X
تبلیغات
رایتل

سینمای خانگی من

درباره ی فیلم ها و همه ی رویاهای سینمایی

یکشنبه 15 بهمن 1391 ساعت 00:03

فیلم هایی که نباید دید

نام فیلم: دوباره با هم

کارگردان: روزبه حیدری

سعید و مریم به تازگی با هم ازدواج کرده اند. سعید در به در به دنبال کار می گردد تا اینکه در آخرین مراجعه اش به یک شرکت بزرگ، توسط آقای سلیمی، رئیس شرکت که به مریم چشم دارد، استخدام  می شود. سلیمی سعی می کند به هر ترتیب شده خودش را به مریم نزدیک کند ... جمشید حیدری، پدرِ روزبه حیدری سال های پیش فیلمی ساخته بود به نام "گیس بریده" که البته فیلم نبود، یک چیزهایی بود عجیب و غریب! حالا پسرِ ایشان، با فیلم نامه ای از خودِ ایشان، دست به کار شده و فیلمی ساخته کارستان! ماجرا از یک داستان عشقی شروع می شود و در نیم ساعت پایانی ناگهان جنایی می شود و عمراً اگر سر در بیاورید چی به چیست! آدم های داستان همگی رفتارها و عکس العمل های شدیداً بی منطق و پادرهوا دارند که به هیچ عنوان قابل فهم نیست ... به نظرم پدر و پسر کمر به قتلِ سینما بسته اند!

  

Lucky Troubleنام فیلم:

کارگردان: لوان گابریادزه

مردی که می خواهد با زن مورد علاقه اش ازدواج کند، برای رسیدن به مراسم ازدواج دچار کلی مشکل می شود ... سازندگان این فیلمِ سخیفِ محصول روسیه، مخاطبانشان را یک بچه ی دو ساله در نظر گرفته اند که نسبت به بچه های همسن و سال خود بهره ی هوشی اش زیر صفر است. از بس داستان ضعیف است که آدم شک می کند نکند سازندگان فیلم به یک شیوه ی داستانگویی جدید در نوعِ خود رسیده اند و ما خبر نداریم!

 

نام فیلم: باغ قرمز

کارگردان: امیر سماواتی

دختربچه ی دکتر زرین، مُرده پیدا می شود و دکتر دست به کار می شود تا کسی را که فکر می کند قاتلِ بچه اش است، مکافات کند ... البته من خلاصه ی داستان را بسیار جذاب تعریف کردم. در این فیلم از این خبرها نیست! اصلاً این موضوعِ ذاتاً تلخ، نه تلخ می شود و نه آنقدرها به آن پرداخته می شود. در یک سکانس، به خاطر بامزه بازی های زوج داوود و مهناز، با فیلمی کمدی طرف هستیم و در سکانس دیگر، با دعوای شدید دکتر و همسر دومش، با فیلمی اجتماعی و نگاهی سیاه. هیچ توازنی بین این صحنه ها برقرار نشده و همه چیز آشفته است. ضمن اینکه گره گشایی ماجرا و افشا شدن ماجرای ربوده شدن دختربچه، بسیار ابتدایی و ساده انگارانه است و اصلاً پرداخت خوبی هم ندارد تا آن لحظه ی تلخ را باور کنیم. در باب آشفته بودن فیلم این مثال کافیست که دختربچه در پاساژ گم شده و جناب سرهنگ و یک لشکر از نیروهای انتظامی، انگار که قتلی صورت گرفته باشد، در محل جمع شده اند و دنبال دختربچه   می گردند!

 

نام فیلم: به هدف شلیک کن

کارگردان: محمد کتیرایی

دزدهایی که دزدی های بزرگ انجام می دهند و پلیس هایی که دنبال آنها هستند ... سکانس اول فیلم آدم را امیدوار می کند؛ صحنه ی تعقیب و گریز دزد و پلیس تقریباً استاندارد از آب در آمده است اما هر چه داستان جلو می رود، همه چیز فرو می پاشد. امکان ندارد بتوانید یک خط داستانی درست و حسابی در آن بیابید. آدم های داستان معلوم نیست دارند چه می کنند و از جان هم چه می خواهند. آشفتگی در حد نهایت خود است و به اصطلاح غافلگیری پایانی هم خنده دارتر از آن است که در عقل بگنجد.

 

نام فیلم: پایان نامه

کارگردان: حامد کلاهداری

 چهار دانشجو به دنبال استادشان راه می افتند تا پایان نامه شان را به دستش برسانند. فضای شهر   تب زده و درگیر مسایل انتخابات است. چهار جوان، ناخواسته وارد بازی خطرناکی می شوند ... فیلمی تکه پاره که هیچ چیزش به درستی کنار هم قرار نگرفته. آدم بده ی فیلم، کاریکاتوری ست مضحک از آدم بدهای داستان های دهه ی شصتِ سینمای خودمان که به هیچ عنوان در طول داستان جا نمی افتد، همچنانکه آدم مثبت های داستان هم جز جیغ و گریه و ضجه، کار دیگری انجام نمی دهند. 

 

(Angels Crest)نام فیلم: تاج فرشتگان

کارگردان: گبی دِلال

فیلمی پر از آدم های اضافه و سرشار از داستانک های پراکنده و بی ربط و مملو از رابطه ی های نصفه و نیمه و بی سر و ته. واقعاً نمی شود هیچ چیز این فیلمِ بی معنا سر در آورد.

 

نام فیلم: جعبه موسیقی

کارگردان: فرزاد مؤتمن

رابطه ی دوستانه ی یک پسر نوجوان و مأمورِ گرفتنِ جانِ آدم ها ... واقعاً نمی فهمم قصد فرزاد مؤتمن از ساختن این فیلم چه بوده. این فیلم آنقدر سطح پایین است که واقعاً نمی شود درباره اش چیزی گفت. همه چیز گنگ و نامفهوم است و اصلاً نمی شود فهمید قضیه چیست. آن سکانس و دیالوگ های پایانی هم اصلاً به شخصیت این کارگردان نزدیک نیست که نیست!

 

نام فیلم: سه خط موازی

کارگردان: محسن افشانی

مهرداد دنبال پول می گردد برای عملِ پیوندِ قلبِ خواهرش ... اسم این فیلم به جای "سه خط موازی" باید می بود "چهل و هشت خط ناموازی"! از بس که آدم های مختلف در این داستان می لولند. خرده داستان هایی زائد، آدم هایی زائدتر که معلوم نیست چرا باید در داستان باشند و البته یک مضمون بسیار تکراری که وسط چهل و هشت مضمونِ دیگرِ این فیلم، گم می شود. از بازی ها هم که دیگر چیزی نگویم بهتر است!

 

(The Happy Housewife)نام فیلم: کدبانوی شاد

کارگردان: آنتوانت بومر

زنی که با به دنیا آوردن اولین بچه اش، دچار مشکلات روحی و روانی می شود ... داستان از یک جایی شروع می شود و به جای دیگری می رود و در جاهای دیگری به اتمام می رسد! اولش فکر می کنید فیلم درباره ی زنی ست که بچه ای به دنیا آورده و بعدش دچار بیماری روانی خاصی شده، که به خاطر همین بیماری، به تیمارستان می افتد و درمان می شود ( حالا بگذریم از اینکه این روند دیوانه شدن و بعد بهبودی اش، بسیار بچه گانه و ساده انگارانه و بی منطق است ) اما کم کم متوجه می شویم، داستان درباره ی زنی ست که در مراسم خاکسپاری پدرش شرکت نکرده و حالا هر لحظه انگار روح پدر را جلوی خود می بیند که او را به سمت خود می خواند!!! واقعاً می مانید که پس اصلاً چرا فیلم آنطوری شروع شده بود!!! داستانِ آشفته همینطوری جلو می رود بدون اینکه هیچ موضوع محوری خاصی داشته باشد.

 

(The Comedians) نام فیلم: کمدین ها

کارگردان: پیتر گلنویل

یک آمریکایی که در هائیتی، هتلی را می چرخاند، درگیر موضوعی سیاسی می شود ... از بس این داستان کُند و خسته کننده و نامفهوم است که واقعاً از یک جایی به بعدش، تماشاگر هیچ هیجانی برای دیدنِ ادامه ی داستان ندارد. آدم های داستان بسیار ناکارآمد و خط کلی داستان بسیار نامفهوم ( این "تُن تُن" ها بالاخره چه کسانی بودند؟! ) و سطحی ست ( دقت کنید به گره گشایی پایانی داستان ) در عین حال که عشقی که در فضای فیلم وجود دارد هم آنقدرها جذاب از کار در نیامده.

 

(Gertrud ) نام فیلم: گرترود

کارگردان: کارل تئودور درایر

گرترود، به دنبال عشق واقعی می گردد ... واقعاً متأسفم که مجبورم فیلمِ یکی از قدرتمندترین کارگردانان تاریخ سینما را در این لیست قرار بدهم. از این متأسف تر هستم که "روز خشم" این کارگردان بزرگ، در لیست فیلم های محبوب عمرم قرار دارد. "گرترود" که از روی یک نمایشنامه اقتباس شده، آنقدر کُند و مصنوعی و پر حرف است که امکان ندارد بتوانید باهاش ارتباط برقرار کنید. داستان گرترود که به دنبال عشقی واقعی، بین چند مرد مردد مانده، به هیچ عنوان قابلیت تبدیل شدن به یک فیلم سینمایی ـ آنهم دو ساعته ـ را نداشته. دو ساعتِ تمام، بازیگران می آیند جلوی دوربین و با بازی های مصنوعی و خشک، به یک نقطه خیره می شوند و حرف هایشان را می زنند و می روند بیرون و نفر بعدی وارد می شود، حرف هایش را می زند و می رود بیرون و به همین ترتیب تا آخر. داستانِ زیادی احساسات گرایانه به همراه احساساتِ گُنگ شخصیت ها تبدیل شده به فیلمی خسته کننده و کشدار.

 

(The Perks of Being a Wallflower )نام فیلم: مزایای جلوی چشم نبودن 

کارگردان: استفن چوسکی

چارلی جوان سربه زیر و خجالتی، مشکل ارتباط با دیگران را دارد و این مشکل وقتی بیشتر می شود که او وارد محیط درسی بزرگتری می گردد ... یک فیلم خسته کننده و تین ایجری درباره ی به بلوغ رسیدن پسری که کم کم اعتماد به نفسش را به دست می آورد و در یک تخلیه ی روانی، از شر یک فکر آزاردهنده که انگار باعث تمام این خلق و خوهای عصبی و گوشه گیرانه اش می شد، رها می شود و به قول معروف به شناخت جدیدی از خودش و اطرافیانش می رسد. خط داستانی کم رنگ و حتی بی رنگ فیلم، آنقدر نامفهوم است که گاهی دیدن ادامه ی فیلم زجرآور می شود. من که متوجه نشدم بالاخره چه کسی، چه کسی را دوست دارد و چه کسی از چه کسی متنفر است و بالاخره این جوان ها چه احساسی نسبت به هم دارند و از جان یکدیگر چه می خواهند. جالب اینجاست که وقتی به سایت "آی ام دی بی" مراجعه کردم، با نمره ی عجیب 3/8 مواجه شدم. با دقت بیشتر متوجه شدم کسانی که بیشترین نمره را به این فیلم داده اند، جوانانِ پایینِ بیست و پنج سال هستند که اکثرشان را هم دختران تشکیل می دهند و خب قبلاً هم گفته بودم که " اگر دختران زیر بیست و پنج سال نبودند، نصف هنرپیشه ها و خواننده های دنیا بیکار می ماندند."

 

(She Monkeys)نام فیلم: میمون های ماده 

کارگردان: لیزا آسچان

یک فیلم بی سر و ته و خسته کننده درباره ی دختری که عاشق دختر دیگری می شود و درباره ی خواهرِ همان دختر که با توجه به سن کمش عاشق پسر فامیل می شود که بسیار بزرگتر از اوست! واقعاً چیز زیادی درباره ی این فیلم بی روح و بی معنا نمی شود گفت.

 

نام فیلم: ندارها

کارگردان: محمد رضا عرب

سه جوان فقیر، تصمیم می گیرند از پولدارها دزدی کنند و پولِ دزدی را در راهِ کمک به فقرا و رسیدن به اهداف خودشان استفاده کنند ... فقط کافیست دقت کنید به نحوه ی گیر افتادن این سه نفر؛ آنها از اتوبوس حُجاجی که دارند به مکه می روند، دزدی می کنند ( حالا بماند که اصلاً معلوم نیست چطور این امکان برایشان فراهم می شود؛ یکهو می بینیم که آن ها مشغول خالی کردن ساک های حجاج هستند و از خودِ حاجی ها خبری نیست! ) بعد در اخبار اعلام می شود که ماجرا در حال پیگری ست و کاشف به عمل آمده که یکی از دزدها کر و لال است! آدم باورش نمی شود که همه چیز اینقدر سهل انگارانه و   بچه گانه باشد؛ آخر از کجا می فهمند که یکی از دزدها کر و لال بوده؟! سپس این ماجرا طوری در اخبار طنین می اندازد که انگار تنها دزدهای تهران و حتی ایران، همین سه نفر هستند! با فیلمی طرف هستیم ساده انگارانه و ابتدایی که برای رسیدن به نتیجه گیری، آنقدر سردستی و ضعیف عمل می کند که برخلاف ادعایش به هیچ نتیجه ی اخلاقی ای نمی رسد. 

 

نام فیلم: نفرین

کارگردان: علی توکل نیا

وقتی رفته بودم دفترِ فیلمسازی آقای توکل نیا، از قضا برادر ایشان، یعنی کارگردان همین فیلم هم آنجا حضور داشتند و اولین کسی بودند که سیناپس فیلم نامه ام را، همانجا به سرعت خواندند و با بی میلی سری بالا انداختند که یعنی "مالی نیست!". بعد ادامه دادند که ما دنبال فیلم نامه هایی هستیم که خاص و جدید و از این حرف ها باشد. اینجا نمی خواهم عقده گشایی کنم یا مثلاً از فیلم نامه ی خودم دفاع کنم و بگویم عالی بود و آنها نفهمیدندش، قضیه این است که متوجه نشدم این فیلم نامه ای که از رویش "نفرین" ساخته شده، چه چیزی داشته که توجهشان را جلب کرده؟ ترسناک بوده؟ جذاب بوده؟ متفاوت بوده؟ خیلی راحت بهتان می گویم که این فیلم هیچ چیز نیست جز یک کپی برداری بسیار سطحی و مبتدیانه از فیلم های ترسناک، چه در روایت و چه در ساختار و بازی ها و کارگردانی و بقیه چیزها.