نام فیلم: جنایت عشق
بازیگران: لودوین سینیه – کریستین اسکات توماس
کارگردان: آلن کورنئو
104 دقیقه؛ محصول فرانسه؛ ژانر جنایی، معمایی، تریلر؛ سال 2010
شخص مناسب، وقت مناسب، مکان مناسب
خلاصه ی داستان: ایزابل منشی کریستین در کارهای شرکت است. کریستین به او علاقه نشان می دهد و وقتی با بی اعتنایی ایزابل مواجه می شود، به هر شکل ممکن سعی می کند تحقیرش کند تا اینکه فکر شیطانی ای به ذهن ایزابل خطور می کند ...
یادداشت: قبل از هر چیز باید به موسیقی متن بسیار اغواکننده و مرموز فیلم اشاره کنم که تلفیقی ست از موسیقی غربی و عربی. برای استفاده از موسیقی عربی هم البته نیمچه دلیلی در خودِ داستان گنجانده شده که آنهم مربوط می شود به سفر ایزابل به مصر برای بستن یک قرارداد مهم. مشکل اصلی من با فیلم جایی ست که نمی توان دلایل قتل کریستین از سوی ایزابل را باور کرد. اینکه کریستین مثلاً چند بار او را می چزاند و اذیتش می کند، نمی تواند دلیل محکمی برای این کار خشونت بار ایزابل باشد. فیلم انگار دو نیمه دارد. نیمه ی اول به نوع رابطه ی ایزابل و کریستین می پردازد و اذیت های کریستین را نشان می دهد تا برسیم به نیمه ی دوم که قتل کریستین است توسط ایزابل و اینکه چگونه ایزابل با هوشمندی و ابتکار، پلیس ها را گول می زند و خودش را بی گناه نشان می دهد. دو نیمه ای که انگار کمی به همدیگر نمی آیند. اما جذابیت نیمه ی دوم، عملکرد ایزابل برای بی گناه نشان دادن خودش است که لااقل برای من تازگی داشت و نمونه اش را در اینگونه فیلم های جنایی ندیده بودم. گرچه که به نظر می رسد نوع چینش مدارک توسط ایزابل برای رسیدن به نتیجه ی نهایی و بیگناه نشان دادن خودش، زیادی ساده انگارانه و اتفاقاً مبتدیانه است. انگار پلیس ها احمق هایی هستند که مثلاً به خاطر وجود یک شال گردن در صندلی ماشین مردی که ایزابل می خواهد از او انتقام بگیرد، فوراً گول بخورند و مرد را بلافاصله دستگیر کنند!

آرامش قبل از طوفان ...
ارزشگذاری: 
# یک تقاضای دوستانه : از دوستان عزیزی که قصد دارند از نقدهای این وبلاگ در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.
(( اجازه بدین نظرمو درباره ی نوشتن برای فیلما بهتون بگم. شما کتابتونو تموم می کنین. خب، مرز ایالت کالیفرنیا که می دونین کجاست؟ سوار ماشین می شین و یه راست می رین اونجا، دست نوشته تونو برمی دارین و پرت می کنین ... نه، یه دقه صبر کنین، نه پرتش نکنین اونور، اول بذارین اونا پولو بندازن اینور. بعدش شما هم نوشته ها رو می ندازی و پولو ورمی دارین و فلنگو می بندین. ))
ارنست همینگوی زمان پیش تولید "پیرمرد و دریا" (1957)
نام فیلم: دشمن جامعه
بازیگران: جیمز کاگنی – ادوارد وودز
نویسندگان: کوبک گلسمون – جان برایت – هاروی تیو
کارگردان: ویلیام ولمن
83 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ ژانر اکشن، جنایی، درام؛ سال 1931
صورت زخمی
خلاصه ی داستان: زندگی تام پاورز از دوران کودکی پر شر و شور تا دوران بزرگسالی و تبدیل شدنش به مردی ثروتمند که از راههای نامشروع و مافیاهای خطرناک به قدرت می رسد ...
یادداشت: هیچ ژانری بیشتر از ژانر گنگستری ریشه در تب و تاب های سیاسی و اجتماعی دوران خود ندارد. ژانری که از دل التهابات اجتماعی دوره ی منع مشروبات الکلی (1923- 1919) سرچشمه می گیرد. در این دوره بود که اتفاقاً فروش مشروبات الکلی به شکل غیرقانونی رونق می گیرد ( بهرحال هر چیزی که جلویش گرفته شود، مردم بیشتر به سمتش خواهند رفت! ) و از دل داد و ستد زیرزمینی، دسته ها، گروه ها و باندهای خطرناکی سربرمی آورند که برای خود تجارتی سودآور دست و پا می کنند و اینگونه بود که کم کم از میان این گروه های خلافکار، آدم هایی سر بلند می کردند که با تیتر شدن در روزنامه ها، حتی به شهرت هم می رسیدند. ماجرای این فیلم به همان دوران مربوط می شود که اسلحه حرف اول و آخر را می زد. مثل هر شخصیتی در سینما که دوران افول دارد و بعد ناگهان اوج می گیرد و دوباره به حضیض می رسد، اینجا هم داستان تام پاورز روایت می شود که از بچگی، شر و دله دزد بود و این خصوصیت به دوران بلوغ او هم سرایت کرد و نهایتاً تبدیلش کرد به یک گنگستر خطرناک. البته نویسندگان و کارگردان، علت این به دام خلاف افتادن تام را در بچگی های او می جویند و تب و تاب های اجتماعی خاصِ آن دوران را علتی برای ورود او به این عرصه ی خطرناک بیان نمی کنند. اما بهرحال زمینه که آماده می شود، او هم وارد میدان می شود. میدانی که نهایتش سیاهی و نابودی ست و آن صحنه ی تکاندهنده ی پایانی از مرگ تام در ذهن می ماند.
دیالوگ: یکی از بچه های محل: صبر کن، یه روزی تو هم می افتی زندون تام پاورز.
تام: اگرم یه روزی بیفتم زندون به خاطر کفش دزدی نیست.

او بیگناه است؟
ارزشگذاری: 
# یک تقاضای دوستانه : از دوستان عزیزی که قصد دارند از نقدهای این وبلاگ در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.
نام فیلم: تجربه
بازیگران: پرویز نادری – حسین یارمحمدی
نویسندگان: عباس کیارستمی ـ امیر نادری براساس داستانی از امیر نادری
کارگردان: عباس کیارستمی
60 دقیقه؛ محصول ایران؛ ژانر درام؛ سال 1353
فرافکنی
خلاصه ی داستان: محمد در یک عکاسی کار می کند. او در آستانه ی بلوغ است و آشنایی او با یک دختر، هیجانی برایش به ارمغان می آورد که در زندگی سخت و تکراری اش، یک حادثه محسوب می شود ...
یادداشت: داستان فیلم، حکایت پا گذاشتن یک پسربچه به دوران بلوغ است. دورانی که با هیجانات جنسی، شیفتگی های لیلی و مجنون گونه همراه با سادگی بچه گانه در آمیخته و مرحله ی حساسی محسوب می شود. دورانی که اگر توجهی به آن نشود معلوم نیست چه عواقبی در پی داشته باشد. اتفاقی که برای محمدِ "تجربه" می افتد. هیچ کدام از اطرافیان محمد، متوجهش نیستند. برعکس، با او رفتاری حب و بغض گونه در پیش می گیرند. خیال پردازی او با عکس مانکن های مغازه ی عکاسی، ابراز خشم صاحب مغازه را به دنبال دارد. در حالیکه در یک صحنه ی گذرا و بدون تاکید، پیرمرد را می بینیم که از خانه ی زنی بیرون می آید که به نظر می رسد نباید خانه ی خودش باشد. از آن جالب تر، زمانی ست که برادر محمد پیش صاحب مغازه می آید تا برای برگشتن دوباره ی او به مغازه میانجیگری کند. اما ما قبل از این، صحنه ای دیده ایم که نیت واقعی برادر را از این میانجیگری مشخص می کند؛ محمد که از خوابیدن در عکاسی منع شده، خانه ی برادرش می خوابد. در صحنه ای جالب، دوربین در اتاق کوچک خانه ی برادر می چرخد. ابتدا زن را می بینیم که عصبی به نظر می رسد. بعد خودِ برادر محمد را می بینیم که او هم عصبی ست و سیگار می کشد. سپس دوربین می چرخد سمت پایین و محمد را نشان می دهد که درست زیر پای آنها دراز کشیده. این صحنه به خوبی نشان می دهد که چرا برادر، فردای آن روز به عکاسی آمده؛ آدم هایی که اتفاقاً خودشان تشنه ی هیجانات جنسی هستند با فرافکنی، دیگران را منع می کنند و این ساز و کارِ فرافکنی، می تواند موجبات نابودی یک جامعه را فراهم کند. جامعه ای که به اصرار فیلمساز، رویش مکث زیادی می شود و دقایق زیادی، محمد را در بین جماعتی می بینیم که در هم می لولند تا اینگونه تنهایی او بیش از پیش پررنگ شود.

بلوغ ...
ارزشگذاری: 
نام فیلم: شعبده باز
نویسندگان: ژاک تاتی ( فیلم نامه ی اصلی ) ـ سیلوین شامت
کارگردان: سیلوین شامت
80 دقیقه؛ محصول انگلیس، فرانسه؛ ژانر انیمیشن، کمدی، درام؛ سال 2010
شعبده باز در ترافیک
خلاصه ی داستان: شعبده باز پیری که دیگر ترفندهایش مشتری ندارد و کسی تشویقش نمی کند، از پاریس به اسکاتلند نقل مکان می کند. در آنجا با دختر کوچکی آشنا می شود که شیفته ی شعبده های او شده است. آن دو با هم در اتاق یک هتل اقامت می کنند. شعبده باز برای در آوردن پول، کارهای مختلفی را آزمایش می کند. این در حالی ست که دختر، عاشق یک جوان می شود ...
یادداشت: دیدن پشت سر هم "ترافیک" و "شعبده باز" در جهت تائید این مسئله که ژاک تاتی، چقدر از تبعات مدرن شدن آدم ها ( به قول خودشان البته ) بدش می آمده و همیشه دغدغه اش بیان این مطلب بوده که انگار کم کم انسانیت در گیر و دار این آشفته بازار دارد گم می شود، بسیار آموزنده و درک شدنی است. درست عین فیلم های ژاک تاتی، اینجا هم با انیمیشنی تقریباً صامت طرف هستیم که از ناملایمات روزگار می گوید. روزگار شعبده باز پیری که دیگر کارهایش برای کسی جذاب نیست. زمانه عوض شده و او دیگر جایی در صحنه ندارد. حالا صحنه متعلق است به جوان هایی فکلی که غلت می خورند و ادا در می آورند و هزاران طرفدار دارند. کسی برای حیله های شعبده باز تره هم خرد نمی کند. مشکل تاتی با دنیای مدرن، اینجا هم خودش را نشان می دهد. مظاهر این دنیای روی به نابودی در جای جای فیلم نمود دارد. از مغازه های پر زرق و برقی که اجناسشان را در دید می گذارند تا مردمی متفرعن و دماغ سربالایی که با تکبر قدم می زنند و فقط خرج می کنند. حالا دیگر وارد دنیایی شده ایم که فقط در پی جلب مشتری ست و ما هم مصرف کننده هایی هستیم که باید خرج کنیم. البته اگر پولی برای خرج کردن باشد وگرنه که مثل شعبده باز باید به بخور و نمیر ساخت و راضی بود. او ناراضی نیست. انگار اصراری ندارد خودش را با این دور و زمانه وفق بدهد. اصلاً چرا باید وفق بدهد؟ صحنه ای که در آن، دختر و جوان، یعنی عاشق و معشوق فیلم، کنار ویترین مغازه ای ایستاده اند که پشتش برای جلب توجه مشتری ها، دو مانکن لخت از یک زن و مرد را گذاشته اند، صحنه ی کنایه آمیزی ست. دیگر زمانه ای شده که باید به هر ترفندی دست زد تا جلب توجه کرد. باید جیغ کشید تا همه را به سمت خود کشید. ظرافت های دستان شعبده باز و چشم بندی های خیال انگیزش دیگر کسی را سیر نمی کند. دیگر کسی حوصله ی فکر کردن به این چیزها را ندارد. وقتی در قسمتی از فیلم، قابلیت شعبده بازی پیرمرد، فکری به ذهن صاحب مغازه می رساند تا از او در پشت ویترین، برای غیب و ظاهر کردن لباس های زیر زنانه استفاده کند تا اینگونه مشتری جلب شود، اوج نگاه سازندگان به این دنیای مصرف گراست. نویسنده البته حال و روز آن دلقکی که مجاور اتاق شعبده باز و دختر زندگی می کند و همچنین خیمه شب بازی که او هم در اتاقی دیگر، نزدیک آنهاست را هم خوب نشان نمی دهد. دلقک قصد خودکشی دارد و عروسکِ خیمه شب باز هم در نهایت، سر از دست دوم فروشی در می آورد.

... کسی برای شعبده باز، تره هم خرد نمی کند
: ارزشگذاری