سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

- می دونم به چی داری فکر می کنی ... که شیش تا گلوله در کرده یا پنج تا ... خب، راستشو بخوای، وسط اینهمه بریز و بپاش، حسابش از دست خودمم در رفته. ولی از اونجایی که این یه مگنومه چهل و چهاره، یعنی قوی ترین سلاح کمری دنیا و مغزتو راحت متلاشی می کنه، بهتره از خودت فقط یه سئوال بکنی: شانس آوردم؟ خب، واقعاً شانس آوردی آشغال؟

کلینت ایستوود به دزد بانک در "هری کثیف"  (1971)

The Lady Vanishes

نام فیلم: بانو ناپدید می شود

بازیگران: مارگارت لاک وود – مایکل ردگریو

نویسندگان: سیدنی گیلیات – فرانک لاندر- آلما رویل براساس داستانی از اتل اینا وایت

کارگردان: آلفرد هیچکاک

96 دقیقه؛ محصول انگلیس؛ ژانر کمدی، معمایی، رمانس؛ سال 1938

 

بانو پیدا می شود ...

 

خلاصه ی داستان: آیریس در کوپه ی قطاری که به سمت لندن می رود، با پیرزنی به نام خانم فروی آشنا می شود. بعد از یک خواب عمیق، وقتی آیریس بیدار می شود اثری از خانم فروی نمی بیند و عجیب اینکه همه اظهار می کنند کسی با این مشخصات در قطار وجود خارجی ندارد ...

 

یادداشت: آخرین فیلم هیچکاک که در انگلیس ساخته شده فیلم خوبی نیست. به چند دلیل؛ اول اینکه مقدمه چینی ابتدایی داستان که در هتلِ بین راه می گذرد، زیادی طولانی ست. دوم اینکه در دو به شک گذاشتن تماشاگر نسبت به این قضیه که آیا خانم فروی واقعی بوده یا توهم ناشی از ضربه ای که به سر آیریس خورده ناموفق عمل می کند. اگر قرار بوده ما به عنوان تماشاگر باور کنیم که خانم فروی وجود داشته و آیریس هم دچار توهم نشده، پس دیگر آن ضربه ای که به سر  آیریس می خورد برای چیست؟ اگر هم قرار بوده داستان به این مسیر وارد نشود، پس چرا باید ضربه ای به سر آیریس بخورد؟ موضوع اینجاست که شواهد و قراین ما را مطمئن می کند که آیریس اشتباه نکرده و بقیه کاسه ای زیر نیم کاسه شان است. پس با این حساب آن ضربه ای که به سر آیریس می خورد چیز اضافه و ناکارآمدی ست. بهرحال با توجه به اطمینان از اینکه آیریس اشتباه نمی کند، جذابیت بخشی از داستان از بین می رود و تنها می ماند این پرسش که پیرزن کجاست؟ راستش این است که من نمی توانم تصور بکنم استاد بخواهد کمدی بسازد! یعنی اصلاً به او نمی آید که بخواهد یک کمدی بسازد و مثل این فیلم اگر نیمچه قصدی هم در این کار بود، حتماً چیز بدی از آب در می آمد. حرکات بی مزه ی مایکل ردگریو و دیالوگ های او الان دیگر زیادی لوس به نظر می رسد.



... هیچکاک هنوز اوج نگرفته است                    

               

 :ارزشگذاری


یک تقاضای دوستانه: از دوستان عزیزی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.

(( همیشه دوس دارم آدم خوبی باشم و قطعاً خوب بودن کار راحت تریه. اما مشکل اینه که در اونصورت نمی تونی فیلم خوب بسازی. ))

ویلیام وایلر

Pixote / Pixote: A Lei do Mais Fraco

نام فیلم: پیشوت

بازیگران: فرناندو راموس داسیلوا – جورج خولیو

نویسندگان: هکتور بابنکو – خورخه دوران – براساس کتابی از خوزه لوزیرو

کارگردان: هکتور بابنکو

128 دقیقه؛ محصول برزیل؛ ژانر جنایی، درام؛ سال 1981

 

می خواستم دستم را درون واقعیت های کثیف برزیل فرو کنم ...*

 

خلاصه ی داستان: زندگی بچه های بی خانمان و یتیم برزیلی که برای بقا می جنگند. پیشوت یکی از این بچه هاست که تصمیم می گیرد به همراه دوستانش از دارالتادیبی که در آن زندگی می کند، فرار کند ...

 

یادداشت: در سینمای بابنکو فقر و بدبختی و سیاه بختی، زندگی آدم هایش را فرا گرفته. او معتقد است این محیط و شرایط است که انسان ها را می سازد. از هر نمای فیلم های بابنکو سیاهی و فلاکت می بارد. آدم ها در محیطی فلاکت بار رشد می کنند و ناخواسته، تبدیل می شوند به هیولا. آنها برای بقا مجبورند که تغییر چهره بدهند. پیشوت و دوستانش هم از این قاعده مستثنا نیستند. محله های پست و فقیرنشین برزیل، محل رشد و زندگی آنهاست. سیر قهقرایی زندگی پیشوت، نشات گرفته از همین محیط است. محیطی که خود بابنکو همیشه دغدغه ی به تصویر کشیدنش را داشته و آن را بدون پرده پوشی جلوی چشمان ما قرار می دهد که تا بیدارمان کند. صحنه های آخر فیلم از لحاظ غنای معنایی، بسیار دیدنی ست: جایی که پیشوت آن زن روسپی را، زنی که پیشوت و دوستانش را استخدام کرده تا گوش مردهای هوسباز را بِبُرند، در آغوش می گیرد، اوج احساسات گرایی فیلم در خیل عظیم صحنه های خشونت بار و بی پرده اش است که آنهم با رانده شدن پیشوت توسط زن به سرانجامی نمی رسد. زن که خودش به دلیل شغلش نمی تواند هیچ گاه بچه دار شود، گرچه علاقه ی خاصی به پیشوت پیدا کرده اما بعد از لحظه ای که او را در آغوش می گیرد، انگار احساس نفرتی در وجودش زبانه می کشد که باعث راندن پیشوت می شود. بابنکو این زن را هم قربانی شرایطی نشان می دهد که در آن گیر افتاده و باعث شده حقوق طبیعی اش که چشیدن لذت مادر شدن است، پایمال شود. حالا پیشوت وقتی می بیند آخرین پناهش هم از بین رفته، اسلحه ای را میان شلوارش جا می دهد و از در بیرون می رود و این چیزی ست که پیشوت به آن تبدیل می شود؛ یک آدمکش. او تا قبل از به پایان رسیدن داستان، ناخواسته دو نفر را کشته بود. عجیب ترین قتلش زمانی ست که به خاطر هدف گیری بد، دوست خودش را به کشتن می دهد و بعد در جواب زن روسپی که از مرگ او، اظهار ناراحتی می کند، خیلی خونسردانه می گوید که او دیگر مرده و تمام!  کودک معصوم ابتدای فیلم، حالا به راحتی می تواند آدم بکشد. طعنه آمیز وقتی ست که می شنویم، بازیگر نقش پیشوت، که خودش از محله های فقیرنشین سائوپائولو بود، چند سال بعد از بازی در این فیلم، در یک درگیری خیابانی، با شلیک گلوله ی پلیس ها به قتل می رسد در حالیکه فقط 19 سال داشت. بابنکو خاطره اش را اینگونه تعریف می کند: ((  با آغاز فیلم، شروع به کار با بچه ها کردم. یک روز صبح تلفنی از سائوکاتانو به من شد. پسرکی بود به نام فرناندو که می گفت برای دیدن من مجبور به دزدی شده تا هزینه ی سفر را جور کند. به او گفتم با تاکسی پیشم بیاید. روز بعد آنجا بود. پسرک هشت ساله ای با تی شرتی که رویش نوشته شده بود «منهتن». او را برای نقش اول برگزیدم و نمی دانم آیا با این امر سرنوشتش را تغییر دادم یا نه. او بعدها پس از نمایش فیلم کشته شد و همیشه می پرسم آیا دلیلش بازی در فیلم من بود؟ )) من که اینطور فکر نمی کنم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

*از بابنکو  


جمله ی به یاد ماندنی: یکی از دوستان پیشوت: مامانت بهت حقایق زندگی رو نگفته؟ 

 


                حتی بازی های کودکانه هم ... . او چند سال بعد از این تصویر، کشته شد.


ارزشگذاری: 


یک تقاضای دوستانه: از دوستان عزیزی که قصد دارند از این یادداشت در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.

ادگار جی اولمر ( 1904-1972 )؛ بهترین فیلمساز فیلم های

درجه ی B ، ارزان قیمت و ساخته شده در کوتاهترین زمان.

او " انحراف" (  ( 1946، بهترین فیلم درجه ی B تاریخ سینما

را در 6 روز ساخت." ماه بر فراز هارلم"  ( 1939 ) را در 4 روز.

