سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

(( فیلم مث چارچوبی از زندگیه. همون مرزها و محدوده ها رو داره ولی به نظرم صادقانه تره چون محدود بودنشو قبول داره. زندگی وانمود می کنه که امکانات بیشتری در اختیار شما می ذاره. به همین دلیل زندگی دروغی بزرگتر از فیلمه. ))

راینر ورنر فاسبیندر


The Devil at 4 O'Clock

نام فیلم: شیطان در ساعت 4

بازیگران: اسپنسر تریسی – فرانک سیناترا – کروین میتوز

نویسنده: لیام اوبراین براساس رمانی از مکس کاتو

کارگردان: مروین لروی

126 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 1961


در میان گدازه ها

 

خلاصه ی داستان: پدر دونان به همراه سه دزد که مجازات اعدام دارند، در یک سفر پر خطر، باید بچه های یک بیمارستان را که در میان گذاره های یک آتشفشان گیر افتاده اند، نجات دهند ...

 

یادداشت: تم شدیداً مذهبی داستان هر چه به پایان اثر نزدیک می شویم، بیشتر و بیشتر بزرگ می شود و کم کم از چارچوب کار بیرون می زند و در نهایت به حرف های غلو شده و احساسات گرایانه ی شخصیت های به رستگاری رسیده ی رو به مرگش ختم می شود. جدا از مقدمه چینی زیادی طولانی ابتدایی، صحنه های نجات بچه ها از میان گدازه ها، بسیار خوب از آب در آمده است و کمی از خستگی بیننده را از بین می برد و به نظرم نکته ی مهم تر از داستان فیلم، جلوه های خراب شدن دهکده بر اثر زلزله و فروان کوه آتشفشان است که با توجه به سال ساخت فیلم و طبیعتاً وجود نداشتن کامپیوتر و چیزهای دیگر، بسیار تاثیرگذار و طبیعی از آب درآمده اند.


یک جمله: پدر دونان: ((من یه عمرِ که به مردم بهشت می فروشم.))



                   رستگاری در میان گدازه ها ...


ستاره ها: 



یادداشت "بد ذات" فیلم دیگری از مروین لروی در همین وبلاگ



از دوستان عزیزی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.

- ((! C’est La Vie ))  ( زندگی همینه دیگه! )

جواب استنلی دانن به مصاحبه کننده ای که گفته بود یکی از فیلم هایش را دوست ندارد

The Panic in Needle Park

نام فیلم: وحشت در نیدل پارک

بازیگران: آل پاچینو – کیتی وین

نویسندگان: جوآن دیدیون ـ جان گریگوری دان براساس کتابی از جیمز میلز

کارگردان: جری شاتزبرگ

110 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 1971

 

تزریقی ها 

 

خلاصه ی داستان: مروری بر زندگی رقت انگیز بابی و هلن، عاشق و معشوقی منهتنی که گرفتار مواد مخدر هستند ...

 

یادداشت: فیلم که می توان عنوانش را «وحشت در پارک تزریقی ها» هم ترجمه کرد، در واقع آغاز به کار یک شمایل مسلم بازیگری یعنی آل پاچینو بود. بازیگری که به نظرم یک تنه تاریخ سینما را به دوش می کشد. از طرف دیگر شاتزبرگ که در اصل یک عکاس معروف بوده، شاید کارگردان چندان شناخته شده ای نباشد، اما با فیلم های معدودی که ساخته، بهرحال جایگاه خود را به عنوان کارگردانی کاربلد به اثبات رسانده است. مثلاً فیلم دیگر او «مترسک» که باز هم پاچینو نقش اول آن را دارد، اتفاقاً فیلم خوبی هم هست. "وحشت در نیدل پارک" بیشتر از آنکه روی نقش بابی که پاچینو بازی اش می کند، تاکید داشته باشد در واقع روی هلن متمرکز است. دختری که به خاطر عشق به بابی، به تزریق روی می آورد و تا آنجا پیش می رود که حتی برای چند گرم مواد بیشتر، حاضر می شود بابی را به پلیس لو بدهد و فیلم با دنبال کردن داستان او، نشانمان می دهد که یک معتاد چگونه می تواند همه چیزش را از دست بدهد و به پست ترین چیزها روی بیاورد. دو دستاورد قابل توجه فیلم، یکی برش هایی ست که داستان فیلم را به سرعت پیش می برند. گاهی بین دو صحنه ای که به هم برش می خورد، چندین ماه فاصله وجود دارد و این روند تا پایان فیلم هم ادامه دارد. همین امر باعث بوجود آمدن صحنه های بامزه ای هم می شود. مثل جایی که بابی در حال دزدی ست و پلیسی را هم در کوچه می بینیم که متوجه سر و صداها شده. تصویر ناگهان قطع می شود به جایی که بابی و چند نفر دیگر، در یک حمام عمومی با هم حرف می زنند. نمی دانیم موضوع چیست تا اینکه در صحنه ی بعد، بابی را پشت میله های زندان می بینیم و متوجه قضیه می شویم. اما شاید دستاورد بحث انگیزتر فیلم نشان دادن بی پرده ی تزریق مواد مخدر باشد که گاه بسیار دلخراش می شود. اصولاً نگاه شاتزبرگ و البته فیلم نامه نویسان، نگاهی احساسات گرایانه به زندگی این آدم های بدبخت نیست و همین باعث ترسناک تر شدن زندگی شان می شود.


 ... مترسک ها       


ستاره ها: 


از دوستان عزیزی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.

ـ مگه بهت نگفتم که می خوام ازدواج کنم؟

ـ با کی؟

ـ خب معلومه، با یه زن. تا حالا شنیدی کسی با یه مرد ازدواج کنه؟

ـ البته.

ـ کی؟

ـ خواهرم.

استن لورل و الیور هاردی در یکی از صدها لحظه ی بامزه ی فیلم هایشان

A Nightmare in Las Cruces

نام فیلم: کابوس در لاس کروسس

نویسندگان: چارلی مین – سارا واندر هورن

کارگردان: چارلی مین

103 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 2011

 

"باید خودِ شیطان باشه ..."

 

خلاصه ی داستان: مستندی درباره ی پرونده ی قتل عام هفت نفر در یک مکان تفریحی توسط دو ناشناس که از سال 1990 تا کنون هنوز بسته نشده است ...

 

یادداشت: با دیدن این مستند، ممکن نیست گریه نکنید. در یک حادثه ی تلخ، دو نفر با هویتی نامعلوم و به علتی نامعلوم به یک مکان تفریحی حمله می کنند و هفت نفر را می کشند که در میان آنها از بچه ای دو ساله تا مردی میانسال حضور دارند. فیلم با صدای دختری گریان شروع می شود که مشغول صحبت با تلفن پلیس است. صدایی کاملاً مستند که از روی تلفن پلیس ضبط شده است و اینگونه ما وارد فضای تلخ و ترسناک اثر می شویم. در ادامه خود دختر را می بینیم که تنها کسی ست که از مهلکه جان سالم به در برده است. او حالا بزرگ شده ولی همچنان جلوی دوربین وقتی آن لحظات تلخ رابه یاد می آورد، می گرید. مصاحبه ها ادامه پیدا می کند و از همه تلخ تر، زنی ست که همسر و دو بچه ی دو ساله و هفت ساله اش را از دست داده. صحنه های واقعی از محل حادثه و عکس هایی از مقتولین، حسابی اعصاب آدم را بهم می ریزد. در طول فیلم با آدم هایی روبرو می شویم که کاملاً اتفاقی وارد ماجرایی شده اند که همه چیزشان را ازشان گرفته است. آدم هایی که نمی دانسته اند ممکن است تا چند لحظه یا چند دقیقه ی دیگر چه بلایی سرشان بیاید؛ نکته ای که زنی که دو بچه و همسرش را در این حادثه از دست داده هم اشاره می کند و زندگی یعنی همین. زندگی پر از اما و اگرهایی ست که هیچ وقت نمی توان رویشان حساب کرد. صحنه هایی که در آن تنها دختری که از مهلکه جان سالم به در برده و حالا زن بزرگی شده با پلیسی که از طریق تلفن با او تماس برقرار کرده، ملاقات می کند، از تاثیرگذارترین لحظات فیلم است. آنها بعد از گذشتن چیزی نزدیک به بیست سال برای اولین بار یکدیگر را ملاقات می کنند و اشک در چشمانشان جمع می شود. فراموش کردن آن لحظات برای آدم هایی که درگیر ماجرا بودند، غیرممکن است. فیلم البته از لحاظ ساختار، چیزی جدیدی ارائه نمی دهد و حتی در مواقعی مثل بازسازی صحنه ی کشتار و حمله ی دو قاتل به مکان تفریحی بسیار ضعیف عمل می کند. صحنه هایی که وجودشان در فیلم کاملاً اضافی ست. تمام قدرت کار به ترسناکی و خفقان فضای کار مربوط می شود. به زندگی هایی که ممکن است تنها برای یک لحظه، برای همیشه عوض شود و به آدم هایی که در پس ذهنشان سوالات زیادی درباره ی زندگی را یدک می کشند و بعضی مسائل را نمی توانند حل و هضم کنند. و از همه عجیب تر، پیدا نشدن قاتل ها بعد از گذشت اینهمه سال است. کسانی که هیچ وقت انگیزه و هدفشان از این کار معلوم نشد و هنوز هم که هنوز است کسی ردی از آنها نیافته. آیا آنها زنده اند؟ در این همه سال چطور زندگی کرده اند؟ وقتی چشم در چشم دختربچه ی دو ساله، به سمت مغزش نشانه رفتند، چه چیز از ذهنشان می گذشت؟ اکنون کجا زندگی می کنند و در حال چه کاری هستند؟ بعد از دیدن فیلم، این سئوالات ذهنم را مشغول می کنند.

 

 تیتر این یادداشت، جمله ای ست از زبان این زن. او همانی ست که دو فرزند و همسرش را در این حادثه از دست داد ...


ستاره ها: 


از دوستان عزیزی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.

(( سرگرمی می تونه به هنر تبدیل بشه اما اگه از اول قصدت تولید هنر باشه، ابلهی بیش نیستی. ))

                                                                                                      استیو مارتین

The Hangover Part II

نام فیلم: خماری 2

بازیگران: برادلی کوپر – زاچ گالیفیاناکیس – اد هلمز

نویسندگان: کریگ مزین – اسکات آرمسترانگ – تاد فیلیپز

کارگردان: تاد فیلیپز

102 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 2011

 

"ما هیچی یادمون نیست"

 

خلاصه ی داستان: سه دوست، در اتاقی بهم ریخته در بانکوک از خواب بیدار می شوند و یادشان نمی آید چطور و چرا آنجا هستند و چه بر آنها گذشته ...

 

یادداشت: فکر نمی کنم فیلم برتری خاصی نسبت به قسمت اولش داشته باشد و تکرار همان نکات و جزئیاتی ست که در قسمت اول به شکل بهتری به آن پرداخته شده بود. شاید بهترین نکته، استفاده از موضوع رفتن مکرر برق در تایلند است که در انتهای داستان به خوبی به نتیجه می رسد و البته ایده ی عکس هایی که در تیتراژ پایانی می بینیم و نشاندهنده ی کارهایی ست که آن چند نفر در عالم خماری انجام داده اند که البته ایده ای ست مربوط به قسمت اول فیلم و چیز جدیدی هم نیست. فکر می کنم شوخی های گاه بی مورد اثر که اکثرشان را شوخی های جنسی تشکیل داده اند، از قدرت کار کاسته و باعث شده با فیلم چندان خوبی مواجه نباشیم. در ضمن نوع نگاه سازندگان به شهری مثل بانکوک یا کشوری مثل تایلند، همان نگاه بعضاً تحقیرآمیزی ست که در سینمای آمریکا نمونه اش را در رابطه با کشورهای دیگر، شاهد بوده ایم و هر چند در پایان، یکی از شخصیت ها از میهمانان عروسی به خاطر مهمان نوازیشان تشکر می کند و ابراز خوشحالی می کند که به این کشور آمده، چیزی از نوع نگاه سازندگان اثر به آن محیط نمی کاهد و نمی تواند جبرانش کند. 



 (( ما دیشب خودمون نبودیم ... ))


ستاره ها: 


از دوستان عزیزی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.