سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

Silver Linings Playbook

نام فیلم: کتابچه ی بارقه ی اُمید

بازیگران: برادلی کوپر ـ جنیفر لاورنس ـ رابرت دنیرو و ...

فیلم نامه: دیوید اُ. راسل براساس کتابی از متیو کوئیک

کارگردان: دیوید اُ. راسل

122 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 2012

 

دفترچه ای با خطوط نقره ای

 

خلاصه ی داستان: پاتریک سولتانو، بعد از رهایی از آسایشگاه روانی، در به در دنبال نیکی، همسرش    می گردد اما خانواده ی او سعی می کنند نیکی را از دید او پنهان کنند تا اینکه آشنایی پت با تیفانی، خواهر زنِ نیمه مجنونِ دوستش، مسیر زندگیِ او را تغییر می دهد ... 

 

یادداشت: فیلم یک کمدی رمانتیک دلنشین است که درباره ی قدرت عشق و تأثیر آن در قلب و روح و اخلاقیات آدم ها حرف می زند. طبیعتاً این پیام، چیز جدیدی نیست که بگوییم فیلم حرف تازه ای دارد اما همین حرف کهن ولی نه کهنه را با داستانی روان و جزئیاتی خوب تعریف می کند تا بیننده را همراه پاتریک، متوجه این نکته بکند که آدم ها اگر تلاش بکنند، بالاخره روزنه ی امیدی پیدا می شود که به آن چنگ بزنند. عوامل سازنده تمام تلاش خود را کرده اند که بین لحن طنازانه و احساساتی تعادلی بوجود بیاورند، تلاشی که به سلامت از آن بیرون آمده اند. کنار هم قرار دادن صحنه ی بامزه ی خوشحالی خانواده ی پت از اینکه او و تیفانی در مسابقه ی رقص  نمره ی پنج از ده گرفته اند در حالیکه حریفان به خاطر این نمره ی افتضاح آن ها را دلداری می دهند، در کنار آن لحظات تحول پایانی پت که مثل همه ی فیلم های رمانتیک، احساسات گرایانه است، باعث شده " کتابچه ی بارقه ی امید" لحظات مفرحی را برای بیننده ایجاد کند. فارغ از یکی دو شخصیتِ اضافه مثل برادرِ بزرگتر پت و یا دوست سیاهپوستِ او که هر بار از آسایشگاه فرار می کند و جز چند باری مزه پراکنی، جایگاه خاصی در داستان ندارد، عناصر و خطوط داستانی ای که برای پیش بردن روایت وجود دارند، تقریباً به خوبی به یکدیگر پیوند می خورند و استفاده ی بهینه ی ازشان می شود. مثل ماجرای شرط بندی پدر پاتریک روی تیم های فوتبال که تقریباً تمام زندگی اش شده و از همین موضوع در انتهای فیلم استفاده می شود تا ماجرای آن شرط بندیِ نهایی پیش بیاید و به نوعی در تغییر و تحول نهاییِ پاتریک، یعنی در واقع همان خطِ اصلی داستان شرکت داشته باشد، یا عنصری مثل نامه ای که پاتریک از همان ابتدای فیلم برای نیکی می نویسد که در ادامه تیفانی از همین نامه استفاده می کند تا پاتریک را به رقص وادارد و در نهایت هم در پایان فیلم، همین نامه ابراز عشق پاتریک به تیفانی را به دنبال دارد. بهرحال اُ. راسل در نوشتن فیلم نامه این عناصر را به خوبی کنار هم قرار می دهد. اما با وجود این صحبت ها، فیلم نامه ابهاماتی دارد که به نظرم فیلم را چند پله ای عقب می کشند. یکی از این ابهامات که اتفاقاً بسیار هم مهم است، بحث دیوانگی پاتریک است؛ نویسنده به این سئوال پاسخ نمی دهد که پاتریک دقیقاً به چه علت کارش به آسایشگاه روانی کشیده؟ آیا به خاطر خیانت نیکی به جنون کشیده شده یا از قبل اینگونه بوده؟ فیلمساز با نشان دادن پدر پاتریک که ظاهراً خرافاتی ست و رگه هایی از جنون در رفتارش دیده می شود، انگار می خواهد به شکلی جنون را یک بیماری ارثی در خانواده ی پاتریک معرفی کند اما متأسفانه این موضوع چندان شسته رفته ارائه نمی شود؛ پدر یک جاهایی واقعاً مانند بیماران روانی رفتار می کند و کمی جلوتر بسیار عادی و سالم به نظر می رسد. می خواهم بگویم فیلمساز در قبال دیوانگیِ آدم هایش و به خصوص پاتریک موضع چندان روشنی نمی گیرد و در نتیجه خل بازی های او آنقدرها برایمان ملموس نمی شود. ضمن اینکه روند عاقل شدن او هم آنقدرها روند منطقی و باورپذیری ندارد؛ او در آن صحنه ی پایانی که قرار است به تیفانی ابراز عشق کند، آنقدر بیش از حد عاقل به نظر می رسد که انگار اصلاً از اول هیچ مشکلی وجود نداشته و در ادامه آنقدر رفتار معقولانه ای در پیش می گیرد که در همان مکالمه ی پایانی اش با تیفانی، ادعا می کند که از همان اول که تیفانی را دید، می دانسته که او دیوانه نیست و فقط ادای دیوانه ها را در می آورده تا پت را با خود همراه کند. ابهامِ بزرگ دیگر، شخصیت تیفانی ست که هیچ گاه رابطه اش با خانواده ی پت و خانواده ی دوست پت ( در فیلم گفته می شود که او خواهر زنِ دوستِ پت است ) روشن نیست؛ با توجه به اینکه در اواخر داستان، طی مکالمه ای که بین تیفانی و پدر و مادر پت صورت می گیرد و ما متوجه می شویم او با آن ها همدست است تا پت را به راه بیاورند، رابطه ی تیفانی با بقیه از قبل هم مرموزتر می شود و آخر هم نمی فهمیم این تفاهم دو طرفه و دست به یکی کردن چگونه و چه زمانی شکل گرفته است. نیکی همسر پت هم یکی از آن آدم هایی ست که از ابتدای داستان اسمش را می شنویم و در نتیجه می خواهیم بدانیم بالاخره او کیست و چه تأثیری در داستان دارد اما حضور او در سکانس مسابقه ی رقص، بسیار بی معنا و دلسرد کننده است. ما منتظریم تا واکنشی از پت یا نیکی ببینیم اما هیچ اتفاقی نمی افتد و از روی شخصیت نیکی به راحتی عبور می کنیم بدون اینکه به سئوال هایمان درباره ی او پاسخی داده شود: او چرا با دیدن پت، بعد از اینهمه مدت، آنهم بعد از آن ماجرای خیانت، اینقدر خونسرد است؟ چرا هیچ عکس العملی نشان نمی دهد؟  