 

 (( وقتی برای اولین بار برای ساختن یه فیلم رفتم ایتالیا، اونا در مورد اینکه چقدر سریع کار می کنن فخر می فروختن. بهشون خندیدم و گفتم: " فکر می کنین سریع کار می کنین؟ " و بهشون نشون دادم سرعت یعنی چی! ))

هنری دورک کیست؟!



Adoration

نام فیلم: ستایش

بازیگران: دوون باستیک – راچل بلانچارد – لوکا تیسون

نویسنده و کارگردان: اتوم اگویان

101 دقیقه؛ محصول کانادا؛ ژانر درام؛ سال 2008


ملیت، مذهب، دنیای مجازی و چند داستان دیگر

 

خلاصه ی داستان: سایمون که پدر و مادرش را در بچگی از دست داده، به دستور معلم زبان فرانسه اش، متنی راجع به مردی که برای اهداف تروریستی خودش، نامزدش را قربانی می کند، ترجمه و برای بچه های کلاس می خواند و برای باورپذیرتر شدن داستان، کاری می کند که همه باور کنند این ماجرای خود اوست. او از طریق اینترنت این داستان را همه جا پخش می کند و باعث می شود در چت روم ها و فضاهای مجازی، کلی حرف و حدیث پیش بیاید. سایمون که با دایی اش زندگی می کند، در زندگی واقعی خودش، داستان دیگری دارد ...

 

یادداشت: کمی طول می کشد که داستان دستمان بیاید. اگویان داستانش را چند شاخه و در چند زمان مختلف جلو می برد که به نظرم گرچه در چند قسمت باعث غافلگیری های جزئی می شود اما در کل، معنا و مفهوم دیگری ندارد این پیچیده کردن داستان. می شد خیلی راست و خطی هم تعریفش کرد. و این پیچ و تاب دادن یکی از همان چیزهایی ست که من آن را برنمی تابم و با سیستم ذهنی کُندِ من چندان سازگار نیست مخصوصاً وقتی لزومی هم به این کار نباشد! چیز دیگری که ذهن من برنمی تابد شاخه شاخه بودن حرف هایی ست که قرار است زده شود؛ از یک طرف اگویان می خواهد تاثیر مخرب دنیای مجازی اینترنت را بازگو کند. سایمون داستانی را برای دوستانش تعریف می کند و همین موجب برپا شدن غوغایی در اینترنت می شود. هر روز و هر شب، آدم های زیادی پای دوربین کامپیوترشان می نشینند و درباره ی داستان سایمون نظر می دهند و اینگونه انگار شخصیتی مجازی برای او می سازند. در آخر که سایمون، موبایلش را در آتش می سوزاند، نظر اگویان درباره ی مظاهر پیشرفت آدم ها بیان می شود. از طرف دیگر بحث قومیت و مذهب را داریم. می فهمیم پدر سایمون یک عرب مسلمان بوده که عاشق مادرش شده و پدربزرگ او، یعنی پدرِ مادرش، با اعتقادات دینی او مخالف است و همین موجب بحث هایی شدید بین آنها می شود. بحث هایی که چندان در چفت و بست داستانی جا نمی افتد و گم می شود. به جز صحبت های شعاری مردمی که در چت روم از اعتقادات مذهبی و اینکه شهادت خوب است یا نه و اینکه آیا آن مرد تروریست یک قهرمان است یا نه، حرف می زنند، چیز چندانی از این تفاوت تفکرها در خودِ داستان نمی بینیم. در سویی دیگر ماجرای کندوکاو گذشته ی سایمون را داریم که به نظر من با هیچ کدام از تم های بالا سنخیتی ندارد.


 دنیای مجازی و بحث هایی که راه می افتد ...


ارزشگذاری: 


یک تقاضای دوستانه: از دوستان عزیزی که قصد دارند از این یادداشت ها در سایت و یا وبلاگشان استفاده کنند تقاضا دارم نام این وبلاگ را به عنوان منبع ذکر نمایند.

“schwarzhuhnbrauuhuhnschwarzhuhnweisshuhnrothuhnweissoder put-putt”

( آلمان غربی، 1967 )

 

"آی.رو.ها.نی.هو.هی.یو"

( ژاپن، 1960 )

 

"هاها هی هی هو هو"

( هندوستان، 1955 )

 

"س س س س س"

( آمریکا، 1973 )

 

"تق تق"

( آمریکا، 1967 )

 

"****"

( آمریکا، 1967 )

 

"نقدی! نقدی؟"

( بلژیک، 1969 )

 

"تخم مرغ! تخم مرغ؟"

( سوئد، 1975 )