سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

 (( من تنبلم، خیلی زیاد. آدم گوشه گیری هم هستم. می میرم برای اینکه کاری نکنم. خیلی تلویزیون تماشا می کنم. بعضی روزا حدود پنج ساعت جلوش می شینم. به قدر کافی رمان نمی خونم. به نظرم اصلاً کتاب قصه نخوندم. می خوام در این زمینه مطالعه کنم اما وقتشو ندارم. باید بیشتر از اینا مطالعه می کردم. سلامتی برام توی درجه ی دوم اهمیت قرار داره. مراقبت از خودم اصلاً برام اهمیتی نداره. می دونم که این قضیه به طرز وحشتناکی احمقانه ست. خیلی خجالتی هستم و خیلی تودار. توی دبیرستان اصلاً نمی تونستم با دخترا حرف بزنم. همیشه منتظر می موندم اونا سر صحبتو باز کنن ))

مایکل مور


And Soon the Darkness

نام فیلم: و به زودی تاریکی

بازیگران: آمبر هرد – ادت آنابل

نویسندگان: جنیفر داروینگسون - مارکوس افرون

کارگردان: مارکوس افرون

91 دقیقه؛ محصول آمریکا، آرژانتین، فرانسه؛ سال 2010


جواد کجایی که دلم گرفت!!!

 

خلاصه ی داستان: الی و استفانی به سفر تفریحی در آرژانتین می روند که بعد از یک بگو مگوی دوستانه ای که بینشان درمی گیرد، الی ناپدید می شود ...

 

یادداشت: سی دقیقه از فیلم می گذرد و تازه الی گم می شود. هیچ اتفاقی نمی افتد. نه داستانی در کار است و نه نکته ی خاصی که قابل اشاره باشد. الی گم می شود. استفانی دنبالش می رود. طبق معمول پلیس فاسد روستا الی را دزدیده. استفانی پلیس را می کشد و همین. نه شخصیت پردازی ای نه خلاقیتی. اصلاً معلوم نیست چرا باید چنین فیلمی ساخته می شد. چرا باید تماشاگر بدبخت بنشیند و چنین داستان بی معنی ای را دنبال کند. شخصیت ها نه انگیزه ای برای کارهایشان دارند و نه دلیلی. همه چیز در سطحی ترین شکل ممکن خود قرار دارد. باز صد رحمت به فیلم های سخیف کمدی سینمای ایران که مثلاً لااقل خنده های دندان نمای جواد رضویان را می بینیم و گرچه دلمان آشوب می شود ولی زورکی هم شده خنده ای می کنیم!!!



 ... درباره ی الی


ستاره ها: ـــــــ


از دوستان عزیزی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.

-   همیشه یادتون باشه: بقیه ممکنه از شما متنفر باشن ولی کسی که از شما نفرت داره موفق نمی شه؛ مگه اینکه شما هم از اون نفرت پیدا کنین و به این ترتیب این شما هستین که شکست خوردین.

                                                                                  آنتونی هاپکینز در "نیکسون"

Megamind

نام فیلم: مگامایند

صداپیشگان: ویل فرل – براد پیت – تینا فی

نویسندگان: الن جی اسکول کرافت – برنت سایمنز

کارگردان: تام مک گراث

95دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 2010

 

شر و خیر

 

خلاصه ی داستان: از سیاره ای دور که در حال نابودی ست، دو کودک به زمین فرستاده می شوند تا نجات پیدا کنند. یکی که در خانواده ای مرفه فرود می آید، تبدیل می شود به «مترومن» و آدم خوبه ی داستان. دیگری که در حیاط یک زندان فرود می آید تبدیل می شود به «مگامایند» و آدم بده ی داستان. سال ها می گذرد و جنگ بین این دو هر روز بیشتر می شود. «مترومن» تبدیل می شود به قهرمان شهر متروسیتی که مردم او را می پرستند و «مگامایند» می شود دشمن درجه ی اول او و مورد لعن و نفرین مردم شهر ...

 

یادداشت: در این کارتون جذاب و زیبا، مرز خوبی و بدی، خیر و شر به شکل کلاسیک آن به هم می ریزد. آدم های بد به خوب تبدیل می شوند و آدم های خوب به بد. در اینجا، آدم بده تنها یک فیلمبردار ساده ی یک شبکه ی تلویزیونی ست که با مصرف ناگهانی دارویی که مگامایند درست کرده تا یک قهرمان بیافریند، تبدیل می شود به قدرتمندترین مرد دنیا. با تمام اغتشاشات و خرابکاری هایی که بوجود می آورد، مگامایند ماده ی دیگری به او تزریق می کند که تبدیلش می کند به همان آدم معمولی سابق. اینجا، علاوه بر اینکه به خوبی نشان داده می شود اگر به آدم هایی که در زندگی عقده هایی دارند ( فیلمبردار، عاشق راکسن، دختر زیبای گزارشگر می شود که از او پاسخ منفی می شنود ) قدرتی داده شود، وقتی ظرفیتش را نداشته باشند، می توانند همه چیز را نابود کنند، به خوبی می بینیم که آدمی ساده تبدیل می شود به خطرناکترین دشمن جامعه و بعد دوباره برمی گردد به حالت قبلی اش، به یک آدم معمولی. در جهت همین بهم ریختن و تغییر دادن ساختار کلاسیک اینگونه داستان ها، وقتی مینیون، ماهی مگامایند در آخرین لحظات فیلم، در حال مرگ است و حرف های غم انگیزی هم می زند و موسیقی غم باری هم صحنه را همراهی می کند، ناگهان مگامایند، ماهی را برمی دارد و پرت می کند توی آب استخر میدان شهر و ماهی زنده می شود و سرحال! در ادامه ی همین روند، شاهد هستیم که مگامایند به عنوان آدم بده ی داستان، حاضر نیست تغییر موضع بدهد و در مقابل کسی که خودش قدرت عظیمی به او داده، یعنی همین فیلمبردار بخت برگشته ی تلویزیون، بیاستد. استدلال او این است که: (( من آدم بده هستم. من کسی رو نجات نمی دم. من به طرف غروب پرواز نمی کنم و به دختره هم نمی رسم. )) اما در نهایت، این عشق به دختر است که مگامایند را مجبور می کند تا با قهرمانی که خودش درست کرده، بجنگد. مجبور می شود تغییر موضع بدهد و آدم خوبه ی داستان بشود. او برداشت درستی از این حرف دختر که به او می گوید: (( قهرمانا دنیا نمی آن، ساخته می شن. )) نمی کند چون در نبرد ازلی ـ ابدی خیر و شر، تنهاست. او بعد از مرگ ناگهانی و غیرمنتظره ی مترومن، تنها می شود. حوصله اش سر می رود. می گوید: (( بد بودن چه فایده ای داره وقتی آدم خوبی نیست که جلوت رو بگیره؟ )). در نتیجه با شنیدن آن جمله ی دختر، حس می کند می تواند قهرمانی خلق کند تا مقابلش قرار بگیرد اما خبر ندارد که این جمله به خود او برمی گردد. اویی که دست تقدیر باعث می شود در محیطی رشد کند که کسی قابلیت هایش را تحویل نگیرد و همین امر باعث می شود از قدرتی که دارد برای کارهای بد استفاده کند عین داستانی که برای هال، همان فیلمبردار تلویزیون پیش می آید. اما با این تفاوت که درباره ی مگامایند، او بالاخره راه درست را پیدا می کند و از لجبازی برای بد بودن دست برمی دارد.  در این فیلم، مرز باریکی بین خوبی و بدی وجود دارد.

 

دو جمله ی محشر از زبان مگامایند:(( باید به چیزی که درش خوب هستیم بچسبیم؛ بد بودن. ))

 ))فکر کنم سرنوشت، مسیری نیست که به ما داده شده باشه. بلکه مسیریه که خودمون انتخاب می کنیم. ))


    خوب ... بد


ستاره ها: 


از دوستان عزیزی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.

(( فرمول من برای زندگی خیلی ساده ست. صبح از خواب بیدار می شم و شب به رختخواب می رم. این وسط به بهترین شکلی که می تونم، خودمو مشغول می کنم. ))

کری گرانت

Blindness

نام فیلم : کوری

بازیگران: جولیان مور – مارک روفالو – گائل گارسیا برنال

نویسنده: دان مک کلار براساس رمانی از ژوزه ساراماگو

کارگردان: فرناندو میرلس

121 دقیقه؛ محصول کانادا، برزیل، ژاپن؛ سال 2008

 

شهر کورها

 

خلاصه ی داستان: مردم یک شهر خیلی ناگهانی به کوری دچار می شوند. این کوری مرموز که ظاهراً به سرعت هم سرایت می کند، دولتمردان را مجبور می کند تا برای کسانی که دچارش شده اند، قرنطینه بسازد و همه را در آنجا جا بدهد و این تازه سرآغاز ماجراست ...

 

یادداشت: برای کسانی که رمان قدرتمند و تکان دهنده ی ساراماگو را خوانده باشند، این فیلم حرفی برای گفتن ندارد. نه جسارت رمان ساراماگو نه صراحتش و نه تکان دهنده بودنش هیچ کدام در این فیلم وجود ندارد. البته کارگردانی میرلس باتجربه، سازنده ی فیلم خوب "شهر خدا" با آن فیدهای سفید و تصویری که از شهر رو به نابودی به ما می دهد، عالی ست اما فیلم نامه ضعیف تر از آن است که بتوان در عمق فاجعه قرار گرفت. اول از همه شخصیت ها خوب پرورش نیافته اند و به هیچ عنوان همدلی برانگیز نیستند. در مرحله ی بعد تکان دهنده بودن و عمیق بودن حوادثی که بعد از کوری آدم های شهر اتفاق می افتد، در رمان ساراماگو، یقه ی خواننده را می چسبد و تا مدت ها رها نمی کند. ما در آنجا شاهد جامعه ای هستیم که با کور شدن آدم هایش، به سمت اضمحلال و نابودی می رود و این نابودی را با تمام وجودمان حس می کنیم اما در فیلم اینگونه نیست. به راحتی و به سرعت از روی وقایع می گذرند و از آنجایی هم که آدم های داستان پرداخت خوبی ندارند، همه چیز در سطح باقی می ماند.

 

یک جمله: مث این می مونه که دارم توی شیر شنا می کنم.


    در قرنطینه ...


ستاره ها: 


از دوستان عزیزی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.



برای این فصل معروف، شیر با آب ترکیب شده بود تا دانه های باران درشت تر و نورانی تر به نظر برسند. کف خیابان را هم قیر مالیدند تا تقابل سیاهی پس زمینه و سپیدی باران افزایش یابد.



آرامش در حضور دیگران

نام فیلم: آرامش در حضور دیگران

بازیگران: اکبر مشکین – ثریا قاسمی – محمدعلی سپانلو

نویسندگان: ناصر تقوایی – غلامحسین ساعدی

کارگردان: ناصر تقوایی

86 دقیقه؛ محصول ایران؛ سال 1351

 

نمادپردازی بدون داستان

 

خلاصه ی داستان: سرهنگ بازنشسته ای که با زن خجالتی جوانی ازدواج کرده به تهران می آید تا پیش دخترانش بماند. دخترانی که هر کدام با مردی رابطه دارند و زندگی تقریباً بی بند و باری برای خودشان ساخته اند ...

 

یادداشت: نمی دانم این چه سری ست که اکثر فیلم های برتر تاریخ سینمای ایران ـ البته به گفته ی منتقدین و اهالی این کار ـ خسته کننده و تقریباً بدون یک داستان درگیرکننده هستند. وقتی قرار باشد مفاهیم عمیقه را اینگونه به تماشاگر قالب کنیم، نتیجه ی کار چیزی جز خستگی و دلزدگی به بار نمی آورد. در فیلم شاهد چند آدم هستیم که هر یک به شکلی درگیر ایده هایی هستند، مشکلاتی درونی دارند و هر کدام به شکلی به این مشکلات واکنش نشان می دهند ولی فیلم از بس سرد و خشک و بدون بُعد است، از بس داستانی تعریف نمی کند، از بس روشنفکرمآبانه و درگیر نشان دادن نمادهاست که نه می توانیم به شخصیت ها نزدیک بشویم و نه بفهمیمشان. دقت کنید به صحنه ای که ملیحه و نامزش به همراه دختری مست به خارج شهر می روند و در مکانی بدنام توقف می کنند. نامزد ملیحه و دختر از ماشین پیاده و در تاریکی گم می شوند. ملیحه تنها می ماند و در همین لحظه، مردی به پنجره نزدیک می شود و ملیحه می ترسد. اما مرد می گوید به او کاری ندارد و آمده است دنبال زنش بگردد! این مثلاً یعنی اینکه شرایط جامعه زیادی خراب است و آدم ها در پستی و کثافت غلت می زنند؟ جلوتر همین آدم را در تیمارستان می بینیم، جایی که سرهنگ در آنجا بستری می شود که البته ماجرای خود این سرهنگ هم داستان مفصلی ست. آخرش من نفهمیدم او را چرا به تیمارستان می برند؟ به خاطر اینکه در تاریکی چشم هایی می بیند که به او خیره اند و صداهایی می شنود؟ ملیحه چرا خودکشی می کند؟ صرفاً چون نامزدش به او خیانت کرده؟ ما چطور باید ملیحه را بشناسیم تا بتوانیم چنین عکس العملی از او را باور کنیم؟ از همه بدتر، دقت کنید به لحظه ی آخر فیلم، جایی که منیژه با دست ( دقت کنید، با دست ) برای سرهنگ آب می آورد. خب، که چه؟! چرا اینجا تصویر باید ثابت شود؟ باز هم نماد؟ باز هم نمادپردازی؟ باز هم روشنفکرمآبی و نمادگرایی بدون روکش داستان و باورپذیری و منطق؟


                           آرامش بی نام و نشان ...


ستاره ها: 


از دوستان عزیزی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.