 

  مجنون ها ...


ستاره ها: 

[ جورج گاهی به قدری عاقلانه حرف می زند که ... ]

جورج گاهی به قدری عاقلانه حرف می زند که آدم تعجب می کند. مثلاً این حرفی که زد خیلی عاقلانه بود. حرف او نه تنها درباره سفری که ما می کردیم درست بود بلکه درباره سفر بزرگ نیز صدق می کند. چقدر اشخاص هستند که در این سفر قایق خود را با اثاث زاید و آرایش های نامطبوع و بازیچه های طفلانه پر می کنند و قایق به قدری سنگین می شود که بازو توانایی کشیدن آن را ندارد. استراحت و آرامش بر چنین اشخاصی حرام است و این ها وقت آن را ندارند که امواج خفیف رودخانه و گل و گیاه کنار آن را تماشا کنند و یا جنگل های سبز و طلایی و درختان رنگارنگ را به دقت بنگرند و از هر برگی داستانی بخوانند.

چقدر خوب است که قایق زندگی سبک و فقط مایحتاج و چیزهای مفید در آن جمع باشد. مثلاً یک خانه راحت با خوش گذرانی های ساده آن و یکی دو رفیق حسابی. یک نفر که شما را دوست داشته باشد و شما او را دوست بدارید. یک گربه، یک سگ، یکی دو عدد پیپ، به قدر کافی خوراک و به قدر کافی پوشاک و قدری بیشتر از کافی نوشابه، آن وقت خواهید دید که کشیدن قایق چقدر آسان است و قایق زود وارونه نمی شود و اگر وارونه شود عیبی نمی کند چون اثاثیه محکم و ساده از آب آسیبی نمی بینند. آن گاه وقت خواهید داشت که نه تنها کار بکنید بلکه بیندیشید و به زیر و بم آهنگ مقدس که از قلوب بشر برمی خیزد گوش فرا دارید.

       

رمان "سه مرد در یک قایق" نوشته ی جروم ک. جروم


* توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

فیلم های پیشنهادی دی ۹۱

ـ ربوده شده ( قسمت اول )/ (Taken)  کارگردان: پی یر مورل

ـ شیطانی /(Sinister) کارگردان: اسکات دریکسون

ـ سفر /(The Trip) کارگردان: راجر کورمن

ـ پرواز/(Flight) کارگردان: رابرت زمه کیس

ـ 71 بخش از گاهشماری شانس /(71Fragments of a Chronology of Chance) کارگردان: میشائیل هانِکه

ـ جانگوی رها از بند/(Django Unchained) کارگردان: کوئنتین تارانتینو

ـ ساعت کودکان /(The Children's Hour) کارگردان: ویلیام وایلر

The Children's Hour

نام فیلم: ساعت کودکان

بازیگران: آدری هپبورن ـ شرلی مک لین ـ جیمز گارنر و ...

فیلم نامه: جان مایکل هِیز براساس نمایشنامه ای از لیلیان هلمن

کارگردان: ویلیام وایلر

107 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 1961

 

کمی غیرطبیعی

 

خلاصه ی داستان: کارن و مارتا، دو دوست قدیمی هستند که با همراهی یکدیگر، مدرسه ی شبانه روزی دخترانه ای را می چرخانند. کارن در حال ازدواج است و مارتا از این موضوع چندان خوشحال نیست چون به کارن علاقه دارد و جدایی از او برایش سخت است. اما وقتی یکی از دخترهای شرور مدرسه، از روی نفرت، همه جا پخش می کند که کارن و مارتا رابطه ای "غیرطبیعی" با هم دارند، زندگی برای آن دو تیره و تار می شود ...

 

یادداشت: فیلم در دوران خودش به موضوع حساسیت برانگیزی می پردازد و رابطه ی شدیدِ عاطفی دو زن را دنبال می کند که تحمل جدایی از یکدیگر را ندارند. فیلم نامه را می شود در دو خط داستانی دنبال کرد. خط اول مربوط می شود به مری، دختر شرور مدرسه ی شبانه روزی که دروغش، باعث همه ی آن اتفاقات می شود. او دختری ست تخس و خطرناک که عاشق توجه دیگران است. شخصیتِ ترسناکِ او همان اوایل برای بیننده مشخص می شود. او که یک شب دیده کارن، بوسه ی آرامی بر گونه های مارتا زده، با شنیدن صحبت های بی اساس عمه ی مارتا، بیش از پیش مصمم می شود تا دروغ بزرگی درباره ی مارتا و کارن بگوید. بعد با توجه به آتویی که از روزالی، دخترِ دست کج و در عین حال آرام مدرسه دارد، سعی می کند کاری کند که او را مجبور به این اعتراف ترسناک نماید که کارن و مارتا را با هم در حال کارهایی دیده است. در این قسمت، روزالی دچار بن بست اخلاقی ترسناکی می شود؛ از یک طرف نمی خواهد موضوع کج بودن دستش که تنها مری از آن خبر دارد، جایی پخش شود و از سوی دیگر، دوست ندارد به چیزی که ندیده اعتراف کند اما در نهایتِ این کش و قوس، ترس روزالی از تهدیدهای مری درباره ی پلیس و  زندان باعث می شود او ناچاراً اعتراف کند که حرف های مری درست است. در ادامه، همه ی این پی ریزی های داستانی تنها با یک حرکت کوچک زیر و رو می شود: یکی از کارکنان مدرسه که در حال تمیز کردن کشوی روزالی ست، متوجه می شود او وسایل اغلب بچه ها را در کشوی خود مخفی کرده و اینگونه دست روزالی رو می شود و او هم می رود اعتراف می کند که دروغ گفته بوده و در نهایت خودش را از آن بن بست اخلاقی خلاص می کند. این گره گشایی سهل انگارانه و ضعیف، پی ریزی های خوبِ قبل از خودش را به باد می دهد. اما خط دومی که می شود دنبال کرد، ماجرای مارتا و کارن است که فیلم ضربه ی اصلی را هم از همین قسمت خورده است؛ اولاً هیچ گاه وارد عمق رابطه ی مارتا و کارن نمی شویم. یک چیزهایی از گذشته شان می فهمیم و می بینیم که مارتا از ازدواج کارن و دکتر عصبی ست. در واقع چیز چندانی از علاقه ی آن دو که قرار است به یک رابطه ی "غیرطبیعی" بینجامد، نمی بینیم جز اینکه در آخر، مارتا با گریه اعتراف می کند که: (( من تو رو همونطوری که مردم می گن، دوس دارم. )) از سوی دیگر، روند سیاه شدن زندگی این دو هم چندان باورپذیر از آب در نیامده. یعنی خیلی سریع، بین مردم می پیچد که مارتا و کارن رابطه ای دارند و این منجر می شود به اینکه همه ی والدین، بچه هایشان را از مدرسه بیرون می کِشند ( آن هم تنها در چند دقیقه ! ) و بعد دوران تنهایی و حرف های درِ گوشی مردم آغاز می شود.


  " من تو رو همونطوری که مردم می گن، دوس دارم"


ستاره ها:

دانلود

شاید اصلاً لزومی نداشته باشد قسمتی که برای این "سکانس" در نظر گرفته ام را معرفی کنم. مخصوصاً برای کسانی که رابطه ی نزدیکتری با سینما دارند، دیدنِ این فیلم و پی بردن به نامِ کارگردانش، همانقدر بدیهی ست که مثلاً بخواهند پدرشان را از فاصله ی سه متری تشخیص بدهند!

 

لینک دانلود ( حجم: 10 مگابایت )

 

دقت کنید که کارگردان چطور ما را به صحنه ی جنایت راهنمایی می کند، چطور بین همه ی خانه هایی که هر چیزی ممکن است در آنها اتفاق بیفتد، همانی را انتخاب می کند که باید انتخاب کند و چطور درست در لحظه ای وارد صحنه می شود که قاتل گریخته که این را از تکان خوردن آویزهای درِ خروجی می توانیم بفهمیم. حالا حتی اگر باز هم متوجه نشده اید که چه کسی فیلم را ساخته، کافی ست در نمایی که از    پلّه های خیابان می بینیم، به شخصی که آن بالا، از جلوی دوربین می گذرد، بیشتر دقت کنید!


پی نوشت: فکر می کردم شاید جالب باشد اگر اسم فیلم را نیاورم و با نشانه هایی که گذاشته ام، دوستان خودشان حدس بزنند درباره ی کدام کارگردان یا فیلم حرف می زنم، اما انگار این کار به مذاق برخی دوستان خوش نیامد و آن ها می خواستند دقیقاً بدانند چه چیزی را قرار است دانلود کنند. پس این هم مشخصات این فیلم: "اعتراف می کنم" ساخته ی آلفرد هیچکاک.

Django Unchained

نام فیلم: جانگوی رها از بند

بازیگران: کریستوفر والتز ـ جمی فاکس ـ لئوناردو دی کاپریو و ...

نویسنده و کارگردان: کوئنتین تارانتینو

165 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 2012

 

وقتی تارانتینو با دینامیت منفجر شد!

 

خلاصه ی داستان: مردی به نام دکتر شولتز، که یک جایزه بگیر است و در ازای تحویل دادن جسد خلافکاران، پول دریافت می کند، سیاهپوستی به نام جانگو را آزاد می کند تا با همراهی او، سه خلافکار که فقط جانگو می شناسد و برای سرشان جایزه ی زیادی تعیین شده را بُکُشد. در این راه، جانگو که به دنبال همسرش می گردد، توجه بیشترِ شولتز را جلب می کند تا به او کمک کند ...

