X
تبلیغات
رایتل

سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

شنبه 14 اردیبهشت 1392 ساعت 00:02

فیلم هایی که نباید دید

(Texas Chainsaw 3D) نام فیلم: اره برقی تگزاس سه بعدی

کارگردان: جان لاسنهوپ

البته که دیدنِ این فیلمِ سه بعدی در یک سینمای استاندارد تجربه ی لذت بخشی ست. سینمایی که لابی اش آرام، صدایش اعجاب انگیز  و صندلی های داخلِ سالنش فوقِ راحت هستند. سینمایی که کنترلچی هایش آرام و ساکتند و دائم با آن چراغ قوه های عهد عتیقشان، چشم نمی چرخانند که بینند تو آیا پهلوی دختر نشسته ای یا پسر و اگر نشسته ای، بیایند یقه ت را بگیرند که باید حتماً بروی و گوشه ای دیگر بنشینی، که همین جمله را چنان با خشم می گویند که تو از اعماقِ وجودت درک می کنی چه زندگیِ بدی بر آن ها گذشته و چقدر عُقده های فروخورده دارند که حالا اینجا باید خالی اش کنند ... بهرحال می دانستم که با چه اثری طرف خواهم بود و مخصوصاً فیلمی رفتم که زیاد در قید و بندِ داستانش نباشم و تنها و تنها از تصاویر لذت ببرم. شما هم اگر نمی توانید در سینماهای خارج از ایران فیلم را ببینید، کلاً قیدِ دیدنش را بزنید، بهتر است.

 

نام فیلم: اینجا ... آخر دنیا

کارگردانان: (؟؟؟) شراره یوسف نیا ـ ابراهیم بخشی

واقعاً لازم است چیزی بگویم؟ این مایه ی شرم، این نافیلم، این تصاویر متحرک، این ننگ، این ...

 

 (Pieta) نام فیلم: پیتا

کارگردان: کیم کی دوک

جوانی خشن و بی رحم، به سراغ مردانی می رود که از رئیسش پول قرض گرفته اند و پس نداده اند. او مردها را علیل می کند و زندگی شان را بهم می ریزد تا اینکه زنی پیدا می شود که ادعا می کند مادر جوان است و بعد از سی سال برگشته تا او را زیر پر و بال خود بگیرد ... آخرین اثر کیم کی دوک، زیادی کُند و گنگ و شعاری ست. راستش من که چیزِ زیادی از موضوع سر در نیاوردم، ضمن اینکه از همان اول معلوم است که زن، آمده تا انتقام بگیرد و مادرِ جوان نیست، چون بهرحال این سینمای کیم کی دوک است! البته از آنجایی هم که سینمای کیم دوک است، بالاخره باید یکی دو تا تصویرِ ماندگار و ایده ی ناب داشته باشد که اینبار در آخرین نمای فیلم این ایده ی ناب را می بینیم؛ خط خونی که کامیون روی آسفالت به جا می گذارد.

 

(The Possession) نام فیلم: تسخیر

کارگردان: اُله بُرنِدال

دختر کوچکِ کلاید و استفانی که از هم طلاق گرفته اند، بعد از خرید یک جعبه ی چوبی از یک حراجی، دچار رفتارهای خاص و عجیبی می شود. کلاید متوجه می شود که یک جن، در بدن دختر حلول کرده ... باز هم یک جن در بدن دختری کوچک حلول کرده و برای اینکه ماجرا را دراماتیکش کنند، یک اسم عجیب و غریب می گذارند روی این جن و بعد برای اینکه ماجرا واقعی جلوه کند و بیننده ی ساده لوح ـ که مطمئناً تعدادشان کم هم نیست ـ قضیه را جدی بگیرد، خیلی گستاخانه، در تیتراژ ابتدایی تأکید می کنند که فیلم از روی ماجرایی واقعی ساخته شده و من مانده ام که واقعاً سازندگان این فیلم پیش خودشان چه فکری کرده اند؟ داستانی سطح پایین، خنده دار، قابل حدس و شدیداً کلیشه ای که هیچ نکته ی خاصی ندارد ... یک "جن گیر" دست چندم.

 

(4:44 Last Day on Earth) نام فیلم: 4:44 آخرین روز در زمین

کارگردان: ابل فرارا

چند روز دیگر پایان جهان است و یک زوج، سعی می کنند با این قضیه کنار بیایند ... فیلمی که سعی   می کند خیلی چیزها باشد، معمولاً آخرش هم هیچ چیز نمی شود! این فیلم هم همینطور است؛ سعی می کند از زمین و زمان و مذهب و انسان ها و هزار تا مورد دیگر صحبت کند اما در نهایت هم کار خسته کننده و بی معنایی ست که هیچ احساسی برنمی انگیزد. فیلمِ دیگرِ فرارا، "ستوان خبیث"، اثر قابل تأملی بود ( اینجا ).

 

(House at the End of the Street)نام فیلم: خانه ی انتهای خیابان

کارگردان: مارک توندرای

 الیسا به همراه مادرش به خانه ی جدیدشان نقل مکان می کنند. در همسایگی آنها خانه ی دیگری قرار دارد که در آن جنایت ترسناکی روی داده است ...  یکی دیگر از آن فیلم های یک بار مصرف و سطحی که غافلگیری داستانی اش و دلیلی که برای آن غافلگیری می آورد آنقدر مهمل است که نگویید و نپرسید ... حتی نبینید!

 

(In Their Skin)نام فیلم: در پوست آنها

کارگردان: جرمی پاور رگیمبال

مارک و مری به خانه ی ویلایی شان می آیند تا نفسی تازه کنند، غافل از اینکه در همسایگی آنها، خانواده ای دیوانه زندگی می کند ... آغاز کردن سال 92 با چنین فیلمی، می تواند فاجعه بار باشد! ( این اولین فیلمی است که در شروعِ سالِ 92 دیدم ) اصلاً معلوم نیست این خانواده ی روانی که هستند و چه از جان بقیه می خواهند و انگیزه شان چیست. فیلمی به شدت سطحی که گرچه نیم ساعت اولش، خیلی شکیل و موقرانه ساخته شده به طوریکه آدم را برای دیدن ادامه ی داستان مشتاق نگه می دارد اما در نهایت به یکی از همان فیلم های مزخرفی تبدیل می شود که هیچ سر و تهی ندارند.

 

نام فیلم: رگبار

کارگردان: بهرام بیضایی

آقای حکمتی به تازگی به محله ی جدیدی نقل مکان کرده و در مدرسه ی همان محله، مشغول تدریس شده است. رویاروییِ او با خواهر یکی از شاگردانش، موجب می شود تا شایعه ای بینِ مردم محله شکل بگیرد مبنی بر اینکه حکمتی به دختر نظر دارد. این شایعه، کم کم جنبه ای از واقعیت به خود می گیرد ...  واقعیتش این است که به جز سگ کُشی ( این فیلم را هم سال ها قبل، همان زمانِ اکرانش دیدم. معلوم نیست اگر دوباره ببینمش چه احساسی داشته باشم ) هر فیلمی که از بیضایی دیدم، آنقدر خسته کننده و نمادین و شعاری و ریخت و پاش بود که تحملش از توانِ من خارج بود. این قبول که ایشان آدمی ست فرهیخته و شدیداً باسواد اما به نظرم برای ساختنِ یک فیلم، به چیزهای دیگری هم نیاز است. در همین فیلم اگر بخواهم نمادهایی را که بیضایی گنجانده، مثال بیاورم، این نوشته ی کوتاه تبدیل می شود به مثنوی هفتاد مَن. داستان از یک جایی شروع می شود و به یک جاهایی می رسد که هیچ ربطی به اولش نداشته و این میان پُر شده از سمبلیسمِ خاص بیضایی که هیچ دخلی به داستان و کلاً به سینما ندارد.

 

(The Devil Inside)  نام فیلم شیطان درون

کارگردان: ویلیام برنت بِل

سال ها قبل، مادر ایزابلا هنگام مراسم جن گیری، سه کشیشی را که در حال جن گیریِ او بوده اند، به قتل می رساند و بقیه عمرش را در تیمارستانی در ایتالیا می گذراند. حالا ایزابلا تصمیم دارد فیلم مستندی از ماجرایی که بر مادرش رفته، بسازد ... فیلمی بچه گانه و بی معنا که اصولاً نباید جدی اش گرفت.

 

(La riffa)نام فیلم: لاتاری

کارگردان: فرانچسکو لادادیو

فقط یکی به من بگوید معنا و مفهوم این فیلم چیست! این خانم فرانچسکا چرا یک لحظه آدم خوبه است و یک لحظه آدم بده؟ معنای آن عشق آبکی چیست؟ اصلاً قضیه ی لاتاری چیست؟ چرا چنین فکری به ذهن فرانچسکا خطور می کند؟ که چه بشود؟ فیلمی به غایت خسته کننده و بسیار سطحی و مبتذل.

 

(American Mary)  نام فیلم: مری آمریکایی

کارگردانان: جیم سوسکا ـ سیلویا سوسکا

مری، دانشجوی سال آخر پزشکی، مورد تجاوز استادش قرار می گیرد و در صدد انتقام برمی آید ... همانقدر که مقدمه چینی داستان در جهت موجه جلوه دادن حرکت ماری برای شکنجه دادن استادش و تبدیل شدن به یک قاتل روانی دیوانه، بسیار بچه گانه و احمقانه است، کلیت این فیلم هم سطحی و بیخود است. فیلمی مهوع و مشمئزکننده که دو خواهر دوقلو ( که خودشان هم در فیلم نقشی بی معنا دارند ) آن را ساخته اند. دقت کنید که اصلاً حرف اصلی فیلم معلوم نیست. چند خط داستانی بی معنا که فقط کنار هم چیده شده اند که نه کشش دراماتیکی ایجاد می کنند، نه روابط درستی بین آدم هایش برقرار می شود؛ از یک طرف بحث انتقام مری مطرح است که در حد یکی دو بار به آن اشاره می شود. از سوی دیگر داستانِ نیمچه عاشقانه ای بین مری و مرد صاحب کافه پیش می آید که آن هم در حد اشاراتی کوتاه است و بسیار سطحی. در طرف دیگر، ماجرای عمل های غیرقانونی مری را داریم که روی بدن آدم هایی که خودشان داوطلبِ تغییر شکلی در بدنشان شده اند، انجام می شود که آن هم با حمله ی شوهر یکی از این زنانی که اندام تناسلی خود را توسط مری به شکل دیگری در آورده و در نهایت کشته شدن مری به پایان می رسد. فیلمی بی معنا و خسته کننده که فقط آدم را اذیت می کند.

 

(The Assassin Next Door)  نام فیلم: همسایه ی آدم کش

کارگردان: دنی لرنر

 گالیا، زنی اوکراینی ست که از خانواده اش فرار کرده و به اسرائیل پناه آورده تا پول در بیاورد اما در اسرائیل گرفتار باند جنایتکاری شده که او را مجبور به کُشتن آدم ها می کند. او که حالا قصد دارد به اوکراین بازگردد، برای رسیدن به پول و پاسپورت، دستورات رئیسش را انجام می دهد اما دوستی اش با زنِ همسایه، همه چیز را تغییر می دهد ... این فیلم از بس کُند و کشدار و بدونِ داستان است که آدم را خسته می کند. هیچ اتفاق خاصی نمی افتد. گالیا را نمی فهمم. خودش را دقیقه ی پنجاه معرفی می کند که خیلی خیلی دیر است و تازه تا رسیدن به این دقیقه ی پنجاه، از بس که همه چیز کِشدار و بدون داستانی خاص دنبال می شود، آدم کم کم خوابش می گیرد. آشنایی او با زن همسایه و اینکه زن، از شوهرش هر روز به بدترین شکل ممکن کتک می خورد هم هیچ احساسی در آدم برنمی انگیزد. اصولاً شخصیتی در کار نیست، همه چیز در سطح حرکت می کند و به بدترین شکل ممکن، با آن تیراندازی های مصنوعیِ داخلِ اتوبوس، به پایان می رسد که اوجِ حماقت داستان است.

 

نام فیلم: یک سطر واقعیت

کارگردان: علی وزیریان

کسرا شایگان، روزنامه نگار و مدیر مسئول یک نشریه ی فرهنگی، به خاطر مشکلات دنیای مطبوعات، دیگر نمی تواند نشریه اش را چاپ کند تا اینکه شخصی از سوئد به او زنگ می زند و ادعا می کند که وامی بلاعوض از سوی یک مؤسسه ی معتبر به او تعلق گرفته که باید برای دریافت آن به استانبول سفر کند ... احمقانه! واقعاً "احمقانه" و نه چیزی بیشتر! بگذریم از تمام شعارهای سیاسی و غیرسیاسی و شخصیت پردازی های توخالی و رنگ عوض کردن های پی در پی آدم های داستان در عرض یک سکانس ( کسرا که آنقدر دنبال این پول بوده، ناگهان معلوم نیست به خاطرِ چی، از زنگ زدن های بیش از حد آن خانم دکتر از سوئیس، شاکی می شود و چنین فرصت بزرگی که آینده و زندگی اش به آن وابسته است را از دست می دهد. هر چند که دقیقاً در سکانس بعد، دوباره جواب تلفن ها را می دهد! ) و خُرده داستان هایی بی معنایی که در فیلم نامه گنجانده شده اند ( مثل قضیه ی توقیف ماشین کسرا که لابد فیلم نامه نویس می خواسته اینگونه نقبی به شرایط جامعه و گرفتاری هایش زده باشد! )؛ از همه ی این موارد می گذریم، اما آخر یکی نیست بگوید چطور یک آدمِ مثلاً فرهیخته، فرهنگی و مطبوعاتی، به همین راحتی، قبول می کند که یک مؤسسه ای در یک کشوری، حاضر شده به او اینهمه پول بلاعوض بدهد؟ آخر چطور چنین چیزی قابل باور است؟ به نظرم بهتر بود اسمِ فیلم را می گذاشتند: " یک سطل خزعبلات"!