سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

کوتاه درباره ی چند فیلم

نام فیلم: برنده برنده ( Win Win ) 

کارگردان: توماس مک کارتی

مایک فلاهرتی، وکیل دادگستری، به خاطر بی پولی، حاضر می شود قیومیت پیرمردی که دخترش او را ترک کرده، به عهده بگیرد تا از این طریق پولی به جیب بزند اما وقتی نوه ی پیرمرد، سر و کله اش پیدا می شود، ماجرا رنگ دیگری به خود می گیرد ... یک فیلم بامزه و روان که با یک نتیجه  گیری اخلاقی، بیننده را با خود همراه می کند. مایک که به خاطر پول، پیرمرد را تحت قیومت خود گرفته، وقتی نقشه اش شکست می خورد و کایل، نوه ی پیرمرد، از او دلگیر می شود، سعی می کند دسته گلی را که به آب داده، رفع و رجوع کند. رابطه ای که بین کایل و خانواده ی مایک بوجود می آید، بسیار باورپذیر و شیرین از آب در آمده است که بازیِ جیاماتی و امی رایان، در نقش زن و شوهر، در این امر بسیار دخیل است. 

 

نام فیلم: به دنبال نخود سیاه ( The Wild Goose Chase ) 

کارگردان: کلود زیدی

پی یر، معاون درستکار و دقیق یک بانک، بعد از دزدیده شدن اسنادی مهم از گاوصندوق بانک، دست به کار می شود تا اسناد را برگرداند ... این فیلم بامزه ی کلود زیدی، چند شوخی بانمک و خنده دار دارد و داستانی که به هر ترتیب، تماشاگر را تا حدودی سرگرم می کند هر چند اگر چفت و بست و منطق داستان کمی محکمتر بود، مطمئناً شاهد اثر بهتری بودیم.

 

نام فیلم: پرسه در مه

کارگردان: بهرام توکلی

یک مرد جوان، در حالیکه در کما به سر می برد، زندگی گذشته ی خود را که معلوم نیست واقعیت دارد یا تنها خیالاتش است، مرور می کند ... فیلم خوبی ست با یک بازی خوب از شهاب حسینی در نقش آهنگسازی که سر به جنون می گذارد. اما کلاً با این سبک فیلم ها نمی توانم ارتباط برقرار کنم.

 

نام فیلم: شماره ی 21 خیابان جامپ ( 21 Jump Street ) 

کارگردانان: فیل لرد – کریس میلر

دو دوست و همکلاسی قدیمی، وارد نیروی پلیس می شوند و اولین مأموریت مهمشان پیدا کردن دلال مواد مخدر در یک مدرسه است ... نمی دانم باید این فیلم را برای دیدن پیشنهاد بدهم یا نه. اگر بدهم، چیزی جز یک سری حرف های کمر به پایینِ گاه سخیف و گاه البته بامزه و داستانی ناقص و پر از دست انداز، دست آدم را نخواهد گرفت. اگر ندهم، چند شوخی بامزه و چند صحنه ی بانمک و یک سرگرمی نصفه و نیمه از دست آدم خواهد رفت. نمی دانم چَربِش کدام سمت بیشتر است؟!

 

نام فیلم: دختر مقدس ( The Holy Girl ) 

کارگردان: لوکرچیا مارتل

در هتلی که آملیا و مادرش هلنا ساکن هستند، همایشی پزشکی برپاست. دکتر خانو، یکی از پزشکان همایش، مرد چشم چرانی ست که دائم هلنا را زیر نظر دارد و در عین حال، به شکل بیمارگونه ای، خودش را به آملیا نزدیک می کند ... راستش تعریف زیادی از این فیلم شنیده بودم اما چیزی که دیدم، هیچ ربطی به آن تعاریف پیدا نمی کرد. صحبت زیادی هم درباره ی فیلم نمی توانم بکنم چون چیز چندانی از آن سر در نیاوردم. واکنش ها، انگیزه ها، رفتارها و خلاصه همه چیز آدم های داستان "یک جوری" بود. از همه بدتر، وارد کردن لایه های مذهبی به داستان بود که واقعاً نفهمیدم ربطش به کلیت اثر چه می تواند باشد. با این حساب، چرا الان این فیلم در بخش "فیلم هایی که نباید دید" جای نگرفته؟!

 

نام فیلم : دست خدا ( Yadon Ilaheyya ) 

کارگردان: ایلیا سلیمان

سَبکِ سلیمان بسیار به سینمای روی آندرشون، فیلمساز صاحب سبکی که آثار فوق العاده ای چون "آوازهایی از طبقه ی دوم"، "گیلیاپ" یا " شما زنده ها" ( که در بخش "سکانس"، قسمتی از این فیلم را برای دانلود گذاشته بودم ) را در کارنامه دارد، نزدیک است. داستانک هایی که انگار هیچ ربطی بهم ندارند، آدم هایی که داخل قاب، سرد و خشک ایستاده اند، طنزی که از حال و هوای ابسورد و گروتسک صحنه های موجود در داستان شکل می گیرد و شدیداً هم مینی مال است. پیام فیلم صلح و عشق دوستی ست و صحنه ای که به یاد می ماند، عشق بازی دست زن و مرد فیلم، در مجاورت ایست بازرسی اسراییلی هاست. جایی که آنها مجبورند با قیافه ای گرفته و سرد، داخل ماشین بنشینند و فقط به همین تماس کوچک و عاشقانه اکتفا کنند.

 

نام فیلم: فلین بودن ( Being Flynn ) 

کارگردان: پل ویتز

نیک فلین پسر جوانی ست که بعد از 18 سال، جاناتان فلین، پدرش را ملاقات می کند. پدری که در خیالاتش، خود را یک نویسنده ی کلاسیک مشهوری می بیند و همین تصورات باعث زندگی کولی وارش شده است. آنها سعی می کنند رابطه ی پدر و پسری خود را بازسازی کنند ... یک فیلم بانمک و روان، درباره ی پدر و پسری که بعد از  یک رابطه ی پر فراز و نشیب، بالاخره با هم کنار می آیند. راستش از آن داستان هایی نبود که لااقل من بتوانم چیز زیادی درباره شان بگویم. یک بار دیدن فیلم، به نظرم می ارزد. اما تنها، یک بار!

 

نام فیلم: ما فرشته نیستیم (We're No Angles )  

کارگردان: مایکل کورتیز

سه خلافکار که از زندانی در جزیره ی شیطان فرار کرده اند، برای رفتن به فرانسه، تلاش می کنند. در کش و قوس فرار هستند که آشنایی شان با خانواده ای، جنبه های انسان دوستانه ی روحیات آنها را نمایان می کند ... فیلم پر است از دیالوگ های بامزه و خنده دار و غیر این، نکته ی دیگری نمی شود درباره اش گفت. یک کمدی نه چندان قوی که حالا دیگر بیشتر هم سطحی و ساده انگارانه به نظر می رسد.

 

نام فیلم: مسیر متقاطع ( Roman De Gare ) 

کارگردان: کلود للوش

مردی که به نظر می رسد یک قاتل فراری باشد، در راه به زنی برخورد می کند که بعد از دعوای مفصلی با نامزدش، میان جاده تنها مانده. زن که دارد پیش خانواده اش می رود، به ناچار، مرد را با خود همراه می کند تا او را جای نامزدش جا بزند ... فیلم تا نیمه، بسیار درگیرانه و جذاب است؛ اینکه در شک و تردید هستیم که بالاخره این مرد مرموز، قاتل است یا نه. اما وقتی معلوم می شود سرِ کار بوده ایم و قاتل کس دیگری ست و بعد هم ماجرای آن زن نویسنده پیش می آید و داستان به مسیر کلاً متفاوتی می افتد، همه چیز افت می کند.

 

نام فیلم: معامله ی بزرگ در خیابان مدونا ( Big Deal On Madonna Street ) 

کارگردان: ماریو مونیچلی

چهار تا آدم آسمان جُل، تصمیم می گیرند، از گاوصندوق یک خانه دزدی کنند ... فیلم خیلی بامزه ای ست. مخصوصاً آن سکانسی که دزدها نشسته اند دور هم و قرار است فیلمی را نگاه کنند که یکی از اعضای گروه، از گاوصندوقی که قرار است بازش کنند، فیلمبرداری کرده تا بفهمند رمز گاوصندوق چیست اما بالاخره هم موفق به این کار نمی شوند چون یا هر لحظه، لباسی، پارچه ای، چیزی، جلوی دوربین سبز می شود یا تصاویر فوکوس نیست و بالاخره هم فیلم تمام می شود و آنها موفق به دیدن رمز گاوصندوق نمی شوند.

 

نام فیلم: ناخوانده ( The Uninvited ) 

کارگردانان: چارلز و توماس گارد

آنا به علت کشته شدن مادرش در یک حادثه ی آتش سوزی، دچار مشکلات روانی شده، مدت های زیادی را در یک آسایشگاه می گذراند تا خاطرات تلخ را از ذهنش دور کند. با برگشتن دوباره اش به خانه، با دوست دختر پدرش مواجه می شود که رفتار مشکوکی دارد. خواهر آنا، الکس، به هیچ عنوان از مهمان جدیدشان راضی نیست ... نمونه ی این فیلم را خیلی قبل تر، در سینمای وحشت آسیای شرقی، با نام "داستان دو خواهر" دیده بودیم. نمونه ای خوب در ژانر ترسناک که با پایانش، بیننده را شدیداً میخکوب می کرد. این فیلم هم راه همان فیلم را می رود البته با داستانی دیگر. یک بار دیدنش، فکر می کنم خوب باشد اما همان یکبار کافی ست چون نکته ی جدیدی برای بیننده ندارد.

یادداشت تصادفی


                                                         

" گرسنگی"

The Hidden Face / La cara oculta

نام فیلم: چهره پنهان

بازیگران: کوییم گوتیرز ـ مارتیناگارسیا ـ کلارا لاگو

فیلم نامه: آندرس بایز براساس داستانی از آرتورو اینفانته ـ حاتم خرایچه

کارگردان: آندرس بایز

97 دقیقه؛ محصول کلمبیا، اسپانیا؛ سال 2011

 

آینه چو نقشِ تو بنمود راست ...

 

خلاصه ی داستان: بلن، آدریان را ترک می کند. آدریان که رهبر ارکستر است، دچار حال روحی بدی می شود و در همان احوالات با دختر دیگری به نام فابیانا آشنا می گردد. از بلن هیچ خبری در دست نیست ...

 

یادداشت: همین ابتدا به کسانی که هنوز فیلم را ندیده اند، توصیه می کنم این متن را به هیچ عنوان نخوانند چون به ناچار داستان را لو داده ام. مدت ها بود فیلمی به این اندازه جذاب، با پیچ و خم هایی نفس گیر و فیلم نامه ای درست و فکر شده ندیده بودم. نود دقیقه هیجان ناب و نود دقیقه جذابیت تمام. داستان با شخصیت های معدودی جلو می رود و بسیار جمع و جور است ( در این بین، ای کاش آن کارآگاه جوان پلیس که ظاهراً قبلاً عاشق فابیانا بود هم در داستان نمی بود تا داستان سر و شکل محکمتری پیدا می کرد. او هیچ تأثیری در روند ماجراها ندارد.). تمرکز داستان، نه بروی شخصیت پردازی، بلکه بروی ایده ی مرکزی فوق العاده اش و اتفاقات کنجکاوی برانگیز دور و برش است. ماجراها را دو بار می بینیم؛ یک بار از زاویه ی دید دانای کل و بار دیگر زاویه ی دید بلنِ محبوس شده در کمد. سئوال هایی که در نیمه ی اولِ داستان در ذهن مخاطب شکل می گیرد، در نیمه ی دوم پاسخ داده می شود. پس، این قضیه خودش عاملی می شود تا جذابیتِ نیمه ی دوم، بعد از پی بردن به این نکته که بلن در آن اتاقک اسیر شده، ادامه پیدا کند و مخاطب همچنان به دنبال حل معماهای شکل گرفته در نیمه ی اولِ داستان باشد. معماهایی نظیر صداهایی که فابیانا از داخل آبراه دستشویی می شنود و ما را به این شک می اندازد که باز هم پای ارواح در میان خواهد بود اما بعداً متوجه می شویم نویسندگان با هوشمندیِ تمام، با توجه به انتظاراتمان، بازیمان داده اند، یا کلیدی که فابیانا پیدا می کند و از نظر او تنها جنبه ی تزئینی دارد اما در نیمه ی دوم است که می فهمیم این کلید در حکم مرگ و زندگی بلن است. آینه، عنصر مهمی در فیلم است. آن چیزی که آدم های داستان جلوی آینه می بینند، با آن چیزی که از پشت آن می بینند، زمین تا آسمان فرق دارد. نکته ی دیگر این عنصر، همانندسازی چهره ی زن هاست؛ فابیانا اولین بار که به خانه ی آدریان می آید، جلوی آینه می ایستد و می گوید که از این آینه خوشش می آید. بعداً که می فهمیم بلن، پشت آینه پنهان شده / گیر افتاده، این جمله معنای خودش را پیدا می کند. بلن شوخی ای را شروع می کند که نزدیک است به بهای جانش تمام شود اما انگار این محبوس شدن در آن فضای ترسناک و ماقبل تاریخی، بهایی ست که باید برای رهایی از یک زندگی پر از خیانت بپردازد. وقتی خلاص می شود، دیگر تکلیفش را به خوبی می داند. مردها همه از یک جنسند. بی برو برگرد.  


  بلن، پشت آینه یا جلوی آینه؟


ستاره ها: 

[ ژپتو و پینوکیا: دروغ مثل سالاد توی عروسی هاست ... ]

ژپتو و پینوکیا [ آواز می خوانند ] دروغ مثل سالاد توی عروسی هاست که همیشه باید باشد

                                          دروغ چاشنیِ همه ی نارو زدن هاست

                                          بی دروغ نه کسب و کاری هست نه تجارتی

                                         و اون وقت یه روز عالم هستی می گه

                                           حالا منم می خوام یه دروغ بگم

                                           " رحمت باد بر فقیران و بیچارگان"

                                                 

نمایشنامه ی "پینوکیا" نوشته ی استفانو بننی


*یک توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

Moonrise Kingdom

نام فیلم: قلمروی طلوع ماه

بازیگران: جارد گیلمن ـ کارا هایوارد ـ بروس ویلیس و ...

فیلم نامه: وس آندرسون ـ رومن کاپولا

کارگردان: وس آندرسون

94 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال 2012

 

شاد، سرحال، سریع، غمگین

 

خلاصه ی داستان: ماجرای دو نوجوان به نام های سم و سوزی که عاشق یکدیگر می شوند و با هم فرار می کنند ...

 

یادداشت: سازندگان این فیلم نشان می دهند که چگونه گفتن از چه گفتن مهم تر است. می شود یک داستان ساده را طوری تعریف کرد که تماشاگر مبهوت بماند. یعنی همین کاری که این فیلم می کند و مدت زمان نود دقیقه اش انگار در عرض ده دقیقه سپری می شود. سر که بلند می کنید فیلم تمام شده است. هیچ داستان خاصی وجود ندارد، هیچ حرف خاصی زده نمی شود و هیچ مضمون جدیدی هم در کار نیست. ماجرای عشق یک دختر و پسر نوجوان را می بینیم که با هم به دل جنگل می زنند و روزها  را سپری می کنند. نه احساسات گرایی در کار است و نه غلوشدگی در احساسات. هر چه هست، نوع ارائه ی داستان است. از همان آغاز، آندرسون با دوربینی که دائماً حرکات افقی و عمودی انجام می دهد، بیننده را آماده ی فضای خاص و پر از طنز فیلمش می کند. ریتم تدوین و استفاده از موسیقی ( با اینکه موسیقی، حجم زیادی در فیلم را به خود اختصاص داده، اما هیچ گاه اذیت نمی کند چون با صحنه های فیلم، همخوانی منحصربه فردی دارد مخصوصاً استفاده از سوئیت موزیکال "کارناوال حیوانات" ساخته ی کامیل سن سان آهنگساز مطرح فرانسوی عصر رمانتیک که  بسیار عالی روی صحنه ها نشسته ) در سرحال ماندن و شاد بودن فضا نقش مهمی دارد. اما از همه مهمتر، بازی یکدست و ظریف همه ی بازیگران ـ چه حرفه ای و چه غیرحرفه ای مثل دو شخصیت نوجوان فیلم ـ است که یک دستی فضای فیلم را تا آخر حفظ می کند. فیلم نامه با ظرافت، شوخی ها را در خود جای داده و کارگردان به خوبی آن ها را به تصویر کشیده. خرده داستان هایی از قبیل عشق پنهانی پلیس محله به مادر سوزی هر چند در بین تصاویر سریع و ضرب آهنگ سرحال فیلم آنقدرها پر رنگ نمی شود اما در نهایت خودش را وارد خط اصلی داستان می کند: حالا که سم به سوزی نرسیده، مثل کاپیتان شارپ، پلیس منطقه می شود و باز هم مثل کاپیتان شارپ، گه گاه به عشقش سر می زند. در صحنه های پایانی، سوزی، با دوربین، سم را دنبال می کند که می رود سوار ماشین کاپیتان شارپ می شود و با هم از آنجا دور می شوند. انگار هر دوی آنها کسی را در این خانه دوست خواهند داشت. در طول فیلم شاید نخندید اما حتماً احساس بهتری نسبت به زمانی که فیلم را ندیده اید، خواهید داشت. البته همه ی این حرف ها را زدم اما نمی توانم نگویم که من با همین زیادی ساده بودن داستان و مفهومش مشکل دارم.  


  در پی عشق و ماجراجویی ...


ستاره ها: 

[ مورچه خوار: هیچ می دونین چرا مورچه ها رو ... ]

مورچه خوار: هیچ می دونین چرا مورچه ها رو به دانشگاه راه نمی دن؟ چون هیچکس از یه مورچه ی فضول خوشش نمی آد!!!

                                               

کارتون "مورچه و مورچه خوار"

دانلود

اینبار برای بخش "سکانس"، قسمتی از فیلم "دختر رایان" اثر دیوید لین را انتخاب کرده ام. داستانگوی بزرگ سینما که فیلم های بزرگی هم ساخت. اما این فیلم او برای من جایگاه دیگری دارد. ایده های بصری فوق العاده ی لین برای پیشبرد داستان، لحظاتی که اکثراً بدون کوچکترین دیالوگی پیش می روند و غنای همیشگی تصاویر این سینماگر برجسته، از "دختر رایان" فیلمی ظریف، ریزبین و به نظر من عمیق ساخته. ماجرای عشق غیرمعمولِ رُزِ جوان و زیبا به معلم میانسال روستا که در نهایت، همان شبِ اول عروسی انگار به سردی می گراید. فیلم لحظات عجیب و غریب، زیاد دارد. یکی ش صحنه ای ست که رُز ( سارا مایلز ) و معلم ( رابرت میچم ) می روند که شبِ اولِ عروسی را بگذرانند. لین که مردم دهکده را آدم هایی خبیث و گشنه نشان داده، قرار است عروس و داماد را همراهی کنند. رُز باید از بین آنها که او را مانند یک شئ عجیب نگاه می کنند رد شود و  معلم هم پشت سر او حرکت می کند. رسم اینست که مردم، عروس را ببوسند. چهره های کریه و خبیث مردم را می بینیم که منتظر فرمان هستند. زن ها با حرص به رُز زیبا می نگرند و مردها با قیافه ای ترسناک و گرسنه. وقتی فرمان داده می شود ناگهان همه به سمت رُز هجوم می برند و لین صحنه ای تکان دهنده را به تصویر می کشد؛ همه می خواهند در بوسیدن عروس از هم سبقت بگیرند و ناگهان غوغایی به پا می شود که حتی معلم هم کاری نمی تواند بکند. رُز در دستان مردان گرسنه ی روستا گیر افتاده است. سکانس عجیبی ست.

 

لینک دانلود

 

اما در صحنه ای که از این فیلم انتخاب کرده ام، لین به زیبایی هر چه تمامتر، عشق سوزان رُز به معلم را با حرکتی زیبا و بدون حتی یک کلمه، به بیننده می باوراند. از این دست صحنه های تأثیرگذار، در این فیلم زیاد هستند.

فیلم های پیشنهادی شهریور ۹۱

ـ داستان یک راهبه (The Nun's Story) / کارگردان: فرد زینه مان

ـ پا در هوا (Up in the Air) / کارگردان: جیسون ریتمن

ـ زلیگ (Zelig) / کارگردان: وودی آلن

ـ به گذشته نگاه نکن (Don't Look Back / Ne te retourne pas ) / کارگردان: ماریا دو وان

ـ برنی (Bernie) / کارگردان: ریچارد لینکلیتر

ـ شک (Doubt) / کارگردان: جان پاتریک شنلی

ـ دیکتاتور (The Dictator) / کارگردان: لری چارلز