 

یادداشت: تارانتینو در آخرین کار سینمایی اش، همچنان علاقه ی خود را به قصه ای درباره ی انتقام و تصاویر خشونت آمیزی که معمولاً در سینما در ازای این مفهوم شکل می گیرند، نشان می دهد. همانطور که خودش هم در مصاحبه هایش ابراز کرده، او از نوعِ انتقام جانگو خوشش می آمده و چارچوبِ داستانی که تعریف می کند دقیقاً به شکلی ست که همه چیز برای همان صحنه های نهایی و لحظات انتقام آماده شود. خوبیِ تارانتینو در تعریف قصه هایش این است که هیچ حاشیه ی اضافه ای را وارد چارچوب داستانی اش نمی کند و حتی دیالوگ های پرحجم فیلمش را طوری می چیند که هر چند دقیقه یک بار حواس تماشاگر را به اتفاقاتی که در طول داستان افتاده جلب کند تا سررشته ی موضوع از دست تماشاگر در نرود. می خواهم بگویم در این فیلم، تارانتینو خیلی مختصر و مفید به رویارویی پایانی می رسد و در این راه حتی از نشان دادن صحنه های احساسی ای مثل دیدارِ جانگو و همسرِ اسیرش در عمارت کَندی هم پرهیز می کند تا قصه اش را هر چه موجزتر تعریف کند. تارانتینو سکانس های فیلم نامه اش را اینگونه طراحی کرده که هر سکانس با دیالوگ های فراوان، کِش آمده و طولانی شده تا تماشاگر بدون اینکه حواسش به خُرده داستان های متعدد یا شخصیت های اضافه و یا حتی شاید سکانس هایی که ممکن است باعث شلوغیِ بی موردِ فیلم شوند، جلب شود، تنها و تنها روی ماجرای اصلی و اتفاقی که قرار است در نهایت بیفتد، تمرکز کند. اینطوری ست که ما با جانگویی همراه می شویم که آمده تا حساب آدم های بد را کف دستشان بگذارد و همسرش را آزاد کند. او در این راه، همانطور که در جمله ای که به دکتر شولتز می گوید، "خودش را کثیف می کند". او از یک برده ی زجرکشیده تبدیل به آدمی می شود که به راحتی می تواند آدم بکشد و انتقام خودش را بگیرد. البته بعید می دانم که تارانتینو خواسته باشد خیلی جدی و در نگاهی گسترده و عمیق، انتقام جانگو از دور و بری هایش را به انتقام تمامِ سیاهپوستان از سفیدپوستان تعمیم بدهد. این را می شود از جایی فهمید که اتفاقاً بدترین و ترسناک ترین آدمِ داستان، استفن، خدمتکارِ سیاهپوست و بانفوذ عمارت کَندی ست که ساموئل ال جکسون فوق العاده بازی اش کرده.  او در عین بامزه بودن، به خوبی رذالتِ این آدمِ پیر و ترسناک را به تماشاگر نشان می دهد. جانگو که همه ی سفیدپوستان را لت و پار کرده ( از همه بامزه تر، وقتی ست که خودِ تارانتینو در نقشی کوتاه بازی می کند و توسط دینامیتی که جانگو به دستش می دهد، منفجر می شود و با خاک یکسان! ) برای کُشتن همرنگِ خودش، که در خباثت گوی سبقت را از سفیدپوستان هم ربوده، نقشه های ویژه ای تدارک می بیند. این نشان می دهد که بحث درباره ی تبعیض نژادی و مسائل سیاسی و اجتماعیِ دورانِ به وقوع پیوستن داستان، در نزدِ فیلمساز، چندان جدی نبوده است. بهرحال داستانی که تارانتینو تعریف می کند بسیار سرراست و یک خطی ست و همانطور که گفتم همه چیز آماده می شود تا برسیم به آن حمامِ خونی که جانگو راه می اندازد و اتفاقاً تارانتینو عاشق همین قسمت ماجراست. دقت کنید که او با چه لذتِ جنون آمیزی بیرون زدنِ خون از بدن آدم ها را به تصویر می کِشد. حالا بعضی ها می پرسند آخر اینهمه منتظر بمانیم تا خون و خونریزی ببینیم که چه بشود؟ این هم سئوال خوبی ست، اما بهرحال این دنیای تارانتینوست؛ یا این دنیا را دوست خواهید داشت یا از آن متنفر خواهید بود که البته در این میان من درست در وسط این دو گروه قرار دارم!  


  جایزه بگیران!


ستاره ها: 

[ مارگارت: من سعی می کنم درک کنم، نه اینکه ... ]

مارگارت (سیگورنی ویور): من سعی می کنم درک کنم، نه اینکه اعتقاد پیدا کنم.


"نورهای قرمز"، کارگردان: رودریگو کورتز


***


تام (سیلیان مورفی): تنها راهِ بیرون کشیدنِ یه خرگوش از کلاه اینه که اول خرگوش رو بذاری اون داخل.

     

"نورهای قرمز"، کارگردان: رودریگو کورتز


***


مرد: تو نباید یواشکی بری توی آپارتمانش. این کار اخلاقی نیست.

دبلیو. سی. بریگز (وودی آلن): من یواشکی نمی رم، کلید دارم!

       

"نفرین عقرب یشمی"، کارگردان: وودی آلن


***


راکی سالیوان (جیمز کاگنی): من فکر می کنم واسه ترسیدن، آدم باید قلب داشته باشه، من که ندارم. خیلی وقته که انداختمش دور.


"فرشتگان با چهره هایی آلوده"، کارگردان: مایکل کورتیز

Compliance

نام فیلم: پیروی

بازیگران: آن دوُد ـ دریما واکر و ...

نویسنده و کارگردان: کریگ زُبِل

90 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 2012

 

عینِ واقعیته دیگه!

 

خلاصه ی داستان: مردی که خودش را پلیس معرفی کرده به یک رستوران زنگ می زند و به مدیرِ آنجا اعلام می کند که یکی از گارسون های دخترِ رستوران از یکی از مشتری ها، دزدی کرده. او از پشت تلفن به مدیر دستوراتی مبنی بر زندانی کردنِ دختر در یک انباری و بازرسیِ بدنیِ او می دهد و کم کم کار به جاهای باریک می کشد ...

 

یادداشت: در سینمای امروز، دیگر تبدیل به یک رسم شده که ابتدای فیلم، با اشاره به جمله ی "بر مبنای اتفاقاتی واقعی" ( یا چیزهایی شبیه به این ) سعی می کنند توجه بیننده را بیش از پیش به فیلم جلب کنند. در واقع به مرور زمان این جمله وجهی تبلیغاتی یافته که فارغ از راست و دروغ بودنش، باعث کنجکاویِ بیشتر مخاطب می شود. از سوی دیگر، این اشاره کم کم انگار تبدیل شده به حربه ای برای فرار از ضعف های داستانی و خلاء های شخصیتی به این عنوان که: (( خب، این عینِ واقعیت است دیگر! اگر مشکلی دارد، در واقعیت همینطور بوده! من که نمی توانم کاریش بکنم! )) خلاصه این جمله دستاویز خوبی ست برای فرار از نقص ها و اِشکالات. ماجرای این فیلم هم همینگونه است؛ فیلم با جمله ای شروع می شود که ادعا دارد همه چیز واقعیت دارد. اکثرِ زمانِ فیلم در انباری پشتی رستوران هستیم. داستان خاصی در کار نیست، هر چه هست، دیالوگ هایی ست که بین مرد پشت خط و آدم های داخل رستوران برقرار    می شود. مرد پشت خط که خود را پلیس نامیده، ادعا دارد که دختر جوانی که در این رستوران مشغول به کار است، از یک مشتری دزدی کرده و حالا افراد داخل رستوران تا رسیدنِ پلیس ها به موقعیت، باید دختر را بایکوت کنند و بدنش را تفتیش نمایند تا بلکه پولِ دزدیده شده پیدا شود. هر چه جلوتر می رویم، پلیس درخواست های عجیب و غریب تری از آدم های این طرف خط می کند تا کار را به جایی می رساند که دختر را عریان می کند و حتی از این بیشتر، او را مجبور می کند با یکی از مردانی که برای مواظبت از او آمده، وارد رابطه ای جنسی شود. لابد با خواندن این چند خط، اگر فیلم را ندیده باشید، پیش خود خواهید گفت: عجب موضوع جالبی! بله، در واقع موضوع جدید و جالبی ست اما این فیلم به هیچ عنوان نتوانسته چیز خاصی به بیننده ارائه کند. مشکل بزرگ کار اینجاست که امکان ندارد باور کنید که این آدم ها اینقدر احمق باشند که حتی یک لحظه درباره ی هویت مرد پشت خط، اینکه واقعاً پلیس هست یا نه، شکی به خود راه ندهند. لابد فیلم نامه نویس برای رفع این بی منطقی، همان ادعای معروف را خواهد داشت که: خب، در واقعیت همینطور بوده دیگر! ولی یکی باید پیدا شود و به این فیلم نامه نویسِ محترم بگوید که چیزهایی که در واقعیت و زندگی روزمره ی ما در عینِ تصادفی بودن و اتفاقی بودن، منطقی جلوه می کنند، در فیلم ها اینگونه نخواهند بود. فیلم ها باید منطق خودشان را بسازند تا باورپذیر باشند. من یکی که در کَتَم نمی رود چگونه اینهمه آدم، حتی یک بار، حتی یک لحظه، از مرد پشت خط نمی پرسند تو واقعاً پلیس هستی اصلاً یا نه؟! این حماقتِ دسته جمعیِ آدم های داستان کار را به جایی می رساند که مرد پشت خط از دختر می خواهد رابطه ی جنسی با مراقب مردش برقرار کند و واقعاً معلوم نیست این درخواست غیرعقلانی و بی معنا بر چه اساسی صورت می گیرد و چطور همچنان هیچ کس به هویت مرد شک نمی کند. از طرف دیگر معلوم نیست این آدمِ مریض، اصولاً چرا این کارها را می کند و به چه نیّتی. فیلم هیچ چیز از او نشان نمی دهد تا لااقل به   اندازه ی یک روزنه، عملش را باور کنیم؛ او کیست؟ بیماری روانی؟ بیماری جنسی؟ یک بیکار مریض؟ واقعاً او کیست؟ نویسنده از بس به جمله ی "براساس واقعیت" اطمینان داشته که حاضر نشده هیچ جنبه ای از این آدم را برایمان روشن کند و از آن بدتر پایان بی معنای فیلم است که بعد از تمام شدنِ این ماجراها، رسانه ها، انگشت اتهامِ خود را به سمت مدیر رستورن گرفته اند و او را فردی اهمال کار می دانند. متوجه نمی شوم با این پایان و آن پرسش بی ربط پایانیِ این خانم مدیر از خبرنگارِ تلویزیون درباره ی آب و هوای شهر، که احتمالاً قرار بوده پایان بندی های شاهکاری مثل "آپارتمان" یا "بعضی ها داغشو دوست دارن" وایلدر را به ذهن متبادر کند، چه چیزی قرار بوده ثابت شود؟ فیلم نامه مشکلی اساسی دارد و از موقعیت خوبی که ایجاد کرده، داستانی پر از حفره و خلا ایجاد می کند. کارگردانی هم البته به همین شکل است؛ قسمت اساسی داستان در انبار می گذرد و دوربین خیلی آرام و ثابت، شخصیت ها را در قاب می گیرد و یا گاهی هم آن ها را تا جلوی رستوران و فضای بیرونی اش دنبال می کند اما ناگهان پلان سکانسی می بینیم که هیچ ربطی به ساختارِ بقیه ی فیلم ندارد و انگار یک جور خودنمایی با دوربین است تا چیز دیگری. آن جایی را می گویم که پلیس سوار ماشینش می شود و دوربین که ظاهراً روی در قرار داده شده، او را در کادر می گیرد و مسیری را در سکوت، همراه او طی می کنیم تا به مقصد می رسیم. می گویم نکند این صحنه هم در واقعیت اتفاق افتاده بوده و فیلمساز تقصیری نداشته!  


  چه کسی پشت خط است؟!


ستاره ها: