X
تبلیغات
رایتل

سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

جمعه 6 اردیبهشت 1392 ساعت 00:09

من همسرش هستم

نام فیلم: من همسرش هستم

بازیگران: نیکی کریمی ـ مصطفی زمانی ـ میترا حجار و ...

فیلم نامه: نازنین لیقوانی

کارگردان: مصطفی شایسته

100 دقیقه؛ سال 1390

 

آبِ یخ

 

خلاصه ی داستان: شهلا و امیرحسین زندگی سردی را می گذرانند. وقتی در یک تصادف، شهلا با مردی که ظاهراً قبلاً عاشقش بوده آشنا می شود، همه چیز تغییر می کند ...

 

یادداشت: صحنه های پایانی فیلم، آبِ سردی ـ و حتی یخی! ـ است بر پیکره ی اثر که تا یک جاهایی خوب و منظم پیش رفته بود. آبِ سردی که ناگهان همه چیز را فرو می ریزد و فیلم را به حضیض می کِشاند. اینکه چطور و با چه ترفندِ سهل انگارانه ای گره گشایی صورت می گیرد و نقشه ای که شهلا برای امیرحسین کشیده، آشکار می شود، بماند، موضوعِ عجیب تر برمی گردد به ماجرای خودِ همین نقشه ای که شهلا کشیده؛ سئوال اینجاست که اصلاً هدفِ او چه بوده؟ چرا باید کاری کند که باعث شود امیرحسین به او شک کند؟ می خواهد به چه نکته ای برسد؟ اینکه مثلاً درجه ی نامرد بودنِ مرد را نشان دهد که چطور او ( مرد ) به شهلا خیانت می کند اما طاقت خیانتِ شهلا را ندارد؟ یا اینکه می خواسته غیرتِ مرد را به جوش بیاورد که بیشتر در فکرِ زن و زندگی اش باشد؟ از آنجایی که اصولاً شیمیِ بینِ شهلا و امیرحسین در نیامده ( این ها چرا اینقدر با هم بد هستند؟ امیرحسین چرا اینقدر بداخلاق است؟ مشکل چیست؟ ) در نتیجه نمی توانیم انگیزه ی درست و حسابی ای پشتِ این عمل شهلا بیابیم و در ادامه این سئوالِ خطرناک در ذهن شکل می گیرد که: (( خب، که چی؟ )). باز اگر شخصیتِ شهلا و انگیزه ی رابطه ها خوب پرورش می یافت، می شد این نقشه را باورپذیر از آب در آورد و حداقل به یکی از دو سئوالِ بالا، جوابی قانع کننده داد، اما در شکلِ کنونی و برای شخصی مثل شهلای این داستان، عملِ او زیادی غیرقابلِ باور و عجیب و در عین حال بی معنا جلوه می کند. و انگار که همین آبِ سرد بر پیکره ی فیلم چیزِ کمی باشد، هنوز دو دقیقه نگذشته که فیلم نامه نویس، غافلگیریِ دیگری را برای تماشاگر ایجاد می کند؛ کسی که به امیرحسین زنگ می زده در واقع از طرفِ شهلا نبوده، بلکه زنِ مردی بوده که شهلا با او تصادف کرده. ( البته این موردِ اخیر آنچنان غافلگیرکننده نیست چونکه ما از همان اول هم به این گزینه فکر می کنیم! ) و حالا از این گره گشاییِ جدید باید به چه نکته ای برسیم؟ که شهلا واقعاً یک خیانتکار است؟ اصلاً کمی که به این پیچ و خمِ بی معنا دقیق بشوید، کاملاً گیجتان خواهد کرد. فیلم به معنای واقعی کلمه، بلاتکلیف است. همه چیز را نیمه کاره رها می کند بدون اینکه جوابی برایش داشته باشد. رابطه ی منشی و امیرحسین، دچار تنش می شود ( که ماهیت همین رابطه هم اصلاً مشخص نیست ) و بعد هم  چون منشی خودش را صاحب حق می داند، از طرفِ امیرحسین اخراج می شود اما در دو سکانس بعد، منشی برمی گردد و همه چیز به حالت عادی برمی گردد و دیگر هم معلوم نمی شود نتیجه ی رابطه ی این دو  به کجا می خواسته برسد. از سوی دیگر، موتورِ فیلم خیلی دیر راه می افتد. تازه در دقیقه ی پنجاه است که با تلفنِ زن، شک در دلِ امیرحسین بوجود می آید. دعوای مختصری بین او و شهلا شکل می گیرد و دوباره همه چیز فراموش می شود تا یک ربعِ دیگر که باز هم زنِ مشکوک زنگ می زند و امیرحسین باز هم به شهلا گیر می دهد که کجا بودی و چه می کردی و در نهایت هم این بحث، به دعوا کشیده می شود. یعنی روندِ مشکوک شدنِ امیرحسین، هیچ منطقی ندارد و فیلم نامه نویس، هر جا که دلش خواسته، این دو صحنه ی بسیار کوتاه و ناکافی را کاشته و بعد هم در پایان، به سردستی ترین شکلِ ممکن، در آن سکانس بی معنای مهمانی دوستانه، سر و تهش را هم آورده. امیرحسین چطور دوباره به همان راحتی، از شکّش دست برمی دارد و انگار که عاشقِ شهلا شده باشد، لباسِ او را بغل می کند و می گرید؟!


  من مادر هستم! 


ستاره ها: