جنی ( کری مولیگان ): [ با اشاره به "بیگانه" ی آلبر کامو ] اگه مادرم بمیره، هیچ احساسی بهم دست نمی ده. خب، این از من چی می سازه؟ یه اگزیستانسیالیست؟
دیوید (پیتر سارزگارد): نه، یه گاو.
" تربیت"، لون شرفینگ
نام فیلم: فرزندان
بازیگران: جرج کلونی – شایلین وودلی – آمارا میلر و ...
فیلم نامه: الکساندر پین – نَت فکسون – جیم راش براساس رمانی از کائویی هارت همینگز
کارگردان: الکساندر پین
115 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 2011
مرد خانواده
خلاصه ی داستان: همسر مت کینگ، بر اثر حادثه ای دچار مرگ مغزی می شود. مت که سرپرستی دو دخترش را به عهده دارد، برای نگهداری آنها با دردسر مواجه است. از طرفی او وارث بخشی از زمین های جزیره ی هاوایی ست. جایی که نسل اندر نسل متعلق به خانواده ی او بوده و حالا به او ارث رسیده و باید برای فروش یا نگهداری شان تصمیم بگیرد ...
یادداشت: فیلم به سرعت ما را وارد داستان می کند. نریشن های مت باعث می شود تماشاگر به سرعت با او و خطوط داستانی مختلف فیلم نامه، آشنا شود؛ مرگ مغزی همسرش، مشکلات نگهداری از دختر کوچکش، کار و بارش، دختر بزرگش و ناتوانی در برقراری ارتباط با او. همه ی اینها در همان دقایق ابتدایی گفته می شود تا گواهی باشد بر اینکه سینمای داستانگو، همیشه پیروز است و معنای واقعی سینما، اصلاً یعنی همین. بهرحال در فیلم نامه ی پر و پیمانی که نوشته شده، سعی بر این بوده تمام این خطوط داستانی همزمان جلو برود و به نتیجه برسد. می توان روی فیلم نامه دقیق تر شد؛ دو بحث اصلی فیلم این است: مت می فهمد که همسرش به او خیانت می کرده و حالا باید ببینیم او چه عکس العملی نسبت به این داستان نشان می دهد. ( نگهداری از دخترهای سرکشش و اینکه او پدر خوبی برایشان نبوده در واقع یک خط فرعی محسوب می شود ) بحث دوم درباره ی زمین هایی که به او به ارث رسیده. طبیعتاً این دو باید در جایی یکدیگر را قطع کنند تا فیلم به نتیجه ی خوبی برسد. به بیان درست تر ارتباطی تماتیک بین این دو خط باید برقرار باشد. عکس المعل مت در قبال خیانت همسرش، حفظ کیان خانواده اش است که به صحنه ی پایانی منجر می شود؛ او کنار دخترانش ( که حالا انگار دیگر آرام به نظر می رسند و به پدرشان علاقه پیدا کرده اند )، زیر یک پتو می نشیند و با فکری آسوده، تلویزیون نگاه می کند ( لطفاً دقت کنید به مفهوم مستندی که درباره ی پنگوئن ها از تلویزیون پخش می شود و ما تنها صدایش را می شنویم ). او حالا تصمیم دارد پدر خوبی برای بچه هایش باشد، کاری که تاکنون نکرده. خط دوم داستانی هم به صحنه ای منجر می شود که او بالاخره تصمیم می گیرد زمین هایی را که نسل اندر نسل به او به ارث رسیده، نگه دارد. این تصمیمِ او در واقع ارتباطی تماتیک با تصمیم اولش دارد. او سعی می کند اوضاع زندگی اش را عوض کند و خود را مسئول بداند. همچنان که می خواهد مسئول بچه هایش باشد، می خواهد مسئول زمین هایی باشد که به زندگی آینده ی بچه های او و بچه های هزاران خانواده ی دیگر هم مربوط می شود. اینجا نقطه ای ست که دو خط اصلی داستان به یکدیگر وصل می شوند. به نظرم حرف اصلی داستان همین است هرچند شاید در نگاه اول آنقدرها هم واضح و شفاف به نظر نرسد و کمی آسمان و ریسمان کردن به نظر بیاید. فیلم در برخی قسمت ها دچار زیاده گویی می شود و این از زمان طولانی اش هم پیداست. شخصیت های زیادی وارد کار می شوند که به نظرم دلیل خاصی ندارد. مثل دوستِ دخترِ مت که در کلیت اثر جایی پیدا نمی کند هر چند آنقدرها هم توی ذوق نمی زند.

زمین های اجدادی و فرزندان ...
ستاره ها: 
دلمار (تیم بلیک نلسون) : یه معجزه! این یه معجزه بود! ما برای خدا دعا کردیم و اون رحمت فرستاد!
اورت (جرج کلونی) : باز شما دونهیونجهها دارین نشون میدین که کمبود عقلی دارین! این یه توضیح کاملاً علمی داره.
دلمار : ولی مگه غیر از اینه که تو همین الان داشتی پای چوبهی دار خدا خدا میکردی؟
اورت : هر بشری موقع استرس یه چیزایی از دهنش بیرون می پره.
"ای برادر! کجایی؟" برادران کوئن
نام فیلم: درختان آکاسیا
بازیگران: ژرمن د سیلوا – هِبِ دوآرته
فیلم نامه: پابلو جیورجلی – سالوادور روزلی
کارگردان: پابلو جیورجلی
82 دقیقه؛ محصول آرژانتین، اسپانیا؛ سال 2011
پاراگوئه – بوینس آیرس
خلاصه ی داستان: یک راننده ی کامیون بد عنق و کم حرف، در طی مسیر طولانی اش از پاراگوئه به بوینس آیرس، همسفر زن جوان و بچه اش می شود. زن می خواهد برای کار به بوینس آیرس برود ...
یادداشت: همه چیز در نهایت سادگی انجام می شود. دیالوگ های فیلم از تعداد انگشتان دو دست هم تجاوز نمی کند و عشق بین مرد و زن، در نگاهشان شکل می گیرد. مرد بدعنق است و بداخلاق. وقتی دارد حمام می کند، بدن زخمی اش را می بینیم که نشان از زندگی پر مرارتش است. جلوتر، یکبار که زن در کامیون تنها می شود، داشبورد را باز می کند و مواجه می شود با آلبومِ عکسِ مرد. تمام چیزهایی که از گذشته ی مرد می بینیم، همینها هستند. چند جمله ای هم خودش می گوید و دیگر در این باره حرفی به میان نمی آید. درباره ی زن هم همینگونه است. او هم غیر از چند جمله ی کوتاه، چیزی درباره ی خودش نمی گوید و فیلم با همین نگفتن ها جلو می رود. کامیونِ حاملِ چوب های درخت آکاسیا، خانه ای می شود برای این دو. هیچ داستان جنبی ای هم وجود ندارد و انگار نویسندگان، عامدانه از پیش کشیدن یک داستانک در کنار خط اصلی، سر باز می زنند تا تنها و تنها عشقی که آرام آرام بین این دو شکل می گیرد را بپرورانند. در بیشتر مدت زمان فیلم آن دو را در سکوت می بینیم که به جلو خیره هستند و جاده ای که در پیش دارند. فیلمی جاده ای – عشقی که طبیعتاً به مذاق هر کسی خوش نمی آید. فیلم که تمام می شود ( و جالب است که بسیار هم قابل پیش بینی تمام می شود و در نهایت سادگی ) از خود می پرسید: همین بود؟! بله، واقعاً همین بود!

سکوت ...
ستاره ها: 
نام فیلم: النا
بازیگران: یلنا لیادووا – نادژدا مارکینا – آلکسی روزین و ...
فیلم نامه: اولگا نگین
کارگردان: آندری زویاگینتسف
109 دقیقه؛ محصول روسیه؛ سال 2011
قضاوت
خلاصه ی داستان: النا، زنی ست که همراه همسرش دومش در خانه ای بزرگ و مدرن زندگی می کند. او از همسر قبلی اش پسری علاف و بیکار و تقریباً فقیر دارد که دائم چشمش به پولی ست که النا از خانه ی شوهر جدید و ثروتمندش می آورد. پسر النا برای خریدن سربازی پسر خودش، باز هم به مادر روی می آورد و النا هم این مسئله را با شوهر ثروتمندش در میان می گذارد اما با مخالفت او روبرو می شود. وقتی هم که مرد سکته می کند و می خواهد وصیت بنویسد، تمام ثروتش را به دختر خودش که ظاهراً دختری افسارگسیخته است، واگذار می کند ...
یادداشت: در هر نمای فیلم، در هر حرکت سنگین دوربین، پختگی و اصالتی دیده می شود که نشان از کارگردانی قوی در پشت کار دارد. فیلم جایی تمام می شود که انتظارش را ندارید. تازه منتظر هستید تا ببینید بالاخره چه می شود که ناگهان تیتراژ پایانی می آید. داستان، بسیار ساده و یک خطی ست. چیزی که این میان مهم بوده، تضاد عمل النا و چهره ی آرام ابتدایی اش است. او برای حفظ پسر آسمان جلش، دست به عملی می زند که به هیچ عنوان از او انتظار نداریم. درست برعکس چیزی که در دختر مرد می بینیم. دختری سرکش و عبوس که حتی وقتی می فهمد پدرش سکته ی قلبی کرده، به عیادتش نمی آید. اما جلوتر که می رویم، تازه متوجه می شویم دختر واقعاً آن چیزی نبوده که نشان می داده و النا با تمام ظاهرسازی اش، آدم بسیار خطرناکی ست. اما وقتی که بدانیم، او این کار را برای حفظ پسرش و خانواده ی پسر انجام داده، آنوقت چه فکری درباره ی او خواهیم کرد؟ آیا کارش درست بوده؟ اخلاقی بوده؟ فیلم به دنبال مطرح کردن همین پرسش است و البته مثل همیشه، هر کس جوابی برای آن دارد.

النا و النا ...
ستاره ها: 
ـ آتش در دشت (Fires on the Plain/Nobi) اثر کُن ایچیکاوا
ـ هنرمند ( The Artist ) اثر میشل هازاناویسیوس
ـ باید درباره ی کوین حرف بزنیم ( We Need to Talk About Kevin ) اثر لین رمزی
ـ ظهور سیاره ی میمون ها ( Rise of the Planet of the Apes ) اثر روپرت وایات
ـ روزی روزگاری در آناتولی ( Once Upon a Time in Anatolia/Bir Zamanlar Anadolu’da ) اثر نوری بیلگه جیلان
ـ کشتار (Carnage ) اثر رومن پولانسکی
ـ پوستی که در آن زندگی می کنم ( The Skin I Live In/La Piel que habito) اثر پدرو آلمادوار
ـ رانندکی ( Drive ) اثر نیکلاس ویندینگ رفن
ـ روایت بارنی ( Barney’s Version ) اثر ریچارد جی. لوئیس
ـ پسری با دوچرخه ( The Kid With a Bike/Le gamin au vel ) اثر برادران داردن
ـ کله گاوی ( Bullhead/Rundskop ) اثر مایکل آر. راسکام
ـ ناشناس ( The Unknown ) اثر تاد براونینگ
نام فیلم: ناشناس
بازیگران: لان چینی – نورمن کری و ...
فیلم نامه: تاد براونینگ – والدمار یانگ – جوزف فارنهام
کارگردان: تاد براونینگ
63 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 1927
دست
خلاصه ی داستان: در یک سیرک، آلونسو، معروف به آلونسوی بی دست، عاشق نانون، دختری می شود که او هم در همان سیرک کار می کند و هر شب، طی نمایشی ترسناک، هدف چاقوهایی قرار می گیرد که آلونسو به کمک پاهایش به سمت او پرتاب می کند. نانون عاشق آلونسوست. او دختری ست که از مردها خاطره ی خوبی ندارد و از اینکه آنها او را در آغوش بگیرند، شدیداً وحشت دارد. اما آلونسو در واقع دست دارد ...
یادداشت: تاد براونینگ یکی از اعجوبه های سینمای صامت، داستان فوق العاده ای نوشته که دیدن این فیلم یک ساعته را به تجربه ای دلچسب تبدیل می کند. داستانی که پیچ و خم های جذابی دارد و روابط علت و معلولی، خیلی خوب در کنار هم چفت شده اند. داشتن یا نداشتن دست به موضوع اصلی این داستان جذاب تبدیل شده است. مردی خلافکار که خودش را بدون دست نشان می دهد تا بتواند از دست قانون فرار کند اما وقتی عاشق دختری می شود، تصمیم می گیرد رازش را به او بگوید ولی مشکل اینجاست که پدر دختر را در یک موقعیت خطیر می کشد و متوجه می شود که دختر دست او را دیده. دستی که شش انگشت دارد و حالا اگر بخواهد با دختر ازدواج کند، چون مجبور می شود دستش را به او نشان بدهد، در نتیجه لو خواهد رفت. حتماً توجه کرده اید که با چه داستان پر پیچ و خمی روبرو هستیم و چه تعابیری که نمی شود از این داستان بیرون کشید. مردی خلافکار که خودش را بی دست نشان می دهد و در نهایت هم در راه عشقش، واقعاً دستش را از دست می دهد و سرانجام هم به نتیجه ی اعمالش می رسد. طبعاً به بازی های غلو شده و گاف های متعدد فیلم و دکوپاژهای کاملاً ابتدایی نباید دقت کرد. در این زمینه ها هنوز هم کسانی مثل چاپلین یا مورنائو، نوابغی بی رقیب هستند که از زمان خود جلوتر بوده اند.

پا ...
ستاره ها: 