X
تبلیغات
رایتل

سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

شنبه 21 بهمن 1391 ساعت 00:01

من و زیبا

نام فیلم: من و زیبا

بازیگران: پرویز پرستویی ـ شهاب حسینی و ...

نویسنده و کارگردان: فریدون حسن پور

سال 1390؛ 90 دقیقه      


                                                 ذیبا

 

خلاصه ی داستان: موسی که حالا در دوران پیری، به خاطر میگساری های جوانی و کارهای دیگر، دچار پشیمانی شده، آخرین آرزویش این است که با اسبش زیبا، مراسم مذهبی روستا در دهه ی محرم را اجرا کند اما اهالی روستا، به هیچ عنوان این درخواست را نمی پذیرند چرا که پیشینه ی موسی را به خوبی می دانند ...

 

یادداشت: واقعیتش این است که نوشتن درباره ی فیلم هایی که هیچ چیز ندارند، کارِ بسیار سختی ست چون آدم نمی داند باید از کجا شروع کند و به کجا برسد از بس همه چیزشان آشفته و درهم برهم است. "من و زیبا" هم از این قضیه مستثنا نیست؛ فیلمی به شدت خسته کننده، بی رمق و فاقد هر گونه جذابیت که خودش هم نمی داند چه می خواهد بگوید و حرف حسابش چیست. شخصیت موسی به عنوان شخصیت اصلی داستان و کسی که می خواهد از کارهای گذشته اش توبه کند، آنقدر بی عمق و منفعل است که تماشاگر به هیچ عنوان دوست ندارد او را دنبال کند. او معلوم نیست، به چه دلیلی، از گذشته ی خود پشیمان شده و هر طور شده می خواهد مراسم مذهبی روستا را برگزار کند اما با مخالفت اهالی مواجه می شود که به دلیل همان گذشته، حضور او در مراسم را گناه می دانند. اشاره ی فیلم نامه به اتفاقاتی بی مورد و همچنین آدم هایی بی موردتر، فیلم را از آن چیزی که هست ( یا در واقع "نیست"! ) بدتر جلوه می دهد. اتفاقاتی نظیر آتش گرفتن انبار کاه یا پنهان کردن زیبا از جعفر، پسر موسی یا اصرار جعفر به کشتن زیبا که آخرش هم نفهمیدم این اصرارِ بیش از حد برای چیست و تازه چرا بعد از اینکه موسی راضی به کشتن اسب می شود، جعفر ناگهان اقرار می کند دلِ دیدنِ این صحنه را ندارد و یا فراری دادن اسبِ اصلی مراسم توسط رعنا ( دختری که عاشق جعفر است و البته هیچ کارکردی هم در داستان ندارد جز وقت تلف کردن ) برای اینکه جعفر بتواند آرزوی پدرش را عملی کند، که در ادامه ی این اتفاقِ بی مورد، ناگهان رعنا یک دخترِ "غشی" از آب در می آید (!) و اهالی هم اسب را پیدا می کنند و برش می گردانند به جای اصلی اش و در نتیجه، این رفت و برگشت، بسیار اضافه و مضحک جلوه می کند. از این بدتر، پایان داستان است که همانطور که می شد از اول هم حدس زد، موسی و اسبش، تبدیل می شوند به محور مراسم مذهبی تا این شکلی، رستگاری پایانی موسی شکل بگیرد. دقت بفرمایید ( اگر البته اصلاً درباره ی این فیلم نیازی به دقت کردن باشد ) که گره گشایی (؟!) پایانی چطور شکل می گیرد: موسی و زیبا به همراه آن دخترک مسیحی ، که در واقع هیچ نقشی در فیلم ندارد جز اینکه فیلمساز محترم بتواند به قول معروف پیام جهانشمولش درباره ی خوب بودن همه ی مذاهب و یکی بودن خدا در همه ی آنها را صادر کند، ناگهان وارد مجلس عزا می شوند و موسی شروع می کند به نوحه خواندن و اهالی هم شروع می کنند به سینه زدن و همه چیز به همین راحتی ختم به خیر می شود. یکی نیست سئوال کند آخر چطور این اهالی سمج اینقدر راحت با این قضیه کنار می آیند؟! اگر ماجرا اینقدر راحت بود، پس دیگر اینهمه بگیر و ببند برای چه بود؟!  


          تا کِی باید دچارِ سینمای شعارزده باشیم؟


ستاره ها: -