فرشته مرگ" بونوئل است که بعدها ساخته شد. بعد از اینکه بونوئل ایده ی "چند آدم که ناگهان احساس می کنند نمی توانند از در خانه خارج بشوند" را می شنود، با تعجب از گیل سئوال می کند که چرا نمی توانند از در خارج شوند؟!


یک جمله: گیل: (( من گیل پندر هستم. من با همینگوی و پیکاسو بودم. ))


 پاریس ... عشق ...


ستاره ها: 



یادداشت "با یک غریبه بلندقد سبزه ملاقات خواهی کرد" فیلم دیگری از وودی آلن در همین وبلاگ



از دوستان عزیزی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.

چهارشنبه لعنتی

نام فیلم: چهارشنبه لعنتی

بازیگران: حماسه پارسا – محمدرضا فرد – آیلین حسینیان

نویسنده: پانیز پارسا

کارگردان: مهناز حق شعار

170 دقیقه؛ محصول ایران؛ سال 1388

 

مردم گوشت تلخ

 

خلاصه ی داستان: حماسه و دوستش مهدی، جوانان آشفته ای هستند که کارهای خلاف می کنند و در سردرگمی روزگار می گذرانند در عین حال که پایبند به برخی اعتقادات مخصوص به خود هستند ...

 

یادداشت: هر چند که فیلم با یک مونولوگ طولانی خیلی خوب از زبان شخصیت اصلی فیلم، یعنی حماسه آغاز می شود، در ادامه چیزی برای نشان دادن ندارد. وقتی یک فیلم ویدئویی که با عواملی تازه کار ساخته شده، مدت زمانی سه ساعته داشته باشد، باید حتماً به مواردی شک کرد! فیلم یک اثر روده دراز و پر دیالوگ است که بنایش را تنها بر این گذاشته که شخصیت اصلی اش، یعنی جناب حماسه، بیانیه بدهد، عقایدش را درباره ی زمین و آسمان و همه ی مردم دنیا بیان کند و از همه ایراد بگیرد و نشان داده شود که او چقدر با مرام و خوب و جوانی بامعرفت است که روزگار با او نساخته و و مردم با او نساخته اند وگرنه که او با همه ساخته و همه جور خوبی ای کرده. سازندگان آنقدر در روایت یک داستان مشخص، ناقص و خام عمل کرده اند که علناً متوجه نمی شویم بالاخره ماجرا چه بوده. در واقع اصلاً داستانی در کار نیست و همه ی فیلم بر نقطه ی پرگار حماسه می چرخد که قرار بوده نشان داده شود که چقدر بچه ی گوشت شیرینی ست که اتفاقاً بعد از دقایقی که از فیلم می گذرد، به خاطر نامنجسم بودن داستان، مبتدیانه بودن دکوپاژها، تدوین و حتی نورپردازی و صدابرداری و کلاً پرداخت صحنه ها، تبدیل به ضد خودش می شود و حماسه، یعنی جوان مثلاً عاصی و آشفته ی جامعه ی امروزی ایران، کم کم دافعه ایجاد می کند تا حدی که وقتی به انتها می رسیم، احساس می کنیم او اتفاقاً با این رفتار و کردار و سر و وضع آشفته و کثیفش، آدم گوشت تلخی ست.

 

یک جمله از حماسه: خارج عین توالت می مونه. واجبه آدم یه بار بره.


 حماسه ...


ستاره ها: 


یک تقاضای دوستانه: از دوستان عزیزی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.

Bolt

نام فیلم: بولت 

صداپیشگان: جان تراولتا ـ مایلی سایروس

نویسندگان: داگ فوگلمن ـ کریس ویلیامز ـ بایرون هووارد ـ جارد استرن

کارگردان: بایرون هووارد – کریس ویلیامز

96 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 2008

 

نمایش بولت

 

خلاصه ی داستان: بولت سگی ست که به خاطر بازی در فیلم های هالیوودی، بسیار مشهور است. صاحب او، دختری ست به نام پنی که به بولت علاقه ی زیادی دارد. بولت که در تمام عمرش در استودیو بوده، حتی بعد از پایان فیلم هم احساس می کند، قدرت هایی غیرزمینی دارد. او در پایان قسمتی از یک سکانس فیلم، بعد از اینکه پنی، توسط شخصیت منفی فیلم دزدیده می شود، به خیال اینکه واقعاً این اتفاق افتاده، از استودیو فرار می کند و خیلی اتفاقی از شهر دیگری سر در می آورد ...

 

یادداشت: اولین چیزی که با دیدن این انیمیشن جذاب و بامزه به ذهنم رسید، شباهت زندگی بولت با ترومنِ "نمایش ترومن" بود. بولت هم مثل ترومنِ بیچاره، دنیا را همانی می بیند که به او نشان می دهند. او هم مثل ترومن، بدون اینکه اطلاع داشته باشد، بازیگر فیلمی ست که خود از آن بی خبر است. اینجا او فکر می کند واقعاً نیروهایی دارد که می تواند همه چیز را نابود کند اما وقتی به دنیای بیرون پا می گذارد، تازه متوجه می شود نیرویی وجود ندارد. او دیگر یک قهرمان نیست. دیگر نمی تواند با خیره شدن به آهن، ذوبش کند و یا با یک پارس استثنایی، زمین را به لرزه در آورد. او با واقعیت تلخی مواجه می شود که تاکنون نمی دانست. اما این پایان کار نیست. او گرچه توانی در خود نمی بیند، اما ناامید نمی شود. مطمئن است که پنی، همچنان او را دوست دارد و هر طور شده قصد می کند که پیدایش کند. او حالا می خواهد در دنیای جدید، که واقعی تر به نظر می رسد، یک قهرمان باشد. حرف های آن همراه بامزه اش، که آخرش هم نفهمیدم چه نوع حیوانی ست، در تصمیم او برای اینکه چنین فکری به سرش بزند، تاثیر زیادی دارد. او به بولت می گوید: (( اونا [ حیوان ها. بخوانید انسان ها ] به یه قهرمان نیاز دارن. یکی که به آدما کاری نداره و کار درست رو می کنه. اونا به یه قهرمان نیاز دارن که بعضی وقتا بهشون بگه که غیرممکن می تونه ممکن بشه اگه شگفت انگیز باشی. )) به این ترتیب، بولت از استعدادهای در وجودش به بهترین نحو ممکن استفاده می کند تا پیروز شود و اینگونه در پایان، صحنه ی زیبایی خلق می شود که ارزش فیلم را دو چندان می کند؛ بولت که برای نجات پنی، خودش را در آتش انداخته، برای جلب توجه آتش نشان هایی که بیرون ایستاده اند، داخل لوله ای که یک سرش به بیرون می رسد، پارس می کند. اینگونه صدایش می پیچد و به ذهن ما همان نیروی پارس استثنایی بولت را متبادر می کند که حالا اینجا به شکلی واقعی و ملموس باعث نجات پنی می شود.   

 


 بولت قهرمان ...


ستاره ها: 


یک تقاضای دوستانه: از دوستان عزیزی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.

نقل است یک بار که شون کانری به خاطر سرعت زیاد، جریمه می شود، وقتی چشمش می افتد به اسم روی سینه ی افسر مربوطه، می بیند نوشته شده:

گروهبان جیمز باند!



Monsters

نام فیلم: هیولاها

بازیگران: اسکات مک نیری – ویتنی ابل

نویسنده و کارگردان: گرث ادواردز

94 دقیقه؛ محصول انگلستان؛ سال 2010


انسان ها و هیولاها

 

خلاصه ی داستان: بر اثر سقوط فضاپیمایی آمریکایی در خاک مکزیک، هیولاهای ترسناک و عظیمی بوجود می آیند که در منطقه ای مرزی، بین آمریکا و مکزیک که به منطقه ی ممنوعه معروف شده، زندگی می کنند. اندرو عکاس و خبرنگاری ست که سعی می کند، سامانتا، دختر توریستی که در مکزیک گیر افتاده را به آمریکا برگرداند ...

 

یادداشت: باز هم انسان ها دست به کار می شوند تا زندگی را بر خودشان و بر دیگران تیره و تار کنند. دست به کار می شوند تا دنیا را به نابودی بکشانند. هیولاهایی که به وجود می آیند، دست پخت همین انسان هستند. فیلم می خواهد نشان بدهد آدم ها خطرناک تر از این هیولاها هستند و البته با سکانس پایانی و متفاوتش می تواند چنین مفهومی را برساند. جایی که دو شخصیت اصلی، که حالا عاشق هم شده اند با چشمان از حدقه در آمده شان، دو هیولای غول پیکر را می بینند که انگار در حال معاشقه با هم هستند. هر چند فیلم آنچنان روشن نمی کند واقعاً این دو هیولا در حال چه کاری هستند ولی به نظر می رسد فیلمساز خواسته در این صحنه، آن تابوی ذهنی آدم ها درباره ی ترسناک بودن و خطرناک بودن هیولاها را به چالش بکشد و بلافاصله بعد از این لحظه، وقتی که دو هیولا هر کدام به سمتی می روند، دختر و پسر در نمایی نزدیک به هم نگاه می کنند اما در همین هنگام، نظامیانی که مثلاً برای نجات آنها آمده اند، آنها را از هم جدا می کنند و نوع میزانسن کارگردان طوری ست که کاملاً پیداست می خواهد بگوید این آدم ها حتی از هیولاها هم ترسناک تر هستند. این پایان متفاوت باعث می شود فیلم سر و شکلی بگیرد. فیلمی که برای داستان پردازی بسیار کم مایه و لاغر است و گاه تا حد خسته کننده شدن پیش می رود.


    کدامیک خطرناکترند؟


ستاره ها: 


یک تقاضای دوستانه: از دوستان عزیزی